آمدن رسول روم تا نزد عمر و دیدن او کرامات عمر را
آمدن رسول روم تا عمر و دیدن او کرامات عمر را
تا عمر آمد ز قیصر یک رسول در مدینه از بیابان نغول
از پيش قيصر رسولى پس از طى بيابانهاى بى كران براى ديدن عمر به مدينه آمد.
گفت کو قصر خلیفه ای حشم تا من اسب و رخت را آن جا کشم
به اهل مدينه گفت: اى مردم! كاخ خليفه كجاست؟ نشانم دهيد تا من اسب و رخت خود را آنجا برم.
قوم گفتندش که او را قصر نیست مر عمر را قصر، جان روشنی است
مردم به او گفتند كه عمر كاخى ندارد، قصر عمر جان روشن اوست.
گر چه از میری و را آوازه ای است همچو درویشان مر او را کازه ای است
هر چند به عنوان امير شهره است، اما او چون درويشان كومه يى دارد.
ای برادر چون ببینی قصر او چون که در چشم دلت رسته ست مو
اى برادر! چگونه مى توانى كاخ او را ببينى؟ چون كه در چشم دل تو مو رسته است.
چشم دل از مو و علت پاک آر و آن گهان دیدار قصرش چشم دار
چشم دلت را از مو و عيب پاك كن، بعد به كاخ او چشم بينداز.
هر که را هست از هوسها جان پاک زود بیند حضرت و ایوان پاک
جان هركس كه از هوسها پاك باشد، پيشگاه و كاخ او را زودتر بيند.
چون محمد پاک شد زین نار و دود هر کجا رو کرد وجه اللَّه بود
چون محمد (ص) از اين آتش و دود پاك شده بود، به هر جانبى كه رو كرد قدرت و حكمت خدا را ديد.
چون رفیقی وسوسه ی بد خواه را کی بدانی ثم وجه الله را
تا با وسوسه بدانديش همراه باشى، كى از لطف «به هرجا كه رو كنيد، همان جا رو به خداست» خبردار خواهى شد؟
هر که را باشد ز سینه فتح باب او ز هر شهری ببیند آفتاب
گشايش كار هركس كه از راه دل باشد، او بر فلك دل صد آفتاب مى بيند.
حق پدید است از میان دیگران همچو ماه اندر میان اختران
همان طوركه ماه در ميان ستارگان ممتاز است، لطف الهى هم بين الطاف ديگر خودنمايى مى كند.
دو سر انگشت بر دو چشم نه هیچ بینی از جهان انصاف ده
دو سر انگشت خود را بر روى دو چشم خود بگذار، انصاف ده آيا قادرى چيزى از جهان بينى؟
گر نبینی این جهان معدوم نیست عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست
اگر نبينى، دليل بر عدم اين جهان نيست، جز انگشت نفس بدشگون تو كس ديگر عيبى ندارد.
تو ز چشم انگشت را بردار هین و آن گهانی هر چه می خواهی ببین
همت كن انگشت از برابر ديدگانت بردار، بعد از آن هر چه را خواهى تماشا كن.
نوح را گفتند امت کو ثواب
گفت او ز آن سوی و استغشوا ثیاب
پيروان نوح به او گفتند: ثواب كجاست؟ نوح پاسخ داد: آن سوى لحظه يى كه لباسهايتان بر سرتان كشيديد.
رو و سر در جامه ها پیچیده اید
لا جرم با دیده و نادیده اید
گفت: سر و روى خود را در لباسها پيچيده اند، ناگزير با آن كه چشم داشتيد، چيزى نديديد.
آدمی دید است و باقی پوست است
دید آن است آن که دید دوست است
آدمى در حقيقت قدرت بينايى است، بقيه پوستى بيش نيست. بينايى هم ديدن دوست است، بينايى اوست.
چون که دید دوست نبود کور به
دوست کاو باقی نباشد دور به
چون ديدار دوست نباشد و انسان نتواند معشوق را ببيند، كور باشد بهتر است. از دوستى كه ابدى نباشد، دورى گزيدن بهتر است.
چون رسول روم این الفاظ تر
در سماع آورد شد مشتاق تر
چون رسول روم اين سخنان دلنشين را شنيد، شيفته تر شد.
دیده را بر جستن عمر گماشت
رخت را و اسب را ضایع گذاشت
چشم بر جستجوى عمر گذاشت، و رخت و اسب خود را گم كرد.
هر طرف اندر پی آن مرد کار
می شدی پرسان او دیوانه وار
هر طرف به دنبال آن مرد عمل مى رفت و چون ديوانه سراغ او را مى گرفت.
کاین چنین مردی بود اندر جهان
وز جهان مانند جان باشد نهان
مى گفت: آيا ممكن است در جهان چنين مردى باشد و چون جان در جهان ديده نشود؟
جست او را تاش چون بنده بود
لا جرم جوینده یابنده بود
او را مى جست تا غلام او شود، كسى كه جوينده باشد، سرانجام يابنده است.
دید اعرابی زنی او را دخیل
گفت عمر نک به زیر آن نخیل
زنى از اعراب صحرانشين چون او را بيگانه يافت، گفت: عمر الآن زير آن درخت خرما خفته است.
زیر خرما بن ز خلقان او جدا
زیر سایه خفته بین سایه ی خدا
اكنون عمر زير سايه آن درخت خرما از مردم كناره گرفته و آرميده است، آنجا برو و ببين.
یافتن رسول روم عمر را خفته در زیر درخت
یافتن رسول روم عمر را خفته در زیر نخل
آمد او آن جا و از دور ایستاد
مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
او به آنجا آمد و در دور دست ايستاد. چون عمر را ديد لرزه بر اندام او افتاد.
هیبتی ز آن خفته آمد بر رسول
حالتی خوش کرد بر جانش نزول
از آن مرد خفته در دل رسول ترسى افتاد، در روحش حالى دلنشين پيدا شد.
مهر و هیبت هست ضد همدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر
محبت و ترس ضد يكديگرند، اما رسول احساس كرد كه اين دو ضد با هم در جان او پيدا شده است.
گفت با خود من شهان را دیده ام
پیش سلطانان مه و بگزیده ام
با خود گفت كه من پادشاهان را ديده ام، نزد پادشاهان شخصى بزرگ و برگزيده ام.
از شهانم هیبت و ترسی نبود
هیبت این مرد هوشم را ربود
از آن پادشاهان ترس و واهمه يى نداشتم، اما شكوه اين مرد مرا از خود بى خود كرده است.
رفته ام در بیشه ی شیر و پلنگ
روی من ز یشان نگردانید رنگ
به بيشه هاى پر از شير و پلنگ رفته ام، حتى رنگ چهره ام از ديدن آنها ديگرگون نشده است.
بس شده ستم در مصاف و کارزار
همچو شیر آن دم که باشد کار زار
در بسيارى از جنگها و ستيزه ها به هنگام لزوم شيرانه شركت كرده ام.
بس که خوردم بس زدم زخم گران
دل قوی تر بوده ام از دیگران
چه بسا زخمهاى كارى خورده ام اما قويدل تر از ديگران بودم.
بی سلاح این مرد خفته بر زمین
من به هفت اندام لرزان چیست این
اين مرد، بدون سلاح روى زمين خفته است، تمام اعضاى بدن من مى لرزد، اين چه حكمتى است؟
هیبت حق است این از خلق نیست
هیبت این مرد صاحب دلق نیست
اين شكوه خداوندى است، ترس از مردم نيست، شكوه اين مرد خرقه پوش نمى تواند باشد.
هر که ترسید از حق و تقوی گزید
ترسد از وی جن و انس و هر که دید
هركس كه از خدا بترسد و پرهيزگارى گزيند، از جن و انس هركس او را ببيند مى ترسد.
اندر این فکرت به حرمت دست بست
بعد یک ساعت عمر از خواب جست
در اين انديشه فرورفت و با احترام دست بر سينه گذاشت، مدتى بعد عمر از خواب برخاست.
سلام کردن رسول روم بر عمر
کرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پیغمبر سلام آن گه کلام
رسول بر عمر تعظيم كرد و سلام داد. پيامبر (ص) فرمود: اول سلام كنيد و بعد سخن بگوييد.
پس علیکش گفت و او را پیش خواند
ایمنش کرد و به پیش خود نشاند
عمر جواب سلامش را داد، او را پيش خود خواند، به او آرامش خاطر بخشيد و پيش خود نشاند.
لا تخافوا هست نزل خایفان
هست در خور از برای خایف آن
كلمه «نترسيد»، غذايى براى ترسندگان است، اين انعام براى كسى كه مى ترسد، شايسته است.
هر که ترسد مر و را ایمن کنند
مر دل ترسنده را ساکن کنند
هركس بترسد او را امان مى دهند، دل ترسو را آرام مى كنند.
آن که خوفش نیست چون گویی مترس
درس چه دهی نیست او محتاج درس
به كسى كه نمى ترسد، چرا مى گويى: مترس. به كسى كه نياز به درس ندارد چرا درس مى دهى؟
آن دل از جا رفته را دل شاد کرد
خاطر ویرانش را آباد کرد
عمر، دل آن مرد ترسيده را شاد كرد، و خاطر پريشان او را آرام ساخت.
بعد از آن گفتش سخنهای دقیق
وز صفات پاک حق نعم الرفیق
سپس براى او از صفات ذات پاك خداوند كه بهترين رفيق است سخنان دقيق گفت.
وز نوازشهای حق ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
براى آنكه رسول از حال و مقام آگاه شود، از الطاف خداوند بر ابدال سخن گفت.
حال چون جلوه ست ز آن زیبا عروس
وین مقام آن خلوت آمد با عروس
گفت كه حال، همانند جلوه آن عروس زيباست، اما مقام، خلوت كردن با آن عروس است.
جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز
وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
جلوه را هم داماد (شاه) مى بيند هم ديگران، اما به هنگام خلوت جز داماد عزيز كسى ديگر راه ندارد.
جلوه کرده خاص و عامان را عروس
خلوت اندر شاه باشد با عروس
عروس بر همه كس جلوه گرى مى كند، اما در خلوت فقط داماد و عروس باقى مى مانند.
هست بسیار اهل حال از صوفیان
نادر است اهل مقام اندر میان
ميان صوفيان اهل حال بسيار است، اما در بين آنان اهل مقام اندك است.
از منازلهای جانش یاد داد
وز سفرهای روانش یاد داد
عمر به رسول منزلگاههاى روح را آموخت و سفرهاى روح را تعليم داد.
وز زمانی کز زمان خالی بده ست
وز مقام قدس که اجلالی بده ست
از زمانى كه وراى زمان است، و از مقام قدس كه شايسته بزرگداشت است سخن گفت.
وز هوایی کاندر او سیمرغ روح
پیش از این دیده ست پرواز و فتوح
و از هواى عالم ارواح كه سيمرغ روح پيش از اين در آن عالم پرواز كرده و فيض يافته است، صحبت كرد.
هر یکی پروازش از آفاق بیش
وز امید و نهمت مشتاق بیش
هر پروازى از آن سيمرغ از اوج آفاق بالاتر و از اميد و منتهاى آرزوى آرزومند بيشتر بود.
چون عمر اغیار رو را یار یافت
جان او را طالب اسرار یافت
عمر چون آن به ظاهر بيگانه را دوست يافت، و ديد كه جان او طالب اسرار است،
شیخ کامل بود و طالب مشتهی
مرد چابک بود و مرکب درگهی
شيخ، كامل بود و مريد راغب، مرد چالاك و مركب آماده بود.
دید آن مرشد که او ارشاد داشت
تخم پاک اندر زمین پاک کاشت
مرشد چون ديد كه او شايسته ارشاد است، در زمين پاكيزه دانه پاكيزه كاشت.
سؤال کردن رسول روم از عمر
پرسیدن رسول روم از عمر
مرد گفتش کای امیر المؤمنین
جان ز بالا چون در آمد در زمین
مرد گفت كه اى سرور مؤمنان! روح چگونه از عالم بالا به زمين آمد؟
مرغ بی اندازه چون شد در قفص
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
اين پرنده عظيم (روح) چگونه وارد قفس (تن) شد. عمر گفت: ذات بارى بر روح افسانه خواند و قصه ها گفت.
بر عدمها کان ندارد چشم و گوش
چون فسون خواند همی آید به جوش
اگر بر عدمها (ارواح) كه چشم و گوش ندارند، افسون بخواند، آنها به تلاطم درمى آيند.
از فسون او عدمها زود زود
خوش معلق می زند سوی وجود
عدمها با افسون الهى به خوشى، رقص كنان و شتابان به عالم وجود مى آيند.
باز بر موجود افسونی چو خواند
زو دو اسبه در عدم موجود راند
بار ديگر چون افسونى بر موجود بخواند، موجود، شتابان به سوى عدم مى تازد.
گفت در گوش گل و خندانش کرد
گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
در گوش گل سخنى گفت و او را شكوفا كرد، به سنگ چيزى گفت و آن را در معدن به عقيق سرخ بدل ساخت.
گفت با جسم آیتی تا جان شد او
گفت با خورشید تا رخشان شد او
به جسم آيه يى خواند، جسم به جان بدل شد، به خورشيد سخنى گفت و او درخشان گرديد.
باز در گوشش دمد نکته ی مخوف
در رخ خورشید افتد صد کسوف
بار ديگر در گوش خورشيد سخنى ترسناك مى گويد، در رخسار خورشيد صد كسوف مى افتد.
تا به گوش ابر آن گویا چه خواند
کاو چو مشک از دیده ی خود اشک راند
آن گوينده به گوش ابر چه گفت كه ابر از ديده خود چون مشك اشك ريخت؟
تا به گوش خاک حق چه خوانده است
کاو مراقب گشت و خامش مانده است
خداوند به گوش خاك چه خوانده است كه او پيوسته در حال مراقبه است و خاموش مانده است؟
در تردد هر که او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است
حق به گوش كسى كه گرفتار دودلى است و آشفته است، معمايى گفته است،
تا کند محبوسش اندر دو گمان
آن کنم کاو گفت یا خود ضد آن
تا او را در زندان ترديد محبوس كند و او بگويد كه اين كار را انجام دهم يا كارى را كه ضد اين است؟
هم ز حق ترجیح یابد یک طرف
ز آن دو یک را بر گزیند ز آن کنف
در پناه حق، يكى از دو كار را بر مى گزيند، اين ترجيح نهادن نيز از جانب حق است.
گر نخواهی در تردد هوش جان
کم فشار این پنبه اندر گوش جان
اگر نمى خواهى كه آگاهى جانت دچار ترديد شود، اين پنبه غفلت را كمتر در گوش جانت بيفشار.
تا کنی فهم آن معماهاش را
تا کنی ادراک رمز و فاش را
كمتر بيفشار تا معماهاى الهى را دريابى، و سخنان آشكار و پنهان او را درك كنى.
پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه بود گفتنی از حس نهان
بدين سان گوش جان تو جايگاه نزول وحى مى شود. وحى چيست؟ سخنى است كه حتى از احساس هم نهان است.
گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
گوش جان و چشم جان وراى اين احساس است، گوش عقل و گوش گمان از درك اين مطلب ناتوان است.
لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد
و آن که عاشق نیست حبس جبر کرد
سخن گفتن من از جبر، عشق را ناشكيبا ساخت، آن كسى كه عاشق نيست جبر را زندانى كرده است.
این معیت با حق است و جبر نیست
این تجلی مه است این ابر نیست
اين همراهى معنوى با حق است، جبر نيست؛ اين تجلى ماه حقيقت است، ابر نيست.
ور بود این جبر جبر عامه نیست
جبر آن اماره ی خودکامه نیست
اگر اين جبر هم باشد، جبرى نيست كه عامه مردم مى پندارند، جبر نفس اماره خودكام نيست.
جبر را ایشان شناسند ای پسر
که خدا بگشادشان در دل بصر
اى پسر! جبر را كسانى مى شناسند كه خدا چشم دل آنان را گشوده است.
غیب و آینده بر ایشان گشت فاش
ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
بر اين نوع انسانها آينده و چيزهاى نامعلوم آشكار است، ياد گذشته در نظر آنان هيچ است.
اختیار و جبر ایشان دیگر است
قطره ها اندر صدفها گوهر است
ادعاى آنان كه هر چه اراده كنيم انجام مى دهيم به نحو ديگرى است، گفتن آنان كه هر كارى را به زور انجام مى دهيم گونه ديگرى دارد. قطره ها در درون صدف به جواهر بدل مى شوند.
در بيرون قطره هاى درشت و كوچك باران است، اما در درون صدف دانه هاى ريز و درشت مرواريد است.
طبع ناف آهو است آن قوم را
از برون خون و درونشان مشکها
در آن قوم خاصيت ناف آهو نهفته است، از بيرون خون مى نمايد، اما در ناف آنها به مشك بدل مى گردد.
تو مگو کاین مایه بیرون خون بود
چون رود در ناف مشکی چون شود
تو مگو اين مايه كه در بيرون خون بود چون به ناف رفت چگونه به مشك بدل شد؟
تو مگو کاین مس برون بد محتقر
در دل اکسیر چون گیرد گهر
تو مگو اين مس كه در عالم چيزى حقير بود، چگونه در درون اكسير اصالت مى گيرد؟
اختیار و جبر در تو بد خیال
چون در ایشان رفت شد نور جلال
دعوى جبر و اختيار كه در وجود تو خيال بود، در وجود آنان تجلى نور الهى شد.
نان چو در سفره ست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد
نان تا در سفره است، بى جان است؛ اما در تن انسانها به روحى شاداب بدل مى شود.
در دل سفره نگردد مستحیل
مستحیلش جان کند از سلسبیل
نان در ميان سفره به روح بدل نمى شود، اما جان آن را با آب سلسبيل تغيير مى دهد.
قوت جان است این ای راست خوان
تا چه باشد قوت آن جان جان
اى حقيقت جو! اين قدرت و توان جان است، قياس كن كه قدرت جان جان تا چه حد است؟
گوشت پاره ی آدمی با عقل و جان
می شکافد کوه را با بحر و کان
اين انسان كه گوشت پاره يى بيش نيست، با قدرت و نيروى جان كوه و دريا و معدن را مى شكافد.
زور جان کوه کن شق حجر
زور جان جان در انٛشَقَّ القمر
قدرت جان شكافنده كوه، سنگ را مى شكافد، قدرت جان جان تا به حدى است كه ماه را منشق مى كند.
گر گشاید دل سر انبان راز
جان به سوی عرش سازد ترک تاز
اگر دل يك بار سر كيسه اسرار را بگشايد، جان به سوى عرش مى تازد.
اضافت کردن آدم آن زلت را به خویشتن که رَبَّنا ظَلَمٛناو اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدا که بِما أَغٛوَیتَنِی
نسبت دادن آدم آن خطا را به خويشتن كه «پروردگارا! ما ستم كرديم» و نسبت دادن ابليس گناه خود را به خدا كه «چرا گمراهم كردى»
کرد حق و کرد ما هر دو ببین
کرد ما را هست دان پیداست این
هم كار خدا و هم كار ما هر دو را ببين. معلوم است كه فعل ما وجود دارد.
گر نباشد فعل خلق اندر میان
پس مگو کس را چرا کردی چنان
اگر فعل انسانى مطرح نيست، پس به كسى مگو چرا چنين كارى كردى.
خلق حق افعال ما را موجد است
فعل ما آثار خلق ایزد است
آفرينش حق كارهاى ما را به وجود مى آورد، كار ما نشانه آفرينش الهى است.
ناطقی یا حرف بیند یا غرض
کی شود یک دم محیط دو عرض
سخنور يا به لفظ توجه مى كند يا به مفهوم؛ در يك لحظه چگونه مى تواند بر هر دو احاطه داشته باشد؟
گر به معنی رفت شد غافل ز حرف
پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف
اگر به معنى توجه كند از حرف غافل مى ماند، چشم نمى تواند در يك آن هم پيش و هم پس را ببيند.
آن زمان که پیش بینی آن زمان
تو پس خود کی ببینی این بدان
به اين مسئله توجه كن: زمانى كه جلو را مى بينى، چگونه مى توانى پشت سرت را هم ببينى؟
چون محیط حرف و معنی نیست جان
چون بود جان خالق این هر دوان
چون جان نمى تواند هم بر لفظ و هم بر معنى احاطه داشته باشد، پس چگونه مى تواند آفريننده اين هر دو باشد؟
حق محیط جمله آمد ای پسر
وا ندارد کارش از کار دگر
اى پسر! حق بر هر دو احاطه دارد، اگر كارى انجام دهد آن كار او را از كار ديگر بازنمى دارد.
گفت شیطان که بِما أغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
شيطان گفت: «مرا گمراه كردى»، آن ديو پست، كردار خود را نهان كرد.
گفت آدم که ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
آدم گفت: «ما بر نفس خود ستم كرديم» او چون ما از كار حق غافل نبود.
در گنه او از ادب پنهانش کرد
ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد
اما ادب را رعايت كرد و گناه خود را پنهان كرد، و از نسبت دادن گناه به خود بهره مند شد.
بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن
بعد از توبه، خدا گفت: اى آدم! مگر آن جرم را كه تو مرتكب شدى و آن محنتها را من نيافريده ام؟
نه که تقدیر و قضای من بد آن
چون به وقت عذر کردی آن نهان
مگر به تقدير و قضاى من آن گناه روى نداد، چرا هنگام عذرخواهى آن را نهان كردى؟
گفت ترسیدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم
آدم گفت: ترسيدم، ادب را فرونگذاشتم. خدا گفت: من هم به پاس آن ترا بخشيدم.
هر که آرد حرمت او حرمت برد
هر که آرد قند لوزینه خورد
هركس احترام كند، احترامش كنند، هركس قند بياورد حلواى بادام مى برد.
طیبات از بهر که للطیبین
یار را خوش کن برنجان و ببین
«چيزهاى پاكيزه» براى كيست؟ «براى پاكيزگان» است. با معشوق خوشرفتارى كن، خوش بين، آزارش ده و در رنج باش.
یک مثال ای دل پی فرقی بیار
تا بدانی جبر را از اختیار
اى دل براى تشخيص مثالى بياور تا جبر را از اختيار بازشناسى:
دست کان لرزان بود از ارتعاش
و آن که دستی را تو لرزانی ز جاش
دستى از بيمارى رعشه مى لرزد، دستى را هم تو مى لرزانى.
هر دو جنبش آفریده ی حق شناس
لیک نتوان کرد این با آن قیاس
هر دو حركت را خدا آفريده است، اما اين حركت را با آن يكى نمى توانى مقايسه كنى.
ز آن پشیمانی که لرزانیدی اش
مرتعش را کی پشیمان دیدی اش
از لرزه يى كه خود ايجاد كردى، پشيمانى، كى آن مرد رعشه دار را پشيمان ديده اى؟
بحث عقل است این چه عقل آن حیله گر
تا ضعیفی ره برد آن جا مگر
اين سخنى كه گفتيم، براى آن است كه شايد شخص ناتوان به آن راه يابد و اين سخن متناسب با عقل است، اما اين عقل حيله گر هم عجب تحفه يى است!
بحث عقلی گر در و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود
اگر سخن متكى به عقل در و مرجان هم باشد، بحث مربوط به جان مسأله ديگرى است.
بحث جان اندر مقامی دیگر است
باده ی جان را قوامی دیگر است
بحث جان جايگاهى ديگر دارد، جوشش شراب جان ديگر گونه است.
آن زمان که بحث عقلی ساز بود
این عمر با بو الحکم هم راز بود
زمانى كه بحث متكى بر عقل ادامه داشت، اين عمر و ابو الحكم رازدار هم بودند.
چون عمر از عقل آمد سوی جان
بو الحکم بو جهل شد در حکم آن
اما چون عمر از عقل به جان روى آورد، ابو الحكم به ابو جهل بدل شد.
سوی حس و سوی عقل او کامل است
گر چه خود نسبت به جان او جاهل است
ابو جهل در بحث جان نادان است، اگر چه در مبحث حس و عقل مرد كاملى است.
بحث عقل و حس اثر دان یا سبب
بحث جانی یا عجب یا بو العجب
بحث مربوط به عقل و حس را اثر و متأثر يا سبب و مسبب بدان، اما بحث مربوط به جان يا شگفت آور است يا وراى شگفتى است.
ضوء جان آمد نماند ای مستضی
لازم و ملزوم و نافی مقتضی
اى روشنى جو! چون نور جان تابيد، نه لازم و ملزوم بر جاى ماند و نه بحثى كه لازم و ملزوم را نفى كند.
ز آن که بینایی که نورش بازغ است
از دلیل چون عصا بس فارغ است
زيرا شخصى بينا كه چراغش روشن است به راهنمايى چون عصا هرگز نيازى ندارد.
تفسیر وَ هُوَ مَعَکمٛ أَینَ ما کنٛتُمٛ
تفسیر «او با شماست هرجا که باشید»
بار دیگر ما به قصه آمدیم
ما از آن قصه برون خود کی شدیم
ما بار ديگر به قصه برگشتيم، اصلا ما از آن قصه كى دور شديم؟
گر به جهل آییم آن زندان اوست
ور به علم آییم آن ایوان اوست
اگر از نادانى بحث كنيم، آن زندان الهى است، اگر از علم سخن گوييم آن بارگاه خداست.
ور به خواب آییم مستان وی ایم
ور به بیداری به دستان وی ایم
اگر به خواب رويم مستان لقاى اوييم، اگر بيدار شويم گوش به افسانه وى سپرده ايم.
ور بگرییم ابر پر زرق وی ایم
ور بخندیم آن زمان برق وی ایم
اگر گريه كنيم ابر پربركت اوييم، اگر بخنديم آنگاه درخشش برق اوييم.
ور به خشم و جنگ عکس قهر اوست
ور به صلح و عذر عکس مهر اوست
اگر خشم گيريم و بجنگيم، اين عمل بازتاب قهر اوست، اگر سازش كنيم و عذر آوريم محبت او را منعكس كرده ايم.
ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ
ما در اين جهان آشفته پرپيچ وتاب چه كاره ايم؟ حرف الف چه دارد؟ هيچ. ما به الف بدل شده ايم.
سؤال کردن رسول روم از عمر از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل اجساد
پرسیدن رسول از عمر از سبب ابتلاى ارواح با این آب و گل اجساد
گفت یا عمر چه حکمت بود و سر
حبس آن صافی در این جای کدر
گفت: اى عمر! چه حكمت و سرى بود كه آن روح پرصفا در چنين جاى تيره زندانى شد؟
آب صافی در گلی پنهان شده
جان صافی بسته ی ابدان شده
آب زلال درون گل (جسم) پنهان شده و جان صاف در بدنها مقيد گشته است.
گفت تو بحثی شگرفی می کنی
معنیی را بند حرفی می کنی
عمر گفت: تو بحثى عميق پيش مى كشى و معنى را به لفظ وابسته مى كنى.
حبس کردی معنی آزاد را
بند حرفی کرده ای تو یاد را
تو معناى آزاد را مقيد ساختى و حافظه را به حرف وابسته كردى.
از برای فایده این کرده ای
تو که خود از فایده در پرده ای
اين كار را براى كسب فايده انجام داده اى، اما تو با در نظر گرفتن نفع خود از اين مسئله محجوبى.
آن که از وی فایده زاییده شد
چون نبیند آن چه ما را دیده شد
آن خدايى كه فايده از وى پيدا شده، چگونه ممكن است آنچه را كه ما مى بينيم نبيند؟
صد هزاران فایده ست و هر یکی
صد هزاران پیش آن یک اندکی
در حبس كردن معنى درون لفظ نيز صدهزار فايده نهفته است، اين صدهزار فايده در برابر فايده رفتن جان در بدن اندك است.
آن دم نطقت که جزو جزوهاست
فایده شد کل کل خالی چراست
آن نفسى كه به هنگام سخن گفتن به كار مى برى، جزئى از اجزاست و داراى فايده است، آمدن جان به بدن كه كل كل است چگونه مى تواند عارى از فايده باشد؟
تو که جزوی کار تو با فایده ست
پس چرا در طعن کل آری تو دست
تو كه جزئى، كارت پرفايده است، پس چرا دست به طعنه كل مى زنى؟
گفت را گر فایده نبود مگو
ور بود هل اعتراض و شکر جو
اگر سخن گفتن فايده ندارد پس حرف مزن، اگر مفيد است پس اعتراض را بگذار و شكرگزارى آغاز كن.
شکر یزدان طوق هر گردن بود
نه جدال و رو ترش کردن بود
شكرگزارى از خداوند مانند طوقى بر گردن همه بندگان است، جنگ و جدال و اخم كردن شكرگزارى نيست.
گر ترش رو بودن آمد شکر و بس
پس چو سرکه شکر گویی نیست کس
اگر تنها اخم كردن شكر به حساب آيد، پس هيچ كس در دنيا شاكرتر از سركه نيست.
سرکه را گر راه باید در جگر
گو بشو سرکنگبین او از شکر
اگر سركه مى خواهد به دل راه يابد، بگويش كه با شكر درآميز و سكنجبين باش.
معنی اندر شعر جز با خبط نیست
چون قلاسنگ است اندر ضبط نیست
گنجانيدن معنى در شعر جز با خطا مقدور نيست، معنى چون فلاخن (سنگ انداز) است، در اختيار تو نيست كه سنگ را به جايى كه مى خواهى پرتاب كنى.
در معنی آن که من أراد أن یجلس مع اللَّه فلیجلس مع أهل التصوف
در معنى آنكه «هركس مى خواهد با خدا بنشيند با اهل تصوف معاشرت كند»
آن رسول از خود بشد زین یک دو جام
نه رسالت یاد ماندش نه پیام
آن رسول از نوشيدن اين يكى دو قدح از خود بى خود شد، نه رسالت در يادش ماند و نه خبر.
واله اندر قدرت الله شد
آن رسول اینجا رسید و شاه شد
در قدرت الهى سرگشته شد، چون آن رسول به اين مرحله رسيد، خود پادشاهى شد.
سیل چون آمد به دریا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع گشت کشت
چون سيل به دريا رسيد، دريا شد، دانه چون به كشتزار افتاد، جزو كشتزار گشت.
چون تعلق یافت نان با بو البشر
نان مرده زنده گشت و با خبر
چون نان با جسم ابو البشر درآميخت، نان مرده زنده شد و از همه چيز آگاه گشت.
موم و هیزم چون فدای نار شد
ذات ظلمانی او انوار شد
موم و هيزم چون خود را قربانى آتش كردند، جسم تاريك آنها به نور بدل گشت.
سنگ سرمه چون که شد در دیده گان
گشت بینایی شد آن جا دیدبان
توتيا (سنگ سرمه) چون به چشم كشيده شد به بينايى بدل يافت و در چشم به ديدبانى پرداخت.
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد
در وجود زنده ای پیوسته شد
خوشا به حال كسى كه از خود رست و به وجودى زنده پيوست.
وای آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگی از وی بجست
واى بر آن زنده اى كه با مرده مصاحبت كرد و به مرده بدل شد و زندگى از وى گريخت.
چون تو در قرآن حق بگریختی
با روان انبیا آمیختی
اگر به قرآن پناه ببرى، با روان پيامبران درمى آميزى و با آنان حشر و نشر مى كنى.
هست قرآن حالهای انبیا
ماهیان بحر پاک کبریا
قرآن احوال پيامبران است و آنان ماهيهاى درياى پاك الهى اند.
ور بخوانی و نه ای قرآن پذیر
انبیا و اولیا را دیده گیر
اگر قرآن مى خوانى و گفته هاى آن را نمى پذيرى، فرض كن كه به ديدار اوليا و انبيا نايل شدى، چه سودى از آن ديدار عايدت خواهد شد؟
ور پذیرایی چو بر خوانی قصص
مرغ جانت تنگ آید در قفص
اما اگر قصص قرآن را بخوانى و فرموده هاى آن را پذيرا باشى، مرغ جان تو درون قفس احساس تنگى مى كند.
مرغ کاو اندر قفس زندانی است
می نجوید رستن از نادانی است
پرنده گرفتار قفس همانند زندانى است، اگر طالب رهايى نباشد از نادانى است.
روحهایی کز قفسها رسته اند
انبیای رهبر شایسته اند
ارواحى كه از قفسها رهايى يافته اند، پيامبرانى هستند كه شايسته رهبرى اند.
از برون آوازشان آید ز دین
که ره رستن ترا این است این
بانگ آنان از برون سو و از دين به گوش مى رسد كه به تو مى گويند: راه رستگارى تو فقط همين است.
ما به دین رستیم زین ننگین قفس
جز که این ره نیست چاره ی این قفس
مى گويند: ما به اين راه افتاديم و از قفس تنگ رها شديم، براى رها شدن از قفس جز اين راه چاره يى نيست.
خویش را رنجور سازی زار زار
تا ترا بیرون کنند از اشتهار
خود را زار و نزار و بيمار ساز تا ترا از شهرت رها كنند.
که اشتهار خلق بند محکم است
در ره این از بند آهن کی کم است
زيرا كه شهرت داشتن بين مردم بندى استوار است و در اين راه، شهرت كمتر از بند آهنين نيست.




