قصه ی خلیفه که در کرم در زمان خود از حاتم طایی گذشته بود و نظیر خود نداشت
قصه خلیفه یى که در زمان خود در بخشندگى از حاتم طایى گذشته بود و نظیر نداشت
یک خلیفه بود در ایام پیش
کرده حاتم را غلام جود خویش
در روزگاران گذشته خليفه يى بود كه حتى حاتم را غلام بخشش خود كرده بود.
رایت اکرام و داد افراشته
فقر و حاجت از جهان برداشته
پرچم احسان و بخشش برافراشته و فقر و نياز را از دنيا برداشته بود.
بحر و کان از بخشش اش صاف آمده
داد او از قاف تا قاف آمده
دريا و مرواريد از بخششهاى او بى ارج شده بودند، عدل او سراسر جهان را گرفته بود.
در جهان خاک ابر و آب بود
مظهر بخشایش وهاب بود
در اين جهان خاكى همانند ابر و باران، نمونه بخشايش خداى بسيار بخشنده بود.
از عطایش بحر و کان در زلزله
سوی جودش قافله بر قافله
به سبب بخششهاى او لرزه بر دريا و معدن افتاده بود، براى كسب جود او كاروانها راه افتاده بودند.
قبله ی حاجت در و دروازه اش
رفته در عالم به جود آوازه اش
در و دروازه خانه اش قبله نيازهاى مردم بود، در بخشندگى شهرتش عالم را گرفته بود.
هم عجم هم روم هم ترک و عرب
مانده از جود و سخایش در عجب
عجم و رومى و ترك و عرب، همه، از جود و بخشش او شگفت زده بودند.
آب حیوان بود و دریای کرم
زنده گشته هم عرب زو هم عجم
آب حيات بود، درياى بخشش بود، هم عرب و هم عجم از او جان گرفته بودند.
قصه ی اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی
قصه عرب مستمند بادیه نشین و ماجراى زن او با او به سبب کمبود و فقر
یک شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت وگوی را
زن عربى باديه نشين، شبى بيش از حد ستيزه كرد و به شوهرش گفت:
کاین همه فقر و جفا ما می کشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم
كه ما اين همه ستم و فقر را تحمل مى كنيم، همه مردم عالم خوش اند فقط ما حال بدى داريم.
نان مان نی نان خورشمان درد و رشک
کوزه مان نه آبمان از دیده اشک
نان نداريم و خورش ما درد و حسد است، كوزه نداريم و آب ما اشك چشم ماست.
جامه ی ما روز تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب
روز لباس ما گرماى آفتاب است و شب تشك و لحاف ما نور ماه است.
قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته
قرص ماه را قرص نان پنداشته و دست به سوى آسمان دراز كرده ايم.
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما
فقر ما مايه شرم فقيران شده، از بس به روزى مى انديشيم، روز ما شب سياه شده است.
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان
خويش و بيگانه از ما چنان مى گريزند كه سامرى از مردم مى گريخت.
گر بخواهم از کسی یک مشت نسک
مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک
اگر از كسى مشتى عدس بخواهم، به من مى گويد: خفه شو، مرگ و بلا.
مر عرب را فخر غزو است و عطا
در عرب تو همچو اندر خط خطا
افتخار عرب به جنگ و بخشش است، تو در ميان عرب مانند اشتباه در خطى.
چه غزا ما بی غزا خود کشته ایم
ما به تیغ فقر بی سر گشته ایم
چه جنگى؟ ما بدون جنگ كشته شده ايم، سر ما را با شمشير فقر بريده اند.
چه عطا ما بر گدایی می تنیم
مر مگس را در هوا رگ می زنیم
چه بخششى؟ ما با گدايى دست و پنجه نرم مى كنيم، خون مگسى را كه بر هوا مى پرد، مى گيريم.
گر کسی مهمان رسد گر من منم
شب بخسبد قصد دلق او کنم
من كه منم اگر مهمانى فرارسد و شب بخوابد جامه پاره از تنش در مى آورم.
مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته
فریفته شدن مریدان نیازمند به مدعیان دروغگو و آنان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن، نقل و نقد را از هم تشخیص ندادن و مجازى را از حقیقى بازنشناختن
بهر این گفتند دانایان به فن
میهمان محسنان باید شدن
از اين روست كه دانايان از روى تجربه گفته اند كه بايد ميهمان سخاوتمندان شد.
تو مرید و میهمان آن کسی
کاو ستاند حاصلت را از خسی
تو مريد و مهمان كسى شده اى كه از پستى حتى دسترنج تو را از دستت مى گيرد.
نیست چیره چون ترا چیره کند
نور ندهد مر ترا تیره کند
او خود برترى ندارد چگونه تو را برترى دهد؟ نه تنها به تو نورى نمى بخشد بلكه ترا مكدر مى كند.
چون و را نوری نبود اندر قران
نور کی یابند از وی دیگران
او خود در نزديك شدن به ديگران نورى نيافته، ديگران چگونه مى توانند از وى نور يابند؟
همچو اعمش کو کند داروی چشم
چه کشد در چشمها الا که یشم
او همانند اعمشى (كسى كه بيناييش ضعيف است و چشمش آب مى ريزد) است كه داروى چشم بسازد، در چشم بيماران جز سنگ يشم چه مى كشد؟
حال ما این است در فقر و عنا
هیچ مهمانی مبا مغرور ما
حال ما در رنج و فقر چنين است، الهى كه هيچ مهمانى فريفته ما مباد.
قحط ده سال ار ندیدی در صور
چشمها بگشا و اندر ما نگر
اگر تصوير قحط ده ساله را نديده اى، چشم بگشا و ما را تماشا كن.
ظاهر ما چون درون مدعی
در دلش ظلمت زبانش شعشعی
ظاهر ما چون دل مدعى است كه درونش تاريك است و زبانش تابناك و گويا.
از خدا بویی نه او را نی اثر
دعویش افزون ز شیث و بو البشر
نه بويى از خدا شنيده و نه نشانى در اوست، اما ادعايش بيش از شيث و آدم ابو البشر است.
دیو ننموده و را هم نقش خویش
او همی گوید ز ابدالیم و بیش
حتى شيطان خود را به وى نشان نمى دهد، اما او مى گويد كه ما بر ابدال برترى داريم.
حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی
براى آن كه او را كسى پندارند، بسيارى از سخنان درويشان را دزديده است.
خرده گیرد در سخن بر بایزید
ننگ دارد از درون او یزید
در گفتار بر بايزيد ايراد مى گيرد، اما يزيد هم از آنچه او در دل دارد شرم مى كند.
بی نوا از نان و خوان آسمان
پیش او ننداخت حق یک استخوان
از نان و سفره آسمانى بى بهره است، خدا حتى استخوانى بى ارزش پيش او نينداخته است.
او ندا کرده که خوان بنهاده ام
نایب حقم خلیفه زاده ام
اما او فرياد مى كند كه من سفره گسترده ام، نايب حق و خليفه زاده ام.
الصلا ساده دلان پیچ پیچ
تا خورید از خوان جودم سیر هیچ
اى ساده دلان سردرگم! بفرماييد و از سفره احسان من از هيچ سير بخوريد.
سالها بر وعده ی فردا کسان
گرد آن در گشته فردا نارسان
سالها گروهى به وعده فردا گرد در او مى گردند، اما آن فردا هرگز فرا نمى رسد.
دیر باید تا که سر آدمی
آشکارا گردد از بیش و کمی
مدت طولانى لازم است كه بيش وكم اسرار دل انسان آشكار شود،
زیر دیوار بدن گنج است یا
خانه ی مار است و مور و اژدها
كه زير ديوار كالبد انسان، گنجى نهفته است يا لانه مور و مار و اژدهاست.
چون که پیدا گشت کاو چیزی نبود
عمر طالب رفت آگاهی چه سود
چون معلوم شد كه در ضمير آن شيخ چيزى نيست، عمر مريد به پايان مى رسد، ديگر آگاهى چه سود دارد؟
در بیان آن که نادر افتد که مریدی در مدعی مزور اعتقاد به صدق ببندد که او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد که شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند و لیکن به نادر نادر
در بیان آنکه کمتر اتفاق مى افتد که مریدى به شیخى مدعى و دروغگو صادقانه اعتقاد داشته باشد که او شخصیتى ممتاز دارد و با این اعتقاد به مقامى برسد که شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش به مرید آسیب نرساند، ولى شیخ را آسیب رساند، و لیکن این خیلى نادر است.
لیک نادر طالب آید کز فروغ
در حق او نافع آید آن دروغ
اما اين كمتر پيش مى آيد كه آن دروغ در حق مريد به سبب فروغ اعتقادش مفيد باشد.
او به قصد نیک خود جایی رسد
گر چه جان پنداشت و آن آمد جسد
آن مريد هر چند شيخ خود را جان مى پنداشت، جسم از آب درآمد، مريد به سبب نيت نيك خود به جايى مى رسد.
چون تحری در دل شب قبله را
قبله نی و آن نماز او روا
همانند كسى كه در تاريكى شب قبله را بجويد، قبله را نمى يابد اما نماز او صحيح است.
مدعی را قحط جان اندر سر است
لیک ما را قحط نان بر ظاهر است
قحطى جان شيخ مدعى قابل ديدن نيست، اما قحطى نان ما آشكار است و همه كس آن را مى بيند.
ما چرا چون مدعی پنهان کنیم
بهر ناموس مزور جان کنیم
ما به چه دليل چون شيخ مدعى اين مسئله را مخفى نگه داريم و براى خاطر شهرتى دروغين به جان كندن بيفتيم؟
صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن
امر کردن اعرابى زن خود را به صبر و فضیلت صبر و فقر و بیان آن به زن
شوی گفتش چند جویی دخل و کشت
خود چه ماند از عمر افزون تر گذشت
شوهر به زن گفت: تا كى به دنبال درآمد و كشت خواهى بود؟ مگر از عمر ما چقدر باقى مانده؟ بيشتر آن سپرى شده است.
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
ز آن که هر دو همچو سیلی بگذرد
عاقل به بيش وكم توجه نمى كند، زيرا كه اين دو چون سيلى گذرا هستند.
خواه صاف و خواه سیل تیره رو
چون نمی پاید دمی از وی مگو
سيل خواه صاف و زلال و خواه تيره و گل آلود باشد، چون پايدار نيست، لحظه يى از آن سخن مگوى.
اندر این عالم هزاران جانور
می زید خوش عیش بی زیر و زبر
در اين دنيا هزاران آفريده بدون اضطراب و دغدغه به خوشى زندگانى مى كنند.
شکر می گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته
كوكو بر بالاى درخت خدا را شكر مى گويد، در حالى كه قوت شبانه اش مهيا نيست.
حمد می گوید خدا را عندلیب
کاعتماد رزق بر تست ای مجیب
بلبل خدا را مى ستايد و مى گويد: اى پذيرنده دعا! من به تو اعتماد دارم، تو روزى رسانى.
باز دست شاه را کرده نوید
از همه مردار ببریده امید
باز، دست سلطان را روزى گاه خود قرار داده و از هر مردارى اميد بريده است.
همچنین از پشه گیری تا به پیل
شد عیال اللَّه و حق نعم المعیل
بدين ترتيب از پشه تا فيل، همه عيال خداى اند و خدا چه كفيل خوبى است!
این همه غمها که اندر سینه هاست
از بخار و گرد بود و باد ماست
اين همه غم كه ما در دل داريم، از نشانه ها و عوارض خودبينى ماست.
این غمان بیخ کن چون داس ماست
این چنین شد و آن چنان وسواس ماست
اين غمهاى ريشه برانداز براى عمر ما چون داس است، اين چنين شد و آن چنان شد گفتن از دودلى است.
دان که هر رنجی ز مردن پاره ای است
جزو مرگ از خود بران گر چاره ای است
بدانكه هر رنج پاره يى از مرگ است، اگر چاره دارى پاره مرگ (رنج) را از خود دور كن.
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان که کلش بر سرت خواهند ریخت
چون از پاره مرگ نمى توانى بگريزى، بدانكه كل آن را بر سرت خواهد ريخت.
جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین می کند کل را خدا
اگر پاره مرگ در نظرت دلنشين آمد، بدانكه خدا همه را بر تو دلنشين مى كند.
دردها از مرگ می آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
دردها پيام آوران مرگ اند، اى بيهوده كوش! از پيام آور او روگردان مباش.
هر که شیرین می زید او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد جان نبرد
هركس خوش كام زندگانى كند تلخ مى ميرد، هركس تن پرستى كند نمى تواند جان را نجات دهد.
گوسفندان را ز صحرا می کشند
آن که فربه تر مر آن را می کشند
گوسفندان را از صحرا به شهر مى آورند، هر كدام فربه تر باشد زودتر مى كشندش.
شب گذشت و صبح آمد ای تمر
چند گیری این فسانه ی زر ز سر
اى ميوه دل! شب سپرى شد و صبح فرا رسيد. تا كى اين افسانه زر را بازگو خواهى كرد؟
تو جوان بودی و قانع تر بدی
زر طلب گشتی خود اول زر بدی
جوان بودى قانع تر بودى، حالا زرطلب شده اى در حالى كه خود اول زر بودى.
رز بدی پر میوه چون کاسد شدی
وقت میوه پختنت فاسد شدی
تا كى (درخت انگورى) پرميوه بودى چگونه پژمردى، چه شد كه هنگام رسيدن ميوه تباه شدى و خشكيدى؟
میوه ات باید که شیرین تر شود
چون رسن تابان نه واپس تر رود
بايد ميوه هاى شيرين تر داشته باشى نه مانند ريسمان تابها عقب تر بروى.
جفت مایی جفت باید هم صفت
تا بر آید کارها با مصلحت
تو همسر مايى، همسر بايد هم خوى باشد تا كارها بر پايه مصلحت پيش برود.
جفت باید بر مثال همدگر
در دو جفت کفش و موزه در نگر
همسران بايد همانند يكديگر باشند، به جفت كفش و چكمه نگاه كن.
گر یکی کفش از دو تنگ آید بپا
هر دو جفتش کار ناید مر ترا
اگر از يك جفت كفش لنگه يى به پا تنگ باشد، هر دو لنگه اش به درد تو نمى خورد.
جفت در یک خرد و آن دیگر بزرگ
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ
ديدى كه يك لنگه در كوچك و لنگه ديگر بزرگ باشد؟ ديدى كه گرگ جفت شير جنگل باشد؟
راست ناید بر شتر جفت جوال
آن یکی خالی و این پر مال مال
صحيح نيست كه جوال پشت شتر يكى خالى و ديگرى پربار باشد.
من روم سوی قناعت دل قوی
تو چرا سوی شناعت می روی
من با دلى قوى به سوى قناعت مى روم، تو چرا به جانب بدخويى مى روى؟
مرد قانع از سر اخلاص و سوز
زین نسق می گفت با زن تا به روز
مرد قانع از روى دلسوزى و صفاى دل تا روز به زنش از اين سخنان مى گفت.
بخش 118 :
نصیحت کردن زن مر شوی را که سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفعَلُونَ که این سخنها اگر چه راست است این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معامله ی خود زیان دارد و کبُرَ مَقتاً عِندَ اللَّهِ باشد
نصیحت کردن زن شوهر خود را که سخن بالاتر از جایگاه و مقام خود مگوى، «چرا حرفهایى مى زنید که عمل نمى کنید؟» این حرفها هر چند صحیح است اما تو شایسته این مقام توکل نیستى، بالاتر از مقام و عمل خود سخن گفتن زیان آور است. و از کسانى باشى که «کارهاى مورد نفرت خدا را انجام مى دهند»
زن بر او زد بانگ کای ناموس کیش
من فسون تو نخواهم خورد بیش
زن بر سر شوهر داد زد كه اى شهرت طلب! بعد از اين ديگر فريب تو را نمى خورم.
ترهات از دعوی و دعوت مگو
رو سخن از کبر وز نخوت مگو
بعد از اين حرفهاى بيهوده و پرادعا مزن، برو ديگر سخنان متكبرانه و نخوت آميز مگوى.
چند حرف طمطراق و کار و بار
کار و حال خود ببین و شرم دار
تا كى اين حرفهاى پرزرق وبرق و كارهاى ساختگى ادامه خواهد داشت؟ كار و وضع خود را ببين و شرم كن.
کبر زشت و از گدایان زشت تر
روز سرد و برف و آن گه جامه تر
تكبر ناپسند است و از گدايان ناپسندتر، اگر روز سرد باشد و برف ببارد واى به حال كسى كه جامه اش هم تر باشد.
چند دعوی و دم و باد و بروت
ای ترا خانه چو بیت العنکبوت
اى آنكه سست ترين خانه ها از آن توست، تا كى مى خواهى خودبينى و تظاهر كنى؟
از قناعت کی تو جان افروختی
از قناعتها تو نام آموختی
كى تو با قناعت جان خويش را روشن ساختى؟ تو از قناعت فقط نام را آموختى.
گفت پیغمبر قناعت چیست گنج
گنج را تو وا نمی دانی ز رنج
پيغمبر گفت: قناعت چيست؟ گنج است. تو قادر نيستى كه گنج را از رنج بازشناسى.
این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان
قناعت چيزى جز گنج روان نيست، اى مايه اندوه و رنج روان، بيهوده سخن مگوى.
تو مخوانم جفت، کمتر زن بغل
جفت انصافم نیم جفت دغل
تو مرا همسر خويش مخوان و مسخره ام مكن، من طالب همسرى باانصافم، نه همسر حيله گر.
چون قدم با میر و با بگ می زنی
چون ملخ را در هوا رگ می زنی
تو كه از فقر ملخ را روى هوا صيد مى كنى، چگونه با شاه و امير قدم مى زنى؟
با سگان زین استخوان در چالشی
چون نی اشکم تهی در نالشی
تو براى ربودن استخوان با سگان گلاويز مى شوى، و چون نى ميان تهى در ناله و فريادى.
سوی من منگر به خواری سست سست
تا نگویم آن چه در رگهای تست
به سوى من تحقيرآميز نگاه مكن تا راز دلت را فاش نكنم.
عقل خود را از من افزون دیده ای
مر من کم عقل را چون دیده ای
تو خود را عاقل تر از من ديده اى، اما بگو كه من كم عقل را چگونه ديده اى؟
همچو گرگ غافل اندر ما مجه
ای ز ننگ عقل تو بی عقل به
مانند گرگ بى خبر بر من حمله مكن، اى آنكه بى عقلى بهتر از شرمى است كه از عقل تو مى زايد.
چون که عقل تو عقیله ی مردم است
آن نه عقل است آن که مار و کژدم است
چون عقل تو پايبند انسانهاست، آن عقل نيست بلكه مار و كژدم است.
خصم ظلم و مکر تو الله باد
فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد
خدا دشمن ظلم و مكر تو باد، حيله هاى عقل تو از سر ما كوتاه باد.
هم تو ماری هم فسون گر ای عجب
مارگیر و ماری ای ننگ عرب
آنچه مايه شگفتى است اين است كه تو هم مارى هم مارافساى، هم مارى هم مارگيرى، اى مايه ننگ عرب!
زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی
اگر زاغ مى دانست كه چقدر زشت است، از درد و رنج چون برف آب مى شد.
مرد افسونگر بخواند چون عدو
او فسون بر مار و مار افسون بر او
مرد افسونگر چون دشمن بر مار افسون مى خواند، مار هم افسونگر را افسون مى كند.
گر نبودی دام او افسون مار
کی فسون مار را گشتی شکار
اگر مارافسايى دامى بر افسونگر نبود، چگونه شكار افسون مار مى شد؟ (چگونه به مارافسايى مشغول مى شد؟)
مرد افسونگر ز حرص کسب و کار
در نیابد آن زمان افسون مار
اما مارافساى از طمع كار و پول، حتى افسون مار را در نمى يابد.
مار گوید ای فسون گر هین و هین
آن خود دیدی فسون من ببین
مار مى گويد: اى مارافساى بيدار باش، افسون خود را ديدى، افسون مرا هم ببين.
تو به نام حق فریبی مر مرا
تا کنی رسوای شور و شر مرا
تو براى آنكه مرا پيش مردم رسوا كنى و مال به دست آورى، با خواندن نام خدا فريبم مى دهى.
نام حقم بست نه آن رای تو
نام حق را دام کردی وای تو
نام حق مرا افسون كرد، نه اراده تو، واى بر تو كه نام حق را دام ساختى.
نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن
نام حق انتقام مرا از تو مى گيرد، من جان و تن خود را به نام حق سپرده ام.
یا به زخم من رگ جانت برد
یا که همچون من به زندانت برد
يا خداوند جان تو را به نيش من مى گيرد و يا تو هم مثل من به زندان مى افتى.
زن از این گونه خشن گفتارها
خواند بر شوی جوان طومارها
زن به شوهر جوان خود از اين گونه سخنان درشت طومارها خواند.
بخش 119 :
نصیحت کردن مرد مر زن را که در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن بر فقر و فقیران به خیال و گمان بی نوایی خویشتن
نصیحت کردن مرد به زن که فقیران را بچشم حقارت منگر و در کارهاى خدا به گمان کمال نگاه کن و در فقر و فقیران به خیال و گمان بینوایى خویش طعنه مزن
گفت ای زن تو زنی یا بو الحزن
فقر فخر آمد مرا بر سر مزن
مرد گفت: اى زن! تو زنى يا مايه اندوه؟ فقر افتخار است، اين قدر بر سر مزن و توبيخم مكن.
مال و زر سر را بود همچون کلاه
کل بود او کز کله سازد پناه
زر و مال همانند كلاهى است كه بر سر مى گذارند، آن كس كه به كلاه پناه ببرد، كچل است.
آن که زلف جعد و رعنا باشدش
چون کلاهش رفت خوشتر آیدش
كسى كه زلف پرشكن و زيبايى داشته باشد، اگر كلاه از دستش برود خوشحال تر مى شود.
مرد حق باشد به مانند بصر
پس برهنه ش به که پوشیده نظر
مرد خدا مانند چشم و بينايى است، چشم باز بهتر از چشم بسته است.
وقت عرضه کردن آن برده فروش
بر کند از بنده جامه ی عیب پوش
برده فروش به هنگام نشان دادن برده لباسهاى برده را كه عيب پوش است، در مى آورد.
ور بود عیبی برهنه کی کند
بل به جامه خدعه ای با وی کند
اما اگر برده عيبى داشته باشد، كى او را عريان مى كند؟ خدعه مى كند و او را با لباس عرضه مى دارد.
گوید این شرمنده است از نیک و بد
از برهنه کردن او از تو رمد
مى گويد: اين برده از همه چيز خجالت مى كشد، اگر برهنه اش كنم از تو رم مى كند.
خواجه در عیب است غرقه تا به گوش
خواجه را مال است و مالش عیب پوش
تاجر ثروتمند تا خرخره در عيب غرق است، اما ثروت دارد ثروت عيبش را پوشانده است.
کز طمع عیبش نبیند طامعی
گشت دلها را طمعها جامعی
حريص از حرص خود عيب او را نمى بيند، احساس طمع دلها را به سوى او جلب كرده است.
ور گدا گوید سخن چون زر کان
ره نیابد کاله ی او در دکان
گدا اگر سخنى چون زر ناب بگويد باز كالاى او به دكان راه نمى يابد (كسى گفته او را نمى پذيرد).
کار درویشی ورای فهم تست
سوی درویشی بمنگر سست سست
كار درويشى فراتر از فهم توست، درويشى را به چشم حقارت نگاه مكن.
ز آن که درویشان ورای ملک و مال
روزیی دارند ژرف از ذو الجلال
زيرا كه درويشان، رزق فراوانى از خداى ذوالجلال دارند كه از ملك و مال بالاتر است.
حق تعالی عادل است و عادلان
کی کنند استمگری بر بی دلان
خداى تعالى عادل است، عادلان كى بر عاشقان ستم روا مى دارند؟
آن یکی را نعمت و کالا دهند
وین دگر را بر سر آتش نهند
يكى را نعمت و مال مى دهند و اين ديگرى را در آتش مى سوزانند.
آتشش سوزا که دارد این گمان
بر خدای خالق هر دو جهان
كسى كه درباره خدا و خالق دو جهان چنين گمانى دارد، آتشش بسوزاند.
فقر فخری از گزاف است و مجاز
نی هزاران عز پنهان است و ناز
آيا جمله «الفقر فخرى» گزافه و عارى از حقيقت است؟ نه، در اين سخن هزارها عز و ناز و بزرگوارى نهفته است.
از غضب بر من لقبها راندی
یارگیر و مار گیرم خواندی
از روى خشم لقبهايى به من دادى، مرا فاسق و مارگير ناميدى.
گر بگیرم بر کنم دندان مار
تاش از سر کوفتن نبود ضرار
اگر مارى را بگيرم نيشش را مى كنم تا از سر كوفتن زيانى نبيند (كشته نشود).
ز آن که آن دندان عدوی جان اوست
من عدو را می کنم زین علم دوست
زيرا كه آن دندان دشمن جان اوست، من با اين دانش خود حتى دشمن را به دوست بدل مى كنم.
از طمع هرگز نخوانم من فسون
این طمع را کرده ام من سر نگون
هرگز از طمع افسون نمى خوانم، من طمع را مغلوب كرده ام.
حاش لله طمع من از خلق نیست
از قناعت در دل من عالمی است
پناه بر خدا من طمعى بر مردم ندارم، در دل من از قناعت دنيايى است.
بر سر امرودبن بینی چنان
ز آن فرود آ تا نماند آن گمان
از بالاى درخت گلابى چنان مى بينى، از آن درخت فرودآى تا گمانت برطرف شود.
چون که بر گردی و سر گشته شوی
خانه را گردنده بینی و آن توی
اگر تو چرخ بزنى سرت گيج مى رود، خانه را گردنده مى بينى، در حالى كه تو خود مى گردى و سرت گيج مى رود.
بخش 120 :
در بیان آن که جنبیدن هر کسی از آن جا که وی است هر کس را از چنبره ی وجود خود بیند، تابه ی کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابه از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابه های دیگر او راست گوتر باشد و امام باشد
در بیان آنکه حرکت هر کسى متناسب با جایى است که ایستاده است همه را از چارچوب وجود خویش مى بیند، شیشه کبود آفتاب را کبود نشان مى دهد و شیشه سرخ، سرخ؛ اما چون شیشه ها از رنگها پاک شوند و سپید شوند، شیشه سفید از همه شیشه هاى دیگر راستگوتر است و بر دیگر شیشه ها پیشوا است
دید احمد را ابو جهل و بگفت
زشت نقشی کز بنی هاشم شگفت
ابو جهل، احمد (ص) را ديد و گفت: از بنى هاشم فرزندى زشت به دنيا آمد.
گفت احمد مر و را که راستی
راست گفتی گر چه کار افزاستی
پيامبر گفت: حق با توست، هر چند مزاحمى اما راست مى گويى.
دید صدیقش بگفت ای آفتاب
نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب
در اين اثنا صديق (ابو بكر) پيامبر را ديد و گفت: اى آفتاب! تو نه شرقى و نه غربى هستى، خوش بدرخش.
گفت احمد راست گفتی ای عزیز
ای رهیده تو ز دنیای نه چیز
احمد گفت: اى عزيز! اى آنكه از دنياى ناچيز رسته اى، راست مى گويى.
حاضران گفتند ای صدر الوری
راست گو گفتی دو ضد گو را چرا
حاضران گفتند: اى سرور آفريدگان! چرا حرف دو نفر را كه بر ضد هم سخن گفتند، تأييد كردى؟
گفت من آیینه ام مصقول دست
ترک و هندو در من آن بیند که هست
احمد (ص) گفت: من به قدرت الهى آينه اى صيقل يافته هستم، ترك و هندو چنانكه هستند، خود را در من مى بينند.
ای زن ار طماع می بینی مرا
زین تحری زنانه برتر آ
اى زن! اگر مرا طمعكار مى بينى، از اين به جويى دست بردار و برتر را نگاه كن.
این طمع را ماند و رحمت بود
کو طمع آن جا که آن نعمت بود
سخنانى كه درباره قناعت گفتم، به طمع ماننده است اما رحمت است، جايى كه آن نعمت باشد، طمع چه كار دارد؟
امتحان کن فقر را روزی دو تو
تا به فقر اندر غنا بینی دو تو
تو فقر را يكى دو روز بيازما تا ببينى كه در فقر غناى مضاعف است.
صبر کن با فقر و بگذار این ملال
ز آن که در فقر است عز ذو الجلال
فقر را تحمل كن و اين دلتنگى را بگذار، زيرا كه در فقر عز خداى ذو الجلال است.
سرکه مفروش و هزاران جان ببین
از قناعت غرق بحر انگبین
سركه مفروش (ترش رويى مكن) تا ببينى كه هزاران جان از بركت قناعت غرق در درياى عسل اند.
صد هزاران جان تلخی کش نگر
همچو گل آغشته اندر گل شکر
ببين كه صدها هزار جان مرارت كش، چون گل در گلشكر به هم آميخته اند.
ای دریغا مر ترا گنجا بدی
تا ز جانم شرح دل پیدا شدی
اى دريغ! كاش تو ظرفيت اين سخنان را داشتى، تا از جان من شرح اسرار دل چهره مى نمود.
این سخن شیر است در پستان جان
بی کشنده خوش نمی گردد روان
اين سخن همانند شير در پستان جان است، اگر مكنده اى خوب نباشد، جارى نمى شود.
مستمع چون تشنه و جوینده شد
واعظ ار مرده بود گوینده شد
اگر شنونده تشنه معرفت و جوينده باشد، اندرزگو مرده هم باشد، سخن مى گويد.
مستمع چون تازه آمد بی ملال
صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال
اگر شنونده تازه وارد و بى ملال باشد، گنگ براى سخن گفتن صد زبان مى گشايد.
چون که نامحرم در آید از درم
پرده در پنهان شوند اهل حرم
اگر نامحرمى از در خانه ام وارد شود، اهل حرم خود را پشت پرده پنهان مى كنند.
ور در آید محرمی دور از گزند
بر گشایند آن ستیران روی بند
اما اگر محرمى كه آسيبى ندارد از در درآيد، آن روى روى پوشيدگان نقاب از رخ بر مى دارند.
هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند
از برای دیده ی بینا کنند
هر چيزى را كه مى آرايند و خوب و دلنشين مى كنند، براى چشم بينا آرايشش مى دهند.
کی بود آواز چنگ و زیر و بم
از برای گوش بی حس اصم
براى گوشى كه حس شنوايى ندارد و كر است، كى چنگ و آواز زير و بم مى نوازند؟
مشک را بی هوده حق خوش دم نکرد
بهر حس کرد او پی اخشم نکرد
خداوند مشك را عبث معطر نيافريد، آن را براى حس بويايى آفريد نه براى كسى كه شامه ندارد.
حق زمین و آسمان بر ساخته ست
در میان بس نار و نور افراخته ست
خداوند زمين و آسمان را آفريده و در ميان آنها نورها و نارها قرار داده است.
این زمین را از برای خاکیان
آسمان را مسکن افلاکیان
اين زمين را براى مردم روى زمين و آسمان را هم مسكن آسمانيان ساخته است.
مرد سفلی دشمن بالا بود
مشتری هر مکان پیدا بود
مرد پست دشمن برترى است، هر جايى خريدارى ويژه دارد.
ای ستیره هیچ تو برخاستی
خویشتن را بهر کور آراستی
اى زن با حجاب! تو هرگز تصميم گرفته اى كه خود را براى نابينايى زينت دهى؟
گر جهان را پر در مکنون کنم
روزی تو چون نباشد چون کنم
اگر بتوانم دنيا را پر از مرواريدهاى قيمتى كنم، چون تو روزى نداشته باشى چه كارى از دست من بر مى آيد؟
ترک جنگ و ره زنی ای زن بگو
ور نمی گویی به ترک من بگو
اى زن! ستيزه و گمراه كردن را
رها كن، اگر رها نمى كنى، مرا ترك كن.
مر مرا چه جای جنگ نیک و بد
کاین دلم از صلحها هم می رمد
من چرا بايد با نيك و بد بستيزم؟ دل من از صلح هم مى گريزد.
گر خمش کردی و گرنه آن کنم
که همین دم ترک خان و مان کنم
يا ساكت باش و يا من اين لحظه خان ومان را ترك خواهم كرد.
بخش 121 :
مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفته ی خویش
رعایت کردن زن حال شوهر را و استغفار کردن از گفته خویش
زن چو دید او را که تند و توسن است
گشت گریان گریه خود دام زن است
چون زن ديد كه شوهرش خشمگين و سركش است، گريه را سر داد، گريه دام زن است.
گفت از تو کی چنین پنداشتم
از تو من اومید دیگر داشتم
گفت: من كى از تو چنين انتظارى داشتم؟ من به تو اميد ديگرگونه بسته بودم.
زن در آمد از طریق نیستی
گفت من خاک شمایم نه ستی
زن از راه فداكارى وارد شد و گفت: من خاك پاى شما هستم، بانوى شما نيستم.
جسم و جان و هر چه هستم آن تست
حکم و فرمان جملگی فرمان تست
تن و جانم، هست و نيستم به تو تعلق دارد، دستور و فرمان، دستور و فرمان توست.
گر ز درویشی دلم از صبر جست
بهر خویشم نیست آن بهر تو است
اگر به سبب درويشى، دل بى صبرى كرد، براى خاطر تو بود نه براى خاطر خودم.
تو مرا در دردها بودی دوا
من نمی خواهم که باشی بی نوا
تو در روزهاى دردمندى دواى من بودى، ازاين رو نمى خواهم كه تهيدست باشى.
جان تو کز بهر خویشم نیست این
از برای تستم این ناله و حنین
به جان تو كه اين كارها براى خودم نيست، اين ناله و فرياد من هم براى توست.
خویش من و الله که بهر خویش تو
هر نفس خواهد که میرد پیش تو
به خدا سوگند كه مى خواهم هر لحظه پيش تو بميرم.
کاش جانت کش روان من فدی
از ضمیر جان من واقف بدی
كاش جان تو كه جانم فداى آن از درون جان من خبر داشت.
چون تو با من این چنین بودی به ظن
هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن
چون تو درباره من چنين گمان مى كنى، من هم از جان و هم از تن بيزار شدم.
خاک را بر سیم و زر کردیم چون
تو چنینی با من ای جان را سکون
اى آرام جان من! چون تو با من چنينى، خاك بر سر سيم و زر بريزم.
تو که در جان و دلم جا می کنی
زین قدر از من تبرا می کنی
تو كه در دل و جان من جاى دارى، با حرفى جزئى مى خواهى از من دورى كنى؟
تو تبرا کن که هستت دستگاه
ای تبرای ترا جان عذر خواه
دورى كن زيرا كه مى توانى، اى جان عذرخواه اين دورى تو.
یاد می کن آن زمانی را که من
چون صنم بودم تو بودی چون شمن
آن زمان را به ياد بياور كه من چون بتى زيبا بودم و تو چون بت پرست بودى.
بنده بر وفق تو دل افروخته ست
هر چه گویی پخت گوید سوخته ست
من دل خود را موافق ميل تو روشن كرده ام، هر چه را كه تو بپرسى: پخته است؟ من جواب مى دهم: سوخته است.
من سپاناخ تو با هر چم پزی
یا ترش با یا که شیرین می سزی
من اسفناج توام، با آش ترش يا شيرين بپزى شايسته اى (من مطيع محض توام).
کفر گفتم نک به ایمان آمدم
پیش حکمت از سر جان آمدم
سخنان كفرآميزى گفته بودم حال ايمان آوردم، صميمانه پيش فرمان تو آمدم.
خوی شاهانه ی ترا نشناختم
پیش تو گستاخ خر در تاختم
اخلاق شاهانه تو را نشناخته بودم، پيش تو گستاخانه خر تاخته بودم (بى ادبى كرده بودم).
چون ز عفو تو چراغی ساختم
توبه کردم اعتراض انداختم
چون چراغى از بخشندگى تو افروختم، توبه كردم و اعتراض را فروگذاشتم.
می نهم پیش تو شمشیر و کفن
می کشم پیش تو گردن را بزن
شمشير و كفن هر دو را پيش تو مى گذارم، گردنم را پيش تو مى آورم كه بزنى.
از فراق تلخ می گویی سخن
هر چه خواهی کن و لیکن این مکن
از جدايى زهرآگين سخن مى گويى؟ هر چه مى خواهى بگو، اما اين كار را مكن.
در تو از من عذر خواهی هست سر
با تو بی من او شفیعی مستمر
در درون تو از من پوزشگرى نهان است كه بدون وجود من پيوسته از من پيش تو شفاعت مى كند.
عذر خواهم در درونت خلق تست
ز اعتماد او دل من جرم جست
آن دوست نهانى كه در درون تو پوزشگر من است، خلق توست، دل من به اعتماد او مرتكب گناه شد.
رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین
ای که خلقت به ز صد من انگبین
اى آنكه خلق تو بهتر از صد من عسل است، پنهان از خود، اى خشمگين! بر من رحم كن.
زین نسق می گفت با لطف و گشاد
در میانه گریه ای بر وی فتاد
بدين شيوه سخنان لطيف و دلپسند مى گفت كه در اثناى صحبت گريه اش گرفت.
گریه چون از حد گذشت و های های
زو که بی گریه بد او خود دل ربای
او كه بدون گريه دلربا بود، چون گريه و هاى هايش از حد گذشت،
شد از آن باران یکی برقی پدید
زد شراری در دل مرد وحید
از آن باران برقى درخشيد كه شرارى بر دل آن مرد يگانه زد.
آن که بنده ی روی خوبش بود مرد
چون بود چون بندگی آغاز کرد
آن مرد كه بنده روى زيباى آن زن بود، اگر اين زن راه بندگى در پيش گيرد، چه حالى پيدا مى كند؟
آن که از کبرش دلت لرزان بود
چون شوی چون پیش تو گریان شود
زيبارويى كه از تكبر او لرزه بر اندامت بيفتد، چه حالى پيدا مى كنى وقتى كه در برابر تو گريه كند؟
آن که از نازش دل و جان خون بود
چون که آید در نیاز او چون بود
آن كس كه با ناز خود دل و جانت را خون كند، اگر از روى نياز پيشت آيد، چگونه است؟
آن که در جور و جفایش دام ماست
عذر ما چ
ه بود چو او در عذر خاست
كسى كه جور و جفايش ما را به دام گرفتار مى كند، اگر عذرخواهى كند، چه عذرى در برابرش داريم؟
زُینَ لِلنَّاسِ حق آراسته ست
ز آن چه حق آراست چون دانند جست
به موجب «در چشم مردم آرايش يافته است»، خدا زن را آراسته است، چگونه مى توانند از چيزى كه خدا آراسته است، بگريزند؟
چون پی یسکن الیهاش آفرید
کی تواند آدم از حوا برید
چون زن را براى آن آفريد كه مرد «با او آرامش يابد»، آدم چگونه مى تواند از حوا جدا شود؟
رستم زال ار بود وز حمزه بیش
هست در فرمان اسیر زال خویش
اگر مرد رستم زال باشد و در پهلوانى از حمزه بگذرد، باز در فرمانبردارى اسير زن خويش است.
آن که عالم مست گفتش آمدی
کلمینی یا حمیراء می زدی
آن كسى كه دنيا را مست گفتار خويش مى كرد، او نيز مى گفت: «اى سرخ روى من! با من سخن بگوى».
آب غالب شد بر آتش از نهیب
آتشش جوشد چو باشد در حجاب
هيبت آب بر آتش چيره مى شود، اما اگر بين آب و آتش حجابى باشد، آتش آب را مى جوشاند.
چون که دیگی حایل آید هر دو را
نیست کرد آن آب را کردش هوا
اگر ميان آن دو ديگى حايل شود، آتش آن آب را نابود مى كند به بخار تبديل مى سازد.
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی
باطنا مغلوب و زن را طالبی
به ظاهر تو چون آب بر زن غلبه دارى، اما در باطن مغلوب اويى و او را طلب مى كنى.
این چنین خاصیتی در آدمی است
مهر حیوان را کم است آن از کمی است
اين خصيصه تنها در انسان وجود دارد، مهر در حيوان كم است و اين دليل بر نقصان آفرينش اوست.





