داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب

داستانی از دفتر اول مثنوی که در باره پادشاه جهودی است که از بخاطر تعصب نصرانیان را می‌کشت

داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب
0

داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب.

داستان آن پادشاه یهود که از تعصب نصرانیان را مى کشت 


بود شاهی در جهودان ظلم ساز
دشمن عیسی و نصرانی گداز

يهوديان پادشاه ستمگرى داشتند كه دشمن حضرت عيسى و ترساكش بود.


عهد عیسی بود و نوبت آن او
جان موسی او و موسی جان او

دور، دور عيسى (ع) و نوبت نبوت عيسى بود، او جان موسى و موسى جان او بود.


شاه احول کرد در راه خدا
آن دو دمساز خدایی را جدا

شاه دو بين، در راه خدا آن دو پيامبر دمساز الهى را از هم جدا كرد.


گفت استاد احولی را کاندر آ
رو برون آر از وثاق آن شیشه را

استادى به شاگرد لوچ خود گفت كه زود شيشه يى را كه در خانه است، بياور.


گفت احول ز ان دو شیشه من کدام
پیش تو آرم بکن شرح تمام 

لوچ گفت: برايم خوب روشن كن كه كداميك از آن دو شيشه را بياورم؟


گفت استاد آن دو شیشه نیست رو
احولی بگذار و افزون بین مشو

استاد گفت: آنجا دو شيشه نيست، لوچى و دو بينى را كنار بگذار.


گفت ای استا مرا طعنه مزن
گفت استا ز ان دو یک را در شکن 

گفت: اى استاد، سرزنشم مكن. استاد گفت: يكى از آن دو شيشه را بشكن.


شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود

شاگرد، شيشه يى را شكست، هر دو شيشه از نظر محو شد. شيشه يكى بود، او دو تا مى ديد.


چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم
مردم احول گردد از میلان و خشم 

چون يكى از شيشه ها شكست، هر دو از نظر ناپديد شد. آرى انسان از خشم و تعصب لوچ مى شود.


خشم و شهوت مرد را احول کند
ز استقامت روح را مبدل کند

خشم و شهوت انسان را دو بين مى سازد و روح را از راه راست منحرف مى كند.


چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون غرضى در ميان باشد، هنرها پوشيده مى گردد، از دل صد حجاب در برابر چشم كشيده مى شود.


چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار

وقتى كه قاضى وعده رشوت به خود بدهد، ديگر چگونه مى تواند مظلوم بيچاره را از ظالم بازشناسد؟


شاه از حقد جهودانه چنان
گشت احول کالامان یا رب امان 

شاه از تعصب يهوديانه خود، چنان دوبين گشته بود كه پناه بر خدا.


صد هزاران مومن مظلوم کشت
که پناهم دین موسی را و پشت 

مى گفت: من پشت و پناه دين موسى هستم، و فقط بدين دليل صدها هزار مؤمن ستمديده را كشت.

 

آموختن وزیر مکر پادشاه را.
آموختن وزیر مکر را به پادشاه 


او وزیری داشت گبر و عشوه ده
کاو بر آب از مکر بر بستی گره 

آن پادشاه وزيرى حيله گر و مكار داشت كه به حيله آب را گره مى زد.


گفت ترسایان پناه جان کنند
دین خود را از ملک پنهان کنند

به پادشاه گفت كه مسيحيان، جان خود را با مخفى نگه داشتن دينشان از تو حفظ مى كنند.


کم کش ایشان را که کشتن سود نیست
دین ندارد بوی، مشک و عود نیست 

كمتر به قتل آنان اقدام كن، زيرا كشتن فايده ندارد. دين رايحه يى چون مشك و عود ندارد.


سر پنهان است اندر صد غلاف
ظاهرش با تست و باطن بر خلاف 

دين چيزى است كه درون صد غلاف نهان شده است تو ظاهر آنان را مى بينى و باطنشان بر خلاف دانسته توست.


شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست
چاره ی آن مکر و ان تزویر چیست 

شاه گفت: چاره كار چيست؟ با مكر و حيله آنان چگونه بايد مقابله كنيم،


تا نماند در جهان نصرانیی
نی هویدا دین و نی پنهانیی 

كه در جهان در آشكار و نهان ديگر پيرو دين مسيح بر جاى نماند؟


گفت ای شه گوش و دستم را ببر
بینی ام بشکاف و لب در حکم مر

گفت: شاها! به يك فرمان قاطع امر كن گوش و دستم را ببرند و لب و دماغم را بشكافند.


بعد از آن در زیر دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعت گر مرا

سپس مرا زير دار بفرست و كسى را روانه كن تا از من شفاعت كند.


بر منادی گاه کن این کار تو
بر سر راهی که باشد چار سو

تو اين كار را در بازار و بر سر چهار راه انجام ده.


آن گهم از خود بران تا شهر دور
تا در اندازم در ایشان شر و شور

پس مرا به جايى دور تبعيد كن تا من در ميان آن مسيحيان فتنه برپا كنم.

 

تلبیس وزیر با نصارا.
حیله وزیر با نصارى 


پس بگویم من به سر نصرانی ام
ای خدای راز دان می دانی ام 

من بدانها مى گويم كه باطنا مسيحيم، اى خدايى كه بر اسرار آگاهى، تو راز مرا مى دانى.


شاه واقف گشت از ایمان من
وز تعصب کرد قصد جان من 

شاه بر ايمان من واقف شد، چون متعصب بود، قصد جان من كرد.


خواستم تا دین ز شه پنهان کنم
آن که دین اوست ظاهر آن کنم 

مى خواستم دين خود را از پادشاه مخفى نگه دارم و خود را هم كيش او نشان دهم.


شاه بویی برد از اسرار من
متهم شد پیش شه گفتار من 

ولى شاه بر اسرار من پى برد و گفتارم پيش شاه متهم شد.


گفت گفت تو چو در نان سوزن است
از دل من تا دل تو روزن است 

شاه به من گفت كه سخنان تو به نانى شبيه است كه درون آن سوزنى باشد، گويى از دل من دريچه يى به دل تو گشوده است (دل به دل راه دارد).


من از آن روزن بدیدم حال تو
حال تو دیدم ننوشم قال تو

من از آن دريچه حال تو را دريافتم، ديگر به سخنان تو گوش نمى دهم.


گر نبودی جان عیسی چاره ام
او جهودانه بکردی پاره ام 

اگر جان عيسى چاره ساز كار من نبود، او وحشيانه پاره پاره ام مى كرد.


بهر عیسی جان سپارم سر دهم
صد هزاران منتش بر خود نهم 

جان بر عيسى فدا مى كنم، سر در راه او قربانى مى دهم و اين كار را صدهزار منت بر جان مى دانم.


جان دریغم نیست از عیسی و لیک
واقفم بر علم دینش نیک نیک 

از دادن جان در راه عيسى دريغ ندارم، اما چون بر جزئيات دين او واقفم،


حیف می آمد مرا کان دین پاک
در میان جاهلان گردد هلاک 

دريغم مى آيد كه آن دين پاك در ميان نادانان از بين برود.


شکر ایزد را و عیسی را که ما
گشته ایم آن کیش حق را رهنما

خدا را و عيسى را شكر مى كنم كه من پيشواى آن دين بر حق شده ام.


از جهود و از جهودی رسته ام
تا به زناری میان را بسته ام 

از روزى كه زنار بر ميان بسته ام از يهودى و يهوديان رسته ام.


دور دور عیسی است ای مردمان
بشنوید اسرار کیش او به جان 

اى مردم! عصر، عصر عيسى است، اسرار دين او را از جان و دل بشنويد.


کرد با وی شاه آن کاری که گفت
خلق حیران مانده ز ان مکر نهفت 

پادشاه به گفته وزير عمل كرد و مردم از مكر پنهانى آن حيران شدند.


راند او را جانب نصرانیان
کرد در دعوت شروع او بعد از آن 

او را به سرزمين مسيحيان تبعيد كرد و وزير بعد از آن، دعوت خود را آغاز كرد.

قبول کردن نصارا مکر وزیر را.
پذیرفتن نصارى مکر وزیر را


صد هزاران مرد ترسا سوی او
اندک اندک جمع شد در کوی او

كم كم مسيحيان بر وزير گرد آمدند تا عده شان به صدهزار نفر رسيد.


او بیان می کرد با ایشان به راز
سر انگلیون و زنار و نماز

وزير مخفيانه به ايشان اسرار انجيل، زنار و نماز را بيان مى كرد.


او به ظاهر واعظ احکام بود
لیک در باطن صفیر و دام بود

او به ظاهر احكام شرع را بيان مى كرد اما در باطن صفير مى زد و دام مى گسترانيد.


بهر این بعضی صحابه از رسول
ملتمس بودند مکر نفس غول 

ازاين رو بود كه برخى از ياران رسول (ص) از وى مى خواستند كه مكر نفس اماره را براى ايشان بيان كند،


کاو چه آمیزد ز اغراض نهان
در عبادتها و در اخلاص جان 

مى پرسيدند كه نفس در عبادات و اخلاص چه اغراضى را به كار مى بندد؟


فضل طاعت را نجستندی از او
عیب ظاهر را نجستندی که کو

از وى فضيلت عبادت و عیوب ظاهری را نمى پرسيدند؛ بلكه عيب باطن را مى پرسيدند و از وى مى خواستند تا درباره آن سخن گويد.


مو به مو و ذره ذره مکر نفس
می شناسیدند چون گل از کرفس 

ذره به ذره و موبه مو جزئيات مكر نفس را مى شناختند، چنانكه گل را از كرفس تشخيص دهند.


موشکافان صحابه هم در آن
وعظ ایشان خیره گشتندی به جان 

ياران موشكاف پيامبر با دقت به وعظ وى گوش مى دادند و متحير مى شدند.

 

متابعت نصارا وزیر را.
پیروى نصارى از وزیر


دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوت تقلید عام 

ترسايان همه دل به وزير دادند، تقليد عوام تا چه حد مى تواند قدرت داشته باشد؟


در درون سینه مهرش کاشتند
نایب عیساش می پنداشتند

محبت او را در دل جاى دادند و او را نايب عيسى پنداشتند.


او به سر دجال یک چشم لعین
ای خدا فریادرس نعم المعین 

آن وزير در باطن دجال ملعون يك چشم بود؛ پروردگارا! اى بهترين ياور، ما را از شر اين مكاران نجات ده.


صد هزاران دام و دانه ست ای خدا
ما چو مرغان حریص بی نوا

اى خدا! در راه ما صدهزاران دام گسترده و دانه ريخته اند و ما همانند پرندگان بينوا و آزمندى هستيم؛ 


دم به دم ما بسته ی دام نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم 

اگر باز و سيمرغ هم باشيم، هر لحظه گرفتار دام نوى هستيم.


می رهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی می رویم ای بی نیاز

اى خداى بى نياز! تو هر لحظه ما را از آن دامها مى رهانى اما باز ما به سوى دام ميل مى كنيم.


ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم 

پروردگارا! ما در انبار ضمير خود گندم طاعات مى ريزيم، اما گندم گردآمده را از دست مى دهيم.


می نیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندم است از مکر موش 

هوشيارانه نمى انديشيم كه علت نقصان گندم در انبار از مكر موش نفس است.


موش تا انبار ما حفره زده ست
وز فنش انبار ما ویران شده ست 

موش تا درون انبار ضمير ما نقب زده است و از مكر او انبار ضمير ويران شده است.


اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
 
جان من! اول شر موش را دفع كن و بعد در گردآورى گندم جوش بزن (تلاش كن).


بشنو از اخبار آن صدر الصدور
لا صلاة تم الا بالحضور

يكى از احاديث آن جان جانان، صدر صدور عالم را بشنو كه مى فرمايد: لا صلاة الا بحضور القلب (نماز تا حضور قلب نباشد، كامل نيست).


گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست 

اگر در انبار ضمير ما موشى دزد راه پيدا نكرده، پس گندم چهل ساله اعمال كجا گرد آمده است؟


ریزه ریزه صدق هر روزه چرا
جمع می ناید در این انبار ما

پس چرا ذره ذره اعمال صادقانه هر روزه ما در اين انبار گرد نمى آيد؟


بس ستاره ی آتش از آهن جهید
و ان دل سوزیده پذرفت و کشید

بس شراره هاى درخشان كه از آتشزنه اعمال ما جست و دل سوخته ما همه را پذيرفت و جذب كرد.


لیک در ظلمت یکی دزدی نهان
می نهد انگشت بر استارگان 

اما در تاريكى، دزدى نهان، انگشت بر آن اخگرها مى نهد تا خاموشش كند.


می کشد استارگان را یک به یک
تا که نفروزد چراغی از فلک 

آن دزد يكايك اخگرها را فرومى نشاند تا چراغى از فلك سعادت روشن نشود.


گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم 

اگر در هر گام هزاران دام باشد، چون تو با مايى هرگز غمى نداريم.


هر شبی از دام تن ارواح را
می رهانی می کنی الواح را

پروردگارا! تو هر شب ارواح را از دام تن مى رهانى و الواح ذهن را بر مى دارى.


می رهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان، نه حاکم و محکوم کس 

هر شب ارواح از اين قفس تن رها مى شوند، از حكم و گفتار و همه چيز فارغ مى گردند.


شب ز زندان بی خبر زندانیان
شب ز دولت بی خبر سلطانیان 

شب، زندانيان از وجود زندان بى خبرند و صاحبان دولت از دولت خود آگاهى ندارند.


نه غم و اندیشه ی سود و زیان
نه خیال این فلان و آن فلان 

نه غم و انديشه سود و زيانى دارند و نه خيال را به دنبال فلان و بهمان پرواز مى دهند.


حال عارف این بود بی خواب هم
گفت ایزد هُمٛ رُقُودٌ زین مرم 

عارف در بيدارى هم چنين حالى دارد، خداوند فرمود كه «آنان خفتگان اند»، از ايشان مگريز.


خفته از احوال دنیا روز و شب
چون قلم در پنجه ی تقلیب رب 

عارف روز و شب چشم بر اين عالم بسته است و چون قلم در دست پروردگار است كه به هر جانب بخواهد مى گردد.


آن که او پنجه نبیند در رقم
فعل پندارد به جنبش از قلم 

كسى كه دست را به هنگام نوشتن نبيند، مى پندارد كه جنبش كار قلم است.


شمه ای زین حال عارف وانمود
خلق را هم خواب حسی در ربود

خداوند اندكى از اين حال عارف را بازنموده كه خلق را هم خواب حسى فرا گرفته است.


رفته در صحرای بی چون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
 
جان اين مردم به صحراى بى چون رفته، ارواح و بدنهاشان آسوده مى گردد.


وز صفیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داور کشی 

باز با يك صفير (اشاره) همه را به دام مى كشى و جمله را به انجام تكاليف وامى دارى.


 فالِقُ الٛإِصٛباحِ اسرافیل وار
جمله را در صورت آرد ز ان دیار

هنگام صبح فالق الأصباح (خداوند) اسرافيل وار همه ارواح را از آن ديار به ديار صورت بازمى گرداند.


روحهای منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند

روحهاى مجرد را در تن جاى مى دهد و تن را به روح آبستن مى كند.


اسب جانها را کند عاری ز زین
سر النوم اخ الموت است این 

تن را مانند اسب (از سفر ب
ازگشته) عريان مى كند، سر گفته پيامبر كه خواب برادر مرگ است (نه خود آن) همين است.


لیک بهر آن که روز آیند باز
بر نهد بر پایشان بند دراز

اما براى آنكه ارواح روز به بدنها بازگردند، بندى دراز بر پاى آنان مى بندد.


تا که روزش واکشد ز ان مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار

مى بندد تا به هنگام روز آنان را از آن مرغزار بازآورد و به زير بارشان بكشد.


کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی یا چو کشتی نوح را

كاش كه اين جان را چون اصحاب كهف و يا مانند نوح در كشتى حفظ مى كرد،


تا از این طوفان بیداری و هوش
وارهیدی این ضمیر چشم و گوش 

تا اين دل و چشم و گوش از اين طوفان بيدارى خلاص مى شد.


ای بسی اصحاب کهف اندر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان 

اى بسا اصحاب كهف در دنيا وجود دارند كه هم اكنون در كنار تو و در پيش تو هستند.


غار با او یار با او در سرود
مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود

اصحاب كهفى كه يار و غار با او سرود مى خوانند، اما چه سود كه چشم و گوش تو بسته است.

 

قصه ی دیدن خلیفه لیلی را.
قصه دیدن خلیفه لیلى را


گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی 

خليفه به ليلى گفت: اين تويى كه مجنون براى خاطر تو آواره و گمراه شد؟


از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی 

تو زيباتر از زيبارويان ديگر نيستى. ليلى گفت: خاموش باش، چون تو مجنون نيستى.


هر که بیدار است او در خواب تر
هست بیداریش از خوابش بتر

هركس بيدارتر باشد او غافل ترست، بيدارى وى بدتر از خواب اوست.


چون به حق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما

چون جان ما به حق بيدار نباشد، بيدارى براى ما به مثابه زندان است.


جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال 

جان هر روز از رنج و آفت خيال و از انديشه سود و زيان و ترس از نيستى،


نی صفا می ماندش نی لطف و فر
نی به سوی آسمان راه سفر

نه صفايى برايش باقى مى ماند نه لطافت و شكوه، و نه مى تواند به آسمانها عروج كند.


خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال 

خفته آن كسى است كه به هر خيال اميد بندد و با آن خيال به گفتگو پردازد.


دیو را چون حور بیند او به خواب
پس ز شهوت ریزد او با دیو آب 

چنين كسى در خواب، شيطان را چون حورى مى بيند و از سر شهوت محتلم مى شود، 


چون که تخم نسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد خیال از وی گریخت 

همين كه تخم نسل در شوره زار ريخت، به خود مى آيد و از خيال مى گريزد.


ضعف سر بیند از آن و تن پلید
آه از آن نقش پدید ناپدید

اما در آن هنگام ضعفى در خود احساس مى كند و تن را پليد مى يابد، آه از آن نقشى كه هم پديد و هم ناپديد است.


مرغ بر بالا و زیر آن سایه اش
می دود بر خاک پران مرغ وش 

پرنده بر فراز آسمانهاست، سايه او روى زمين چون پرنده در پرواز است.


ابلهی صیاد آن سایه شود
می دود چندان که بی مایه شود

ابلهى مى خواهد كه آن سايه را شكار كند، در پى آن چندان مى دود كه توان از دست مى دهد.


بی خبر کان عکس آن مرغ هواست
بی خبر که اصل آن سایه کجاست 

آن ابله نمى داند كه آن عكس پرنده هواست او خبر ندارد كه اصل سايه در كجاست.


تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جستجو

به سوى سايه تير مى اندازد، چنانكه تيردان او از تير خالى مى شود.


ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت
 
تركش عمر او خالى شد، از بس كه دنبال سايه دويد، عمر او به پايان رسيد.


سایه ی یزدان چو باشد دایه اش
وارهاند از خیال و سایه اش 

اگر سايه يزدان (مرد كامل) دايه و راهنماى او باشد، آن ابله را از خيال و سايه مى رهاند.


سایه ی یزدان بود بنده ی خدا
مرده او زین عالم و زنده ی خدا

سايه خدا، بنده خداست، او دست از اين دنيا شسته و با خدا حيات يافته است.


دامن او گیر زودتر بی گمان
تا رهی در دامن آخر زمان 

بى ترديد و گمان و هر چه زودتر دامن آن مرد خدا را بگير تا از فتنه آخر زمان وارهى.


 کیفَ مَدَّ الظِّلَّ نقش اولیاست
کاو دلیل نور خورشید خداست 

منظور از «كيف مد الظل» (خداوند چگونه سايه را بسط داد)، نقش اولياست، زيرا كه آنان راهنماى نور خدايند.


اندر این وادی مرو بی این دلیل
 لا أُحِبُّ الٛآفِلِینَ گو چون خلیل 

در وادى سلوك بدون رهبرى اين راهنما قدم مگذار، مانند ابراهيم خليل بگو كه «من غروب كنندگان را دوست ندارم».


رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب 

از سايه بيرون آى و از روى سايه آفتابى جستجو كن، دست در دامن شمس تبريزى بزن.


ره ندانی جانب این سور و عرس
از ضیاء الحق حسام الدین بپرس 

اگر راه اين مجلس شادمانى و عروسى را نمى دانى، نشانى آن را از ضياء الحق حسام الدين چلبى سؤال كن.


ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو

اگر در ميانه راه حسد گلوى ترا بگيرد، بدانكه فقط شيطان در حسد زياده روى مى كند.


کاو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد

زيرا كه شيطان از حسد از متابعت آدم ننگ دارد و از حسودى با سعادت در جنگ است.


ای خنک آن کش حسد همراه نیست
عقبه ای زین صعب تر در راه نیست 

در راه سلوك گردنه يى صعب تر از حسد نيست، خوشا به حال كسى كه حسد ندارد.


این جسد خانه ی حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان 

بدانكه اين بدن لانه حسد است، حسد خاندان را آلوده مى كند.


گر جسد خانه ی حسد باشد و لیک
آن جسد را پاک کرد اللَّه نیک 

اگر چه بدن لانه حسد است، ولى خداوند آن خانه را پاك كرده است.


 طَهِّرا بَیتِی بیان پاکی است
گنج نور است ار طلسمش خاکی است 

«طهرا بيتى» (خانه ام را تميز كنيد) در بيان پاكى است، طلسم بدن از خاك است اما جسم گنجينه نور است.


چون کنی بر بی حسد مکر و حسد
ز آن حسد دل را سیاهیها رسد

اگر تو بر بى حسد مكرورزى و حسودى كنى، از آن حسادت دلت سياهى مى گيرد.


خاک شو مردان حق را زیر پا
خاک بر سر کن حسد را همچو ما

زير پاى مردان خدا خاك باش و چون ما خاك بر سر حسد

 

بیان حسد وزیر.
 

آن وزیرک از حسد بودش نژاد
تا به باطل گوش و بینی باد داد

آن وزير حقير از حسد آفريده شده بود، چنانكه بيهوده گوش و بينى خود را از دست داد.


بر امید آن که از نیش حسد
زهر او در جان مسکینان رسد

اين كار را بدان اميد انجام داد تا از نيش حسد، زهر در جان مسكينان بريزد.


هر کسی کاو از حسد بینی کند
خویشتن بی گوش و بی بینی کند

هركس كه به سبب حسد تكبر ورزد، گوش و بينى خود از دست مى دهد.


بینی آن باشد که او بویی برد
بوی او را جانب کویی برد

بينى آن است كه بويى احساس كند و بوى هم او را به جانبى بكشاند.


هر که بویش نیست بی بینی بود
بوی آن بوی است کان دینی بود

هركس كه شامه ندارد، فاقد بينى است و رايحه تنها رايحه يى است كه دينى باشد.


چون که بویی برد و شکر آن نکرد
کفر نعمت آمد و بینیش خورد

اگر رايحه يى استشمام كند و شكر آن به جاى نياورد، كفران نعمت كرده است و كفران نعمت باعث مى شود كه دماغ را از دست بدهد.


شکر کن مر شاکران را بنده باش
پیش ایشان مرده شو پاینده باش
 
شكرگزار باش و بر شكرگزاران بندگى كن، در برابر ايشان بمير تا حيات ابدى يابى.


چون وزیر از ره زنی مایه مساز
خلق را تو بر میاور از نماز

مانند آن وزير، دزدى را سرمايه خويش قرار مده، كارى مكن كه مردم را از نماز بازدارى.


ناصح دین گشته آن کافر وزیر
کرده او از مکر در لوزینه سیر

آن وزير كافر ناصح دين گشته بود، و مكارانه درون باقلوا، سير پر كرده بود (باطل را به حق آميخته بود).

 

فهم کردن حاذقان نصارا مکر وزیر را.
فهم کردن دانایان نصارى مکر وزیر را


هر که صاحب ذوق بود از گفت او
لذتی می دید و تلخی جفت او

هر كسى كه ذوقى داشت در آغاز از سخنان وزير لذت مى برد، لذتى كه تلخى به همراه داشت.


نکته ها می گفت او آمیخته
در جلاب قند زهری ریخته 

نكته هاى غرض آلود بر زبان مى آورد، گويى كه درون شربت قند، زهر ريخته باشند.


ظاهرش می گفت در ره چُست شو
وز اثر می گفت جان را سست شو

در ظاهر به شنونده مى گفت كه در طريق دين چابك باش، اما به دنبال آن روح شنونده را به سستى فرا مى خواند.


ظاهر نقره گر اسپید است و نو
دست و جامه می سیه گردد ازو

هر چند نقره ظاهرا سفيد و براق است ولى دست و جامه از تماس با آن سياه مى گردد.


آتش ار چه سرخ روی است از شرر
تو ز فعل او سیه کاری نگر

آتش اگر چه شراره هاى سرخ دارد، اما در پايان كار به سياهكارى آتش توجه كن.


برق اگر نوری نماید در نظر
لیک هست از خاصیت دزد بصر

آذرخش اگر چه در نظر به صورت نورى صاف جلوه مى كند اما خاصيت آن اين است كه ديده را سياه مى كند.


هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود
گفت او در گردن او طوق بود

سخنان وزير بر گردن كسانى كه آگاهى و ذوقى نداشتند، چون طوقى قرار مى گرفت.


مدت شش سال در هجران شاه
شد وزیر اتباع عیسی را پناه 

وزير مدت شش سال دور از شاه، پناهگاه پيروان عيسى شده بود.


دین و دل را کل بدو بسپرد خلق
پیش امر و حکم او می مرد خلق 

مردم دين و دل خود را كاملا بدو سپرده بودند، همه به فرمان او خود را به مرگ مى سپردند.

 

پیغام شاه پنهان با وزیر.
پیغام پنهانى شاه به وزیر


در میان شاه و او پیغامها
شاه را پنهان بدو آرامها

بين شاه و وزير پيغامها رد و بدل مى شد، پادشاه مخفيانه به وزير وعده هاى اميدبخش مى داد.


پیش او بنوشت شه کای مقبلم
وقت آمد زود فارغ کن دلم
 
بر وزير نامه يى نوشت كه اى وزير خوش اقبال من! وقت عمل فرا رسيده، دلم را از تشويش فارغ كن.


گفت اینک اندر آن کارم شها
کافکنم در دین عیسی فتنه ها

وزير پاسخ داد كه پادشاها! اينك مشغول آن كارم تا در دين عيسى فتنه ها برپا كنم.

 

بیان دوازده سبط از نصارا.
بیان دوازده جانشین از نصارى 


قوم عیسی را بد اندر دار و گیر
حاکمانشان ده امیر و دو امیر

قوم عيسى در آن روزگار براى پيشوايى دوازده امير داشتند.


هر فریقی مر امیری را تبع
بنده گشته میر خود را از طمع
 
هر فرقه يى پيرو اميرى بود و به طمع مال دنيا هر يكى بنده امير خود شده بود.


این ده و این دو امیر و قومشان
گشته بند آن وزیر بدنشان 

آن دوازده پيشوا و پيروانشان وابسته آن وزير بدنهاد شده بودند.


اعتماد جمله بر گفتار او
اقتدای جمله بر رفتار او

همه بر گفتار او اعتماد داشتند و جملگى بر رفتار او اقتدا مى كردند.


پیش او در وقت و ساعت هر امیر
جان بدادی گر بدو گفتی بمیر

هر لحظه كه او اراده مى كرد و فرمان مى داد، هريك از آن اميران جان فدا مى كرد.

 

تخلیط وزیر در احکام انجیل.
دروغ آميختن وزير در احكام انجيل


ساخت طوماری به نام هر یکی
نقش هر طومار دیگر مسلکی 

وزير براى هر پيشوايى طومارى ساخت، اما نوشته هر طومارى شيوه ديگرى داشت.


حکم های هر یکی نوعی دگر
این خلاف آن ز پایان تا به سر

احكام هر يكى نوعى ديگر بود، اين طومار سرتاپا بر خلاف آن ديگرى بود.


در یکی راه ریاضت را و جوع
رکن توبه کرده و شرط رجوع 

در يكى راه رياضت و جوع را ركن توبه و شرط رجوع الى الله قرار داده بود.


در یکی گفته ریاضت سود نیست
اندر این ره مخلصی جز جود نیست 

در طومارى ديگر نوشته بود كه رياضت سودى ندارد، در اين راه براى رستگارى جز جود وسيله يى نيست.


در یکی گفته که جوع و جود تو
شرک باشد از تو با معبود تو

در يكى ديگر گفته كه گرسنگى و بخشش تو از جانب تو بدون توفيق الهى شرك است.


جز توکل جز که تسلیم تمام
در غم و راحت همه مکر است و دام 

در غم و شادى هر كارى ديگر، جز توكل و تسليم مكر و دام است.


در یکی گفته که واجب خدمت است
ور نه اندیشه ی توکل تهمت است
 
در ديگرى گفته بود كه آنچه واجب است، خدمت و عبادت است وگرنه توكل خالى تهمت است.


در یکی گفته که امر و نهیهاست
بهر کردن نیست شرح عجز ماست 

در يكى گفته كه اوامر و نواهى در احكام دينى براى عمل نيست، بلكه براى نشان دادن ناتوانى ماست،


تا که عجز خود ببینیم اندر آن
قدرت حق را بدانیم آن زمان 

تا در آن آينه ناتوانى خود را ببينيم و آنگاه به قدرت او پى ببريم.


در یکی گفته که عجز خود مبین
کفر نعمت کردن است آن عجز هین 

در طومار ديگر گفته بود كه به عجز خود نگاه مكن، بدانكه آن اظهار عجز كفران نعمت است،


قدرت خود بین که این قدرت از اوست
قدرت تو نعمت او دان که هوست 

قدرت خود را تماشا كن كه اين قدرت ناشى از حق است، قدرت تو نعمت الهى است.


در یکی گفته کز این دو بر گذر
بت بود هر چه بگنجد در نظر

در طومار ديگر گفته بود كه از اين هر دو درگذر، زيرا هر چه در نظر آيد بت است.


در یکی گفته مکش این شمع را
کین نظر چون شمع آمد جمع را

در يكى گفته بود كه اين شمع نظر را خاموش مكن، زيرا اين نظر به منزله شمع براى جمع است.


از نظر چون بگذری و از خیال
کشته باشی نیم شب شمع وصال 

چون از نظر و خيال بگذرى، به كسى مانى كه در نيم شب، شمع وصال را كشته باشد.


در یکی گفته بکش باکی مدار
تا عوض بینی نظر را صد هزار

در طومار ديگر گفته بود: شمع را خاموش كن، مترس، بكش تا در عوض صدهزار شمع يابى،


که ز کشتن شمع جان افزون شود
لیلی ات از صبر تو مجنون شود

كه با كشتن آن شمع، نور شمع جانت افزونتر مى شود، از صبر تو، ليلى به مجنون بدل مى گردد.


ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش
بیش آید پیش او دنیا و پیش 

هركس كه از روى زهد دنيا را ترك گويد، دنيا بيش از پيش بدو ميل مى كند.


در یکی گفته که آن چه ت داد حق
بر تو شیرین کرد در ایجاد حق 

در يكى گفته بود كه آنچه خدا به تو داده است، در بجا آوردن آن حلاوتى نهاده است. (انسان بايد به فطرت خود عمل كند).


بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر
خویشتن را در میفگن در زحیر

آن كار را بر تو آسان كرده و خوش ساخته، دنبال آن راه برو، خود را در رنجورى ميفكن.


در یکی گفته که بگذار آن خود
کان قبول طبع تو ردست و بد

در ديگرى گفته بود كه آنچه از توست فروگذار، زيرا آنچه مطبوع توست مردود و زشت است.


راههای مختلف آسان شده ست
هر یکی را ملتی چون جان شده ست 

راههاى مخالف آسان شده، هركس دينى برگزيده و آن دين بر آن كس چون جان شده است.


گر میسر کردن حق ره بدی
هر جهود و گبر از او آگه بدی 

اگر اين تيسير و آسان سازى حق راهى به حق داشت، جهود و گبر هم حق را مى شناختند.


در یکی گفته میسر آن بود
که حیات دل غذای جان بود

در يكى گفته كه ميسر و موافق مصلحت چيزى است كه مايه حيات دل و غذاى جان باشد.


هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت
بر نیارد همچو شوره ریع و کشت 

هر چه مطابق ذوق انسان باشد، چون بگذرد، به زمين شوره ماند كه دانه نروياند و محصول ندهد.


جز پشیمانی نباشد ریع او
جز خسارت پیش نارد بیع او

حاصل آن جز پشيمانى نيست و از سوداى آن جز خسارت چيزى نصيب نمى شود.


آن میسر نبود اندر عاقبت
نام او باشد معسر عاقبت 

سرانجام آن كار آسان نيست، عاقبت آن را بايد «دشوار» بنامى.


تو معسر از میسر باز دان
عاقبت بنگر جمال این و آن 

تو دشوار را از سهل بازشناس، و در پايان كار به جمال هر دو تماشا كن.


در یکی گفته که استادی طلب
عاقبت بینی نیابی در حسب 

در طومارى گفته: استادى بجوى، در حسب و نسب نمى توانى از عاقبت انديشى سراغى بگيرى.


عاقبت دیدند هر گون ملتی
لاجرم گشتند اسیر زلتی 

پيروان هر دينى به خيال خود عاقبت بينى كردند ولى سرانجام اسير لغزش و گمراهى شدند.


عاقبت دیدن نباشد دست باف
ور نه کی بودی ز دینها اختلاف 

عاقبت بينى كارى ساده نيست، اگر چنين بود در اديان اختلافى برو
ز نمى كرد.


در یکی گفته که استا هم تویی
ز انکه استا را شناسا هم تویی 

در طومار ديگر گفته كه استاد هم تويى، زيرا كه استاد را بايد تو بيابى و تشخيص دهى.


مرد باش و سخره ی مردان مشو
رو سر خود گیر و سر گردان مشو

انسانى مستقل باش و زبون مردان مشو، برو چاره خود بياب و سرگردان مباش.


در یکی گفته که این جمله یکی است
هر که او دو بیند احول مردکی است 

در طومارى گفته كه همه اين مطالب يكى است، هركس دو بيند مرد حقير و دو بين است.


در یکی گفته که صد یک چون بود
این کی اندیشد مگر مجنون بود

در ديگرى گفته كه چگونه صد با يك برابر مى شود، چگونه كسى چنين مى انديشد جز اينكه ديوانه باشد؟


هر یکی قولی است ضد همدگر
چون یکی باشد یکی زهر و شکر

سخنى كاملا ضد سخن ديگر است، چگونه شكر با زهر برابر مى شود؟


تا ز زهر و از شکر در نگذری
کی تو از گلزار وحدت بر بری 

تا از زهر و شكر نگذرى كى مى توانى به راز وحدت و يگانگى دست يابى؟


این نمط وین نوع ده طومار و دو
بر نوشت آن دین عیسی را عدو

بدين ترتيب آن دشمن دين عيسى دوازده دفتر به رشته تحرير درآورد.

 

بیان آن که این اختلافات در صورت روش است نه در حقیقت راه.


او ز یک رنگی عیسی بو نداشت
وز مزاج خم عیسی خو نداشت 

آن وزير از يكرنگى عيسى آگاه نبود و از خاصيت خم عيسى خبر نداشت.


جامه ی صد رنگ از آن خم صفا
ساده و یک رنگ گشتی چون صبا

از آن خم صفا، جامه صد رنگ، ساده و روشن و براق بيرون مى آمد.


نیست یک رنگی کز او خیزد ملال
بل مثال ماهی و آب زلال 

اين يكرنگى از آن نوع يكرنگيها نيست كه ملال افزايد، بلكه مانند ماهى و آب زلال است.


گر چه در خشکی هزاران رنگهاست
ماهیان را با یبوست جنگهاست 

اگر چه در خشكى هزاران رنگ گوناگون است، اما ماهيان با خشكى در نبردند.


کیست ماهی چیست دریا در مثل
تا بدان ماند ملک عز و جل 

ماهى و دريا چيست كه مثل آورديم تا خداى عز و جل را بدان مانند كنيم؟


صد هزاران بحر و ماهی در وجود
سجده آرد پیش آن اکرام و جود

صدهزار درياى عالم هستى و صدهزار ماهى در برابر بخشش آن خداى سجده مى كنند.


چند باران عطا باران شده
تا بدان آن بحر در افشان شده 

باران عطاى الهى فراوان باريده است تا از آن قطرات دريا درفشان شده است.


چند خورشید کرم افروخته
تا که ابر و بحر جود آموخته 

چند خورشيد كرم طلوع كرده است تا دريا و ابر از آن بخشندگى آموخته اند.


پرتو دانش زده بر آب و طین
تا شده دانه پذیرنده ی زمین 

پرتو معرفت الهى بر خاك و گل زده است تا زمين دانه به خود پذيرفته است.


خاک امین و هر چه در وی کاشتی
بی خیانت جنس آن برداشتی 

خاك امين است، هر چه در آن مى كارى بى كم وكاست همان جنس را برداشت مى كنى.


این امانت ز آن امانت یافته ست
کافتاب عدل بر وی تافته ست 

خاك اين امانت دارى را از آن مهيمن (امين) يافته است، زيرا كه آفتاب عدالت بر آن خاك تابيده است.


تا نشان حق نیارد نو بهار
خاک سرها را نکرده آشکار

تا نور بهار فرمان الهى را نياورد، خاك اسرار درونى خود را فاش نمى كند.


آن جوادی که جمادی را بداد
این خبرها وین امانت وین سداد

آن بخشنده است كه اين آگاهى و امانت و راستى را به جمادى بخشيده است،


مر جمادی را کند فضلش خبیر
عاقلان را کرده قهر او ضریر

فضل احسانش هر جمادى را آگاه مى كند و قهر او عاقلان را نابينا مى سازد.


جان و دل را طاقت آن جوش نیست
با که گویم در جهان یک گوش نیست 

جان و دل تاب تحمل اين خروشندگى را ندارند، با كه سخن گويم كه در جهان براى شنيدن آن حتى يك گوش وجود ندارد.


هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت
هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت 

هرجا گوشى بود به يارى او به چشم بدل شد، هرجا سنگى بود از عنايت او به يشم (نوعى عقيق) تبديل يافت.


کیمیا ساز است چه بود کیمیا
معجزه بخش است چه بود سیمیا

او كيمياگر است، كيمياگرى خود چيست؟ او معجزه بخش است، سيميا چه باشد؟


این ثنا گفتن ز من ترک ثناست
کین دلیل هستی و هستی خطاست 

اين ستايشگرى از سوى من ترك ستايش است، زيرا كه اين نيز دليل و نشان وجود است و اظهار وجود خطاست.


پیش هست او بباید نیست بود
چیست هستی پیش او کور و کبود

در قبال هستى او بايد فانى شد، هستى خود چيست در برابر او؟ چيزى ناقص و رسوا.


گر نبودی کور از او بگداختی
گرمی خورشید را بشناختی 

اگر كور نبود، در برابر وجود حق مى گداخت، گرماى خورشيد را احساس مى كرد و آب مى شد.


ور نبودی او کبود از تعزیت
کی فسردی همچو یخ این ناحیت 

اگر او به علت عزا جامه كبود عزا بر تن نمى كرد، اين عالم كى مانند يخ افسرده و منجمد مى شد؟

 

بیان خسارت وزیر در این مکر
بیان زیان وزیر در این مکر


همچو شه نادان و غافل بد وزیر
پنجه می زد با قدیم ناگزیر

وزير نيز مانند آن پادشاه غافل و نادان بود، مى خواست با خداى قديم ناگزير ستيز كند،


با چنان قادر خدایی کز عدم
صد چو عالم هست گرداند به دم 

با چنان خداى توانايى كه در هر لحظه يى از عدم صد عالم به وجود آورد.


صد چو عالم در نظر پیدا کند
چون که چشمت را به خود بینا کند

اگر چشمت را به نور خود بينا گرداند، صد عالم نظير اين عالم در نظرت پيدا مى شود.


گر جهان پیشت بزرگ و بی بنی است
پیش قدرت ذره ای می دان که نیست 

اگر اين عالم به نظر تو بزرگ و بى كران است، بدانكه در برابر قدرت الهى حتى ذره يى به شمار نمى آيد.


این جهان خود حبس جانهای شماست
هین روید آن سو که صحرای شماست 

اين جهان زندان جانهاى شماست، به جانبى برويد كه صحرا و تفرجگاه شما آنجاست.


این جهان محدود و آن خود بی حد است
نقش و صورت پیش آن معنی سد است 

اين عالم صورت محدود و عالم غيب نامحدود است، نقش و صورت حجاب عالم غيب است.


صد هزاران نیزه ی فرعون را
در شکست از موسیی با یک عصا

صدهزار نيزه فرعون را (كه از عالم محدود بود) با يك عصاى موسى (از عالم غيب) در هم شكست.


صد هزاران طب جالینوس بود
پیش عیسی و دمش افسوس بود

صدهزار گونه طبابت جالينوسى در برابر معجز عيسى و نفس او مسخره بود.


صد هزاران دفتر اشعار بود
پیش حرف امیی آن عار بود

صدهزار ديوان شعر در برابر كلام پيامبر امى ننگ و عار به شمار مى آمد.


با چنین غالب خداوندی کسی
چون نمیرد گر نباشد او خسی 

اگر انسان در برابر چنين خداوند غالب، پست و بى ارزش نباشد، چرا نميرد؟


بس دل چون کوه را انگیخت او
مرغ زیرک با دو پا آویخت او

آن خدا بسى دلهاى استوار را از جاى كنده است و مرغ زيرك را از دو پا آويخته و به دام قهر گرفتار كرده است.


فهم و خاطر تیز کردن نیست راه
جز شکسته می نگیرد فضل شاه 

با تيز كردن فهم و تقويت حافظه نمى توان به خدا راه جست، فضل الهى جز شكستگان را نمى پذيرد.


ای بسا گنج آگنان کنج کاو
کان خیال اندیش را شد ریش گاو

چه بسا افراد گنج اندوز و كنجكاو كه سخره آن وزير خيال انديش شدند.


گاو که بود تا تو ریش او شوی
خاک چه بود تا حشیش او شوی 

گاو چيست كه تو به تبعيت آن گردن نهى؟ خاك خود چيست كه تو گياه آن باشى؟


چون زنی از کار بد شد روی زرد
مسخ کرد او را خدا و زهره کرد

چون زنى از كار بد شرمسار شد، خداوند او را مسخ كرد و به صورت ستاره زهره در آورد.


عورتی را زهره کردن مسخ بود
خاک و گل گشتن نه مسخ است ای عنود

تبدل زن به صورت زهره، مسخ شمرده مى شود، اى ستيزه كار! به خاك و گل بدل شدن مسخ نيست، پس چيست؟


روح می بردت سوی چرخ برین
سوی آب و گل شدی در اسفلین 

روح ترا به سوى چرخ برين مى كشد، اما تو در جاهاى پست به جانب خاك و گل رفتى.


خویشتن را مسخ کردی زین سفول
ز آن وجودی که بد آن رشک عقول 

خود را به سبب اين پستى مسخ كردى و از آن وجودى كه عقل بر آن رشك مى برد، به در آوردى.


پس ببین کین مسخ کردن چون بود
پیش آن مسخ این به غایت دون بود

حال به دقت نظر كن كه اين چگونه مسخ شدنى است، اين مسخ در برابر آن مسخ ديگر بسى پست تر است.


اسب همت سوی اختر تاختی
آدم مسجود را نشناختی 

همت خود را صرف شناختن ستارگان كردى، اما حقيقت انسانيت را نشناختى.


آخر آدم زاده ای ای ناخلف
چند پنداری تو پستی را شرف 

اى فرزند ناصالح! تو آدمى زاده اى، تا كى پستى را شرف خواهى پنداشت؟


چند گویی من بگیرم عالمی
این جهان را پر کنم از خود همی 

تا كى خواهى گفت كه من اين جهان را تسخير خواهم كرد و با شهرت خود جهان را پر خواهم ساخت؟


گر جهان پر برف گردد سربه سر
تاب خور بگدازدش با یک نظر

اگر سراسر اين جهان را برف فرا گيرد، حرارت خورشيد آن را در لحظه يى آب مى كند.


وزر او و صد وزیر و صد هزار
نیست گرداند خدا از یک شرار

اگر خدا اراده كند با شرار لطف خود، گناه آن وزير و صدها و هزاران وزير ديگر را محو مى كند.


عین آن تخییل را حکمت کند
عین آن زهر آب را شربت کند

آن خيالات فاسد را به حكمت بدل مى كند و عين آن آب زهرآلود را به شربت مبدل مى سازد.


آن گمان انگیز را سازد یقین
مهرها رویاند از اسباب کین
 
او مردى را كه هميشه گرفتار گمان است به اهل يقين بدل سازد و از سرچشمه هاى كين اسباب محبت مى روياند.


پرورد در آتش ابراهیم را
ایمنی روح سازد بیم را

حضرت ابراهيم را در ميان آتش نگه مى دارد و بيم و ترس را وسيله ايمنى روح مى سازد.


از سبب سوزیش من سودایی ام
در خیالاتش چو سوفسطایی ام 

من از سبب سوزى خدا خيالاتى شده ام و در خيالات خود سوفسطايى (اهل سفسطه) گشته ام.

 


مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم
مکر دیگر انگیختن وزیر در گمراه کردن قوم 


مکر دیگر آن وزیر از خود ببست
وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست 

آن وزير حيله ديگرى انديشيد، وعظ را ترك گفت و خلوت نشينى اختيار كرد.


در مریدان در فکند از شوق سوز
بود در خلوت چهل پنجاه روز

ميان مريدان از شوق و سوز ديدار شورى بپاكرد و چهل پنجاه روز خلوت گزيد.


خلق دیوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او

مردم از اشتياق ديدار و فراق و ذوق حال و قال او ديوانه شدند.


لابه و زاری همی کردند و او
از ریاضت گشته در خلوت دو تو

همه لابه و زارى مى كردند و او در خلوت از رياضت خميده بود.


گفته ایشان نیست ما را بی تو نور
بی عصا کش چون بود احوال کور

مى گفتند كه ما بى تو بى نور مانده ايم، نابينايى كه عصاكش نداشته باشد، چه حالى دارد؟


از سر اکرام و از بهر خدا
بیش از این ما را مدار از خود جدا

خدا را كرم كن و بيش از اين ما را از خود جدا مكن.


ما چو طفلانیم و ما را دایه تو
بر سر ما گستران آن سایه تو

ما چون كودكانيم و تو دايه ما هستى، سايه حمايت خود را بر سر ما بگستر.


گفت جانم از محبان دور نیست
لیک بیرون آمدن دستور نیست 

او پاسخ داد: جان من از دوستانم جدا نيست، ليكن اجازه ندارم كه بيرون بيايم.


آن امیران در شفاعت آمدند
و آن مریدان در شناعت آمدند

اميران به ميانجيگرى پرداختند و مريدان به نكوهش خود برخاستند.


کاین چه بد بختی است ما را ای کریم
از دل و دین مانده ما بی تو یتیم 

گفتند: اى كريم! اين چه بدبختى است كه بر ما روى آورده و از دورى تو دين و دل ما را يتيم كرده است.


تو بهانه می کنی و ما ز درد
می زنیم از سوز دل دمهای سرد

تو عذرها مى تراشى و دل ما به درد مى آيد و از سر درد آه سرد مى كشيم.


ما به گفتار خوشت خو کرده ایم
ما ز شیر حکمت تو خورده ایم 

ما به سخنان دلنشين تو خو كرده ايم و از پستان دانش تو شير خورده ايم.


اللَّه الله این جفا با ما مکن
خیر کن امروز را فردا مکن 

ترا به خدا اين ستم را بر ما روا مدار، كار خير انجام ده، امروز را به فردا ميفكن


می دهد دل مر ترا کاین بی دلان
بی تو گردند آخر از بی حاصلان 

دلت رضا مى دهد كه اين مريدان بيدل آخر الامر دست خالى بمانند؟


جمله در خشکی چو ماهی می تپند
آب را بگشا ز جو بر دار بند

اين مريدان همه چون ماهى در خشكى دست و پا مى زنند، بند جدايى بيفكن و آب را بر آن بگشا.


ای که چون تو در زمانه نیست کس
اللَّه اللَّه خلق را فریاد رس 

اى كسى كه در زمانه نظير ندارى، ترا به خدا به فرياد مردم برس.

 

دفع گفتن وزیر مریدان را

دور كردن وزير مريدان را


گفت هان ای سخرگان گفت وگو
وعظ و گفتار زبان و گوش جو

وزير گفت اى كسانى كه فريفته حرفيد و دل به پندهاى شفاهى سپرده ايد و دنبال شنيده ها را گرفته ايد،


پنبه اندر گوش حس دون کنید
بند حس از چشم خود بیرون کنید

گوش پست ظاهر را ببنديد و پرده از جلو حس باصره تان برداريد.


پنبه ی آن گوش سر گوش سر است
تا نگردد این کر آن باطن کر است 

گوش ظاهرى، پنبه گوش باطنى شماست، تا اين را كر نكنيد آن گوش باطن كر خواهد بود.


بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطاب ارٛجِعِی را بشنوید

شنيدن و حس كردن و انديشه را رها كنيد تا خطاب «به سوى پروردگارت بازگرد» را بشنويد.


تا به گفت وگوی بیداری دری
تو ز گفت خواب بویی کی بری 

تا در قيل و قال عالم بيدارى در جا بزنى، كى مى توانى از صحبتهاى عالم خواب آگاه شوى؟


سیر بیرونی است قول و فعل ما
سیر باطن هست بالای سما

گفتار و كردار ما سير ظاهرى دارند، در حالى كه سير باطنى وراى آسمانهاست.


حس خشکی دید کز خشکی بزاد
عیسی جان پای بر دریا نهاد

حس ظاهرى فقط خشكى را مى بيند زيرا كه از آن زاده است، در حالى كه جان كه چون عيسى است، قدم در درياى معنى مى گذارد.


سیر جسم خشک بر خشکی فتاد
سیر جان پا در دل دریا نهاد

سير اين جسم ظاهر فقط در ظواهر است، اما جان در سير خود پا در وسط دريا مى نهد.


چون که عمر اندر ره خشکی گذشت
گاه کوه و گاه صحرا گاه دشت 

زندگانى تو كه گاه در كوه، گاه در دريا و گهى در دشت سپرى شد،


آب حیوان از کجا خواهی تو یافت
موج دریا را کجا خواهی شکافت 

چگونه به آب حيات دست خواهى يافت و چگونه امواج درياى معانى را خواهى شكافت؟


موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست
موج آبی محو و سکر است و فناست 

موج خاكى (احوال ذهنى)، عبارت از وهم و فهم و فكر ماست، اما موج آبى (حالات قلبى) محو و سكر و فناست.


تا در این سکری از آن سکری تو دور
تا از این مستی از آن جامی تو دور

تا در سكر ظاهر باشى از سكر واقعى دورى، تا از اين ظاهر مستى، از جام معنى گريزانى.


گفت وگوی ظاهر آمد چون غبار
مدتی خاموش خو کن هوش دار

اين گفتگوى محسوس همانند گرد و خاك است، بهوش باش تا مدتى به خاموشى عادت كنى.

 


مکرر کردن مریدان که خلوت را بشکن
تکرار کردن مریدان که ای وزیر خلوت را بشکن 


جمله گفتند ای حکیم رخنه جو
این فریب و این جفا با ما مگو

همه گفتند اى حكيم چاره گر! با ما از راه فريب و جفا سخن مگوى.


چار پا را قدر طاقت بار نه
بر ضعیفان قدر قوت کار نه 

بر پشت چارپا به قدر توانش بار نه، ناتوانان را به قدر توانايى آنان بر كار بگمار.


دانه ی هر مرغ اندازه ی وی است
طعمه ی هر مرغ انجیری کی است 

دانه هر پرنده به اندازه جثه اوست، هر پرنده يى كى مى تواند انجيرى را ببلعد؟


طفل را گر نان دهی بر جای شیر
طفل مسکین را از آن نان مرده گیر

اگر به جاى شير به بچه نان بدهى، مسلم بدانكه بچه از خوردن آن نان خواهد مرد.


چون که دندانها بر آرد بعد از آن
هم بخود گردد دلش جویای نان 

وقتى كه طفل دندان درآورد، او خود به خود طالب نان خواهد شد.


مرغ پر نارسته چون پران شود
لقمه ی هر گربه ی دران شود

پرنده يى كه پر در نياورده باشد اگر بخواهد پرواز كند، طعمه گربه درنده مى شود.


چون بر آرد پر بپرد او به خود
بی تکلف بی صفیر نیک و بد

چون پر درآورد، بدون كمك كسى و بدون صفير نيك و بد خود خواهد پريد.


دیو را نطق تو خامش می کند
گوش ما را گفت تو هش می کند

اى مرشد! نطق تو شيطان نفس را خاموش مى كند و سخنان تو گوش ما را عقل مى بخشد.


گوش ما هوش است چون گویا تویی
خشک ما بحر است چون دریا تویی 

چون تو سخن گويى، گوش ما به هوش بدل مى شود، چون دريا تو باشى، وجود ظاهرى ما دريا مى گردد.


با تو ما را خاک بهتر از فلک
ای سماک از تو منور تا سمک 

با وجود مصاحبت تو، خاك براى ما برتر از فلك است، اى كسى كه از بركت وجودت از پشت ماهى تا اوج سماك نورانى شده،


بی تو ما را بر فلک تاریکی است
با تو ای ماه این فلک باری کی است 

اگر تو نباشى آسمانها هم براى ما تاريك است، اى ماه منظر! با وجود تو ديگر اين فلك چه ارزشى دارد؟


صورت رفعت بود افلاک را
معنی رفعت روان پاک را

افلاك به ظاهر رفعتى دارند، بلندى معنوى از آن روان پاك (انسان كامل) است.


صورت رفعت برای جسمهاست
جسمها در پیش معنی اسمهاست 

بدنها ظاهرا رفعتى دارند، اجسام در قبال معنى به منزله اسم اند (لفظ هم منشأ اثر نيست).

 

جواب گفتن وزیر که خلوت را نمی شکنم

گفت حجتهای خود کوته کنید
پند را در جان و در دل ره کنید

وزير گفت كه از استدلال دست برداريد، پند مرا با جان و دل بپذيريد.


گر امینم متهم نبود امین
گر بگویم آسمان را من زمین 

اگر امينم، امين را متهم نكنيد، و لو اينكه من آسمان را زمين بنامم.


گر کمالم با کمال انکار چیست
ور نیم این زحمت و آزار چیست 

اگر اهل كمالم، پس چرا انكارم مى كنيد؟ اگر نيستم پس اين آزار و اذيت براى چيست؟


من نخواهم شد از این خلوت برون
ز آن که مشغولم به احوال درون

من از خلوتگاه خود بيرون نخواهم آمد، زيرا كه به احوال درونى دل مشغولم.

 

اعتراض مریدان در خلوت وزیر
 

جمله گفتند ای وزیر انکار نیست
گفت ما چون گفتن اغیار نیست 

همه گفتند: اى وزير! ما ترا انكار نمى كنيم، سخن ما چون سخن بيگانگان نيست.


اشک دیده ست از فراق تو دوان
آه آه است از میان جان روان 

از فراق تو اشك ديدگانمان جارى است و پياپى از ته دل آه مى كشيم.


طفل با دایه نه استیزد و لیک
گرید او گر چه نه بد داند نه نیک 

طفل با دايه خود ستيزه نمى كند، ولى مى گريد اگر چه از نيك و بد خبردار نيست.


ما چون چنگیم و تو زخمه می زنی
زاری از ما نی تو زاری می کنی 

ما همانند چنگيم، تو زخمه بر ما مى زنى، ما زارى نمى كنيم، تو ناله سر داده اى.


ما چو ناییم و نوا در ما ز تست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست 

ما چون نييم و نوايى كه داريم از توست، ما چون كوهيم صداى ما صداى توست.


ما چو شطرنجیم اندر برد و مات
برد و مات ما ز تست ای خوش صفات 

ما در بردوباخت چون شطرنجيم، اى مرشد پسنديده خصال! برد و باخت ما از توست.


ما که باشیم ای تو ما را جان جان
تا که ما باشیم با تو در میان 

اى جان جان! ما كه هستيم كه در برابر تو عرض اندام كنيم؟


ما عدمهاییم و هستیهای ما
تو وجود مطلقی فانی نما

عدمهايى هستيم و هستيهاى ما نيز محققا فانى است، تو وجود مطلق فانى نما هستى.


ما همه شیران ولی شیر علم
حمله شان از باد باشد دم به دم 

ما همه شيريم، اما شيرهايى كه روى علم نقش شده باشند، هر لحظه از وزش باد به حركت درآيند.


حمله شان پیدا و ناپیداست باد
آن که ناپیداست هرگز گم مباد

حركت و جنبش شيران پيداست، ولى باد پيدا نيست، آن باد ناپيدا از ما گم مباد.


باد ما و بود ما از داد تست
هستی ما جمله از ایجاد تست 

شكوه و جلال ما از احسان توست، وجود ما به سبب آفرينش توست.


لذت هستی نمودی نیست را
عاشق خود کرده بودی نیست را

لذت هستى را به عدم چشاندى، (در ازل) عدم را عاشق خود كردى.


لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده و جام خود را وامگیر

لذتى را كه بر ما بخشيدى از ما دريغ مكن، نقل و باده و جامى كه دادى از ما مستان.


ور بگیری کیت جستجو کند
نقش با نقاش چون نیرو کند

اگر بازگيرى چه كسى قدرت بازجويى دارد، مگر نقش مى تواند بر نقاش چيره شود؟


منگر اندر ما، مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخای خود نگر

خداوندا! بر ما و اعمال ما نظر مكن، به كرم و سخاى خود نظر كن.


ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ی ما می شنود

ما وجود نداشتيم و تقاضايى هم نمى كرديم، لطف تو سخنان ناگفته ما را مى شنيد.


نقش باشد پیش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو کودک در شکم 

نقش، در برابر نقاش و قلم او چون كودك در شكم مادر عاجز و بسته است.


پیش قدرت خلق جمله بارگه
عاجزان چون پیش سوزن کارگه 

تمام آفرينش در برابر قدرت الهى، چون بافتنى (كارگه) در برابر سوزن ناتوان است.


گاه نقشش دیو و گه آدم کند
گاه نقشش شادی و گه غم کند

آن نقاش گاه نقش شيطان مى كشد و گاه آدمى، گاهى شادى را رقم مى زند و گاه غم را.


دست نه تا دست جنباند به دفع
نطق نه تا دم زند در ضر و نفع 

آن بافتى دستى ندارد تا براى دفع حركتش دهد و زبانى ندارد تا در سود و زيان خود سخنى بگويد.


تو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت
گفت ایزد ما رَمَیتَ إِذٛ رمیت 

تو تفسير بيت را در قرآن بخوان، خدا مى فرمايد: «تو تير نينداختى آنگاه كه انداختى».


گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست
ما کمان و تیر اندازش خداست 

اگر ما تيرى بيندازيم، آن پرتاب از ما نيست، ما به مثابه كمانيم، تيرانداز خداست.


این نه جبر این معنی جباری است
ذکر جباری برای زاری است 

اين جبر نيست، اين معنى جبارى است و ذكر جبارى براى اظهار زارى است.


زاری ما شد دلیل اضطرار
خجلت ما شد دلیل اختیار

زارى ما دليل بر اضطرار ماست و شرمندگى ما هم دليل بر وجود اختيار است.


گر نبودی اختیار این شرم چیست
وین دریغ و خجلت و آزرم چیست 

اگر به اختيار خود كار انجام نداده ايم، پس اين شرمندگى و دريغ و آزرم براى چيست؟


زجر استادان و شاگردان چراست
خاطر از تدبیرها گردان چراست 

پس استادان چرا شاگردان خود را تنبيه مى كنند؟ چرا ذهن از تدبيرى به تدبير ديگر مى پردازد؟


ور تو گویی غافل است از جبر او
ماه حق پنهان کند در ابر رو

اگر تو اعتراض كنى و بگويى او غافل است كه به جبر عمل مى كند، ماه جباريت حق زير ابرى نهان شده است،


هست این را خوش جواب ار بشنوی
بگذری از کفر و در دین بگروی 

اين اعتراض جوابى دلنشين دارد اگر بدان گوش فرادهى از كفر بر مى گردى و به دين مى گرايى.


حسرت و زاری گه بیماری است
وقت بیماری همه بیداری است 

هنگام بيمارى انسان آه و ناله مى كند به هنگام بيمارى بيدار مى ماند،


آن زمان که می شوی بیمار تو
می کنی از جرم استغفار تو

موقعى كه بيمار مى شوى، از گناهان خود استغفار مى كنى.


می نماید بر تو زشتی گنه
می کنی نیت که باز آیم به ره 

در حال بيمارى زش
تى گناه خود را به تو مى نمايد و قصد مى كنى كه به راه راست بر گردم.


عهد و پیمان می کنی که بعد از این
جز که طاعت نبودم کار گزین 

عهد مى كنى و پيمان مى بندى كه بعد از اين جز طاعت كارى اختيار نخواهم كرد.


پس یقین گشت این که بیماری ترا
می ببخشد هوش و بیداری ترا

پس مسلم شد كه بيمارى بر هوشيارى و بيدارى تو مى افزايد.


پس بدان این اصل را ای اصل جو
هر که را درد است او برده ست بو

پس اى جوينده حقيقت! اين قاعده كلى را بدانكه هركس كه دردى دارد، او بويى برده است (معرفتى يافته است).


هر که او بیدارتر پر دردتر
هر که او آگاه تر رخ زردتر

هر كه بيدارتر باشد، پردردتر است، هركس بيشتر آگاهى داشته باشد، رخسارى زردتر دارد.


گر ز جبرش آگهی زاریت کو
بینش زنجیر جباریت کو

اگر مفهوم جبر را دريافته اى، چرا زارى نمى كنى؟ و زنجير جبارى او را چرا نمى بينى؟


بسته در زنجیر چون شادی کند
کی اسیر حبس آزادی کند

كسى كه به زنجير بسته باشد، چگونه شادى مى كند، زندانى چگونه مى تواند آزادى داشته باشد؟


ور تو می بینی که پایت بسته اند
بر تو سرهنگان شه بنشسته اند

اگر مى بينى كه پايت را بسته اند و سرهنگان سلطان را بالاى سر تو گذاشته اند،


پس تو سرهنگی مکن با عاجزان
ز آن که نبود طبع و خوی عاجز آن 

پس با عاجزان درشتى مكن، زيرا كه اين طبع و عادت عاجزان نيست.


چون تو جبر او نمی بینی مگو
ور همی بینی نشان دید کو

چون جبر او را در خود نمى بينى، بر زبان نيز مياور، اگر مى بينى، نشانه ديد تو چيست؟


در هر آن کاری که میل استت بدان
قدرت خود را همی بینی عیان 

هر كارى كه موافق ميل توست، در آن كار آشكارا قدرت خود را مى بينى.


و اندر آن کاری که میلت نیست و خواست
خویش را جبری کنی کاین از خداست 

هر آن كارى كه موافق ميل و پسند طبع تو نيست، جبرى مى شوى و مى گويى اين از خداست.


انبیا در کار دنیا جبری اند
کافران در کار عقبی جبری اند

پيامبران در كارهاى دنيا جبرى اند و كافران در كارهاى آخرت از جبر پيروى مى كنند.


انبیا را کار عقبی اختیار
جاهلان را کار دنیا اختیار

پيامبران در كارهاى آخرت اختيار دارند، جاهلان در كارهاى دنيا مختارند.


ز آن که هر مرغی به سوی جنس خویش
می پرد او در پس و جان پیش پیش 

هر پرنده به دنبال هم جنس خود پرواز مى كند، جانش پيشاپيش به سوى هم جنس مى پرد و جسم به دنبال آن مى رود.


کافران چون جنس سجین آمدند
سجن دنیا را خوش آیین آمدند

چون كافران جنس دوزخى دارند، زندان دنيا را به خوشى پذيرفته اند.


انبیا چون جنس علیین بدند
سوی علیین جان و دل شدند

انبيا چون از جنس ملكوت اعلى بودند، به سوى عليين جان و دل رفتند.


این سخن پایان ندارد لیک ما
باز گوییم آن تمامی قصه را

اين سخن پايان ندارد، ما باز همه آن قصه را بگوييم.

 

نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت
نومید کردن وزیر مریدان را از ترک خلوت 


آن وزیر از اندرون آواز داد
کای مریدان از من این معلوم باد

وزير از خلوتگاه آواز داد كه اى مريدان! از من اين مطلب را بشنويد:


که مرا عیسی چنین پیغام کرد
کز همه یاران و خویشان باش فرد

عيسى (ع) بر من پيام فرستاد كه از همه ياران و مريدانت دورى گزين، 


روی در دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین 

روى به ديوار كن و تنها بنشين، حتى از خودت نيز خلوت كن.


بعد از این دستوری گفتار نیست
بعد از این با گفت و گویم کار نیست 

بعد از اين من اجازه سخن گفتن ندارم، بعد از اين كارى با وعظ و خطابه ندارم.


الوداع ای دوستان من مرده ام
رخت بر چارم فلک بر برده ام 

خداحافظ دوستان، من مرده ام و به آسمان چهارم انتقال يافته ام،


تا به زیر چرخ ناری چون حطب
من نسوزم در عنا و در عطب 

تا زير فلك آتش چون هيزم در رنج و تباهى نسوزم.


پهلوی عیسی نشینم بعد از این
بر فراز آسمان چارمین 

بعد از اين بر فراز آسمان چهارم كنار عيسى (ع) خواهم نشست.

 

ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جدا جدا
ولیعهد ساختن وزیر هریک امیر را جدا جدا


و آن گهانی آن امیران را بخواند
یک به یک تنها به هر یک حرف راند

آنگاه آن اميران را فرا خواند و با تك تك آنان حرف زد.


گفت هر یک را به دین عیسوی
نایب حق و خلیفه ی من توی 

به هريك از آنان گفت كه تو در دين عيسى نايب بر حقى و جانشين من تو خواهى بود.


و آن امیران دگر اتباع تو
کرد عیسی جمله را اشیاع تو

اميران ديگر از تو تبعيت خواهند كرد، عيسى جمله را از پيروان تو قرار داد.


هر امیری کو کشد گردن، بگیر
یا بکش یا خود همی دارش اسیر

هر اميرى كه از حكم تو سرپيچى كند، بگير و بكش يا زندانيش كن.


لیک تا من زنده ام این وامگو
تا نمیرم این ریاست را مجو

اما تا من زنده ام با كسى در اين باره حرفى مزن و تا نمرده ام طالب اين رياست مباش.


تا نمیرم من تو این پیدا مکن
دعوی شاهی و استیلا مکن 

تا نمرده ام اين راز را فاش مكن و به ادعاى سرورى و چيرگى برمخيز.


اینک این طومار و احکام مسیح
یک به یک بر خوان تو بر امت فصیح 

اينك اين طومار احكام مسيح، تو نكته به نكته آن را بر امت بخوان.


هر امیری را چنین گفت او جدا
نیست نایب جز تو در دین خدا

هر اميرى را او جداگانه چنين گفت كه جز تو در دين خدا جانشينى نيست.


هر یکی را کرد او یک یک عزیز
هر چه آن را گفت این را گفت نیز

وزير تك تك آن اميران را گرامى داشت، هر چه به آن يكى گفته بود، بر اين ديگرى نيز گفت.


هر یکی را او یکی طومار داد
هر یکی ضد دگر بود المراد

بر هر يكى طومارى داد، اما مضمون طومارها ضد يكديگر بود.


جملگی طومارها بد مختلف
چون حروف آن جمله از یا تا الف 

همه آن طومارها با يكديگر اختلاف داشت، همان طوركه شكل حروف از الف تا يا با هم اختلاف دارد.


حکم این طومار ضد حکم آن
پیش از این کردیم این ضد را بیان 

حكمى كه در اين طومار نوشته بود، مخالف آن طومار ديگر بود چنانكه قبلا اين اختلافها را گفتيم.

 

کشتن وزیر خویشتن را در خلوت 
کشتن وزیر خود را در خلوت 


بعد از آن چل روز دیگر در ببست
خویش کشت و از وجود خود برست 

بعد از آن چهل روز ديگر در به روى خود بست و خود را كشت و از دست خود خلاص شد.


چون که خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش قیامت گاه شد

چون مردم از مرگ او خبردار شدند، بر سر گورش قيامتى برپا كردند.


خلق چندان جمع شد بر گور او
موکنان جامه دران در شور او

بر سر گور او آن قدر مردم جمع شدند و در مرگش مو كندند و جامه دريدند، 


کان عدد را هم خدا داند شمرد
از عرب وز ترک و از رومی و کرد

كه تعدادشان را از عرب و ترك و رومى خدا مى داند.


خاک او کردند بر سرهای خویش
درد او دیدند درمان جای خویش 

خاك قبر او را بر سر خود ريختند و درد فراق او را به جاى درمان ديدند.


آن خلایق بر سر گورش مهی
کرده خون را از دو چشم خود رهی 

همه، شاهان و بزرگان و خردان از درد فراقش مى ناليدند و مردم يك ماه بر سر گورش خون از دو ديده فروباريدند.

 

طلب کردن امت عیسی علیه السلام از امرا که ولی عهد از شما کدام است 
طلب کردن امت عیسى (ع) از امرا که ولیعهد از شما چه کسی است؟


بعد ماهی خلق گفتند ای مهان
از امیران کیست بر جایش نشان 

بعد از يك ماه مردم گفتند كه اى اميران! از ميان شما جانشين آن وزير كيست؟


تا به جای او شناسیمش امام
دست و دامن را بدست او دهیم 

تا به جاى آن وزير پيشواى خود سازيم و دست و دامن بيعت به دست او دهيم.


چون که شد خورشید و ما را کرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ 

چون خورشيد غروب كرد و ما را داغدار ساخت، چاره نيست كه بايد به جايش چراغى باشد.


چون که شد از پیش دیده وصل یار
نایبی باید از او مان یادگار

چون دوره وصال يار تمام شد، بايد نايبى از وى به يادگار در پيش ما باشد.


چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از که یابیم از گلاب 

چون فصل گل سپرى شد و گلستان خراب گشت، بعد از آن بوى گل را از چه بايد ببوييم؟ از گلاب.


چون خدا اندر نیاید در عیان
نایب حق اند این پیغمبران 

چون خدا را آشكارا نمى توان ديد، اين پيامبران نايب اويند.


نه غلط گفتم که نایب با منوب
گر دو پنداری قبیح آید نه خوب 

نه، من حرف نادرستى زدم، اگر تو نايب و منوب عنه (خدا) را از هم جدا كنى كار قبيحى كرده اى نه كار خوب.


نه دو باشد تا تویی صورت پرست
پیش او یک گشت کز صورت برست 

نه، اگر تو صورت پرستى به نظر تو دوگانه جلوه مى كند، پيش آن كس كه از صورت پرستى رسته است، يگانه است.


چون به صورت بنگری چشم تو دوست
تو به نورش درنگر کز چشم رست 

اگر به ظاهر نگاه كنى، تو دو چشم دارى، اما به نورى كه از چشم ناشى شده است، نظر كن كه يكى است.


نور هر دو چشم نتوان فرق کرد
چون که در نورش نظر انداخت مرد

اگر انسان به نور چشم نگاه كند، بين نور آن دو نمى تواند فرقى قايل شود.


ده چراغ ار حاضر آید در مکان
هر یکی باشد به صورت غیر آن 

اگر در جايى ده چراغ باشد و ظاهر آنها با هم اختلاف داشته باشند،


فرق نتوان کرد نور هر یکی
چون به نورش روی آری بی شکی 

چون به نورش نگاه كنى، بدون شك نمى توانى آنها را از هم جدا كنى.


گر تو صد سیب و صد آبی بشمری
صد نماند یک شود چون بفشری 

اگر تو صد سيب و صد به را بشمارى، و آب آنها را بگيرى، صد از بين مى رود و يكى مى شود.


در معانی قسمت و اعداد نیست
در معانی تجزیه و افراد نیست 

در معانى و حقايق قسمت و عدد نيست، در معانى جزء و فرد هم وجود ندارد.


اتحاد یار با یاران خوش است
پای معنی گیر صورت سرکش است 

گرد آمدن دوست با دوستان خود دلنشين است، معنى را بگير و صورت را رها كن زيرا كه صورت موجب تفرقه است.


صورت سرکش گدازان کن به رنج
تا ببینی زیر او وحدت چو گنج 

صورت عنادگر را با آتش رياضت بگداز تا از زير آن گنج وحدت نمايان شود.


ور تو نگدازی عنایتهای او
خود گدازد ای دلم مولای او

اگر تو نگدازى، عنايتهاى خداوند ذوبش مى كند، اى دلم غلام او باد.


او نماید هم به دلها خویش را
او بدوزد خرقه ی درویش را

آن خدا هم خود را به دلها نشان مى دهد و هم خرقه درويش را مى دوزد.


منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی سر و بی پا بدیم آن سر همه 

همه ما از يك گوهر و آزاد بوديم و در عالم غيب همه گونه آزادى داشتيم.


یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب 

مانند آفتاب جوهرى واحد داشتيم، مانند آب صاف و خالص بوديم.


چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه های کنگره 

چون آن نور خالص به صورت در پيچيد، چون سايه هاى كنگره عدد پيدا شد.


کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق 

كنگره را با منجنيق ويران كنيد، تا اين اختلافها از ميان برخيزد.


شرح این را گفتمی من از مری
لیک ترسم تا نلغزد خاطری 

اين مسئله را مفصل تر بيان مى كردم، اما مى ترسم كه خاطرى در اين بحث و جدال بلغزد.


نکته ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز

نكته هاى مربوط بدين بحث، چون تيغ پولادين برنده است، اگر تو سپر ندارى، جلوتر ميا.


پیش این الماس بی اسپر میا
کز بریدن تیغ را نبود حیا

بدون سپر پيش اين تيغ بران ميا، زيرا كه تيغ از بريدن شرم نمى كند.


زین سبب من تیغ کردم در غلاف
تا که کج خوانی نخواند بر خلاف 

من از آن جهت تيغ را غلاف كردم كه كژخوانى آن را بر خلاف مقصود نخواند.


آمدیم اندر تمامی داستان
وز وفاداری جمع راستان 

باز به اتمام داستان و بازگويى وفادارى دوستان بازگشتيم، 


کز پس این پیشوا برخاستند
بر مقامش نایبی می خواستند

پس از وفات پيشواى قبلى بپاخاستند و براى او جانشينى طلب كردند.

 

منازعت امرا در ولیعهدی
نزاع امرا در ولیعهدى 


یک امیری ز آن امیران پیش رفت
پیش آن قوم وفا اندیش رفت 

يكى از آن اميران پا پيش گذاشت و پيش آن قوم وفادار رفت.


گفت اینک نایب آن مرد من
نایب عیسی منم اندر زمن 

گفت كه من جانشين اويم و نايب عيسى در اين روزگار منم.


اینک این طومار برهان من است
کاین نیابت بعد از او آن من است 

اينك اين طومار برهان حقانيت من است و دليل است بر آنكه بعد از وى نايب او منم.


آن امیر دیگر آمد از کمین
دعوی او در خلافت بد همین 

امير ديگر از كمينگاه بيرون آمد و او نيز در خلافت همين ادعا را داشت.


از بغل او نیز طوماری نمود
تا بر آمد هر دو را خشم جهود

او نيز از بغل طومارى درآورد و نشان داد، هر دو سخت خشمگين شدند.


آن امیران دگر یک یک قطار
بر کشیده تیغهای آب دار

اميران ديگر نيز يكى بعد از ديگرى در حالى كه شمشيرهاى بران به دست داشتند، آمدند.


هر یکی را تیغ و طوماری به دست
درهم افتادند چون پیلان مست 

هريك شمشيرى و طومارى به دست داشت، آنان چون پيلان خشمگين به جان هم افتادند.


صد هزاران مرد ترسا کشته شد
تا ز سرهای بریده پشته شد

صدها هزار مسيحى كشته شد و از سر كشته ها پشته ها فراهم آمد.


خون روان شد همچو سیل از چپ و راست
کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست 

خون از چپ و راست چون سيل جارى شد، از اين جنگ گرد و غبارى عظيم برخاست.


تخمهای فتنه ها کاو کشته بود
آفت سرهای ایشان گشته بود

بذر فتنه يى كه آن وزير كاشته بود، بلاى سر آن اميران شد.


جوزها بشکست و آن کان مغز داشت
بعد کشتن روح پاک نغز داشت 

گردوها شكست، آن گردو كه مغزى داشت، بعد از شكستن روحى لطيف و پرمغز داشت.


کشتن و مردن که بر نقش تن است
چون انار و سیب را بشکستن است 

كشتن و مردن كه به ظاهر بدن عارض مى شود، همانند انار شكستن و سيب بريدن است،


آن چه شیرین است او شد ناردانگ
و آن که پوسیده ست نبود غیر بانگ 

آنچه شيرين است، شربت انار مى شود، آنچه پوسيده است جز صداى خالى نيست.


آن چه با معنی است خود پیدا شود
و آن چه پوسیده ست او رسوا شود

آنچه داراى معنى است، معنى او ظاهر مى شود، و آنچه پوسيده است، رسوا مى گردد.


رو به معنی کوش ای صورت پرست
ز آن که معنی بر تن صورت پر است 

اى ظاهر بين! برو در كسب معنى بكوش، زيرا كه معنى به منزله بال براى صورت است.


همنشین اهل معنی باش تا
هم عطا یابی و هم باشی فتا

با اهل معنى همنشينى كن تا هم عطا يابى و هم جوانمرد شوى.


جان بی معنی در این تن بی خلاف
هست همچون تیغ چوبین در غلاف 

بى ترديد جان بى معنى در اين تن همانند شمشير چوبى درون غلاف است،


تا غلاف اندر بود با قیمت است
چون برون شد سوختن را آلت است 

تا درون غلاف باشد، ارزشى دارد، چون عريان شود به درد سوختن مى خورد.


تیغ چوبین را مبر در کارزار
بنگر اول تا نگردد کار زار

شمشير چوبين را به ميدان جنگ مبر، پيش از رفتن شمشيرت را بنگر تا كارت زار نشود.


گر بود چوبین برو دیگر طلب
ور بود الماس پیش آ با طرب 

اگر شمشيرت چوبين است، شمشير ديگرى طلب كن ولى اگر برنده است، شادمانه پيش آى.


تیغ در زرادخانه ی اولیاست
دیدن ایشان شما را کیمیاست 

تيغ در زرادخانه (سلاح خانه) اولياى خداست، ديدن آنان براى شما كيمياست.


جمله دانایان همین گفته همین
هست دانا رَحٛمَةً للعالمین 

همه دانايان فقط همين را گفته اند كه دانا رحمة للعالمين است.


گر اناری می خری خندان بخر
تا دهد خنده ز دانه ی او خبر

اگر مى خواهى انار بخرى، انار شكافته (خندان) بخر تا خنده آن دانه هاى درونش را نشان دهد.


ای مبارک خنده اش کاو از دهان
می نماید دل چو در از درج جان 

خنده آن انار مبارك است كه از صندوقچه جان، دل مرواريد گونه خود را نشان مى دهد.


نامبارک خنده ی آن لاله بود
کز دهان او سیاهی دل نمود

خنده لاله نامبارك است زيرا كه از دهان دل سياه خود را مى نماياند.


نار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانت از مردان کند

نار خندان، باغ و بوستان را هم خندان مى كند، مصاحبت با مردان ترا هم از مردان الهى مى گرداند.


گر تو سنگ صخره و مرمر شوی
چون به صاحب دل رسی گوهر شوی 

اگر تو سنگ سخت و مرمر باشى، چون به صاحبدل برخورى به گوهر تبديل مى شوى.


مهر پاکان در میان جان نشان
دل مده الا به مهر دل خوشان 

محبت پاكان را درون جانت جاى ده، و دل جز به محبت انسانهاى خوش دل مسپار.


کوی نومیدی مرو امیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست 

به محله نوميدى مرو كه اميدها هست، به جانب تاريكى مرو كه خورشيدهاست.


دل ترا در کوی اهل دل کشد
تن ترا در حبس آب و گل کشد

دل، ترا به كوى اهل دل مى كشاند و تن، ترا به زندان آب وگل رهبرى مى كند.


هین غذای دل بده از هم دلی
رو بجو اقبال را از مقبلی 

هان! دل را از همنشينى با اهل دل غذا ده، اقبال را از آدمى خوشبخت جستجو كن.

 


تعظیم نعت مصطفی علیه السلام که مذکور بود در انجیل 
تعظیم صفت مصطفى (ص) که در انجیل آمده بود


بود در انجیل نام مصطفی
آن سر پیغمبران بحر صفا

در انجيل نام آن سرور پيامبران و بحر صفا محمد مصطفى (ص) آمده بود.


بود ذکر حلیه ها و شکل او
بود ذکر غزو و صوم و اکل او

از صفات، زيور، غزوات، روزه و افطار آن حضرت سخن رفته بود.


طایفه ی نصرانیان بهر ثواب
چون رسیدندی بدان نام و خطاب 

گروهى از مسيحيان چون به نام و خطاب آن حضرت مى رسيدند. 


بوسه دادندی بر آن نام شریف
رو نهادندی بر آن وصف لطیف 

براى خاطر ثواب، آن نام شريف را مى بوسيدند و رخ بر جاى نعت شريف آن حضرت مى سودند.


اندر این فتنه که گفتیم آن گروه
ایمن از فتنه بدند و از شکوه 

در اين فتنه كه پيش از اين ذكرش كرديم آن گروه از فتنه و ترس در امان بودند.


ایمن از شر امیران و وزیر
در پناه نام احمد مستجیر

از شر اميران و وزير به نام شريف احمد پناه جسته بودند.


نسل ایشان نیز هم بسیار شد
نور احمد ناصر آمد یار شد

نسل آنان هم زياد شد و نور احمد (ص) ياور و يار آنان گرديد.


و آن گروه دیگر از نصرانیان
نام احمد داشتندی مستهان 

گروه ديگرى از نصرانيان كه نام احمد را خوار مى داشتند،


مستهان و خوار گشتند از فتن
از وزیر شوم رای شوم فن 

در فتنه هايى كه رخ داد، خوار و ذليل شدند و از وزير بدانديش نامبارك آسيب ديدند.


هم مخبط دینشان و حکمشان
از پی طومارهای کژ بیان 

دين و حكمشان هم از طومارهاى مخدوش مخبط شد.


نام احمد این چنین یاری کند
تا که نورش چون نگهداری کند

حال كه نام احمد (ص) اين چنين يارى مى كند، ببين كه نورش چگونه نگاهبانى خواهد كرد؟


نام احمد چون حصاری شد حصین
تا چه باشد ذات آن روح الامین 

نام احمد چون حصارى استوار شد، تو بينديش كه ذات مبارك آن روح الامين چگونه است؟

رای خود درباره این پست انتخاب کنید
  • icon
  • icon
    نظرات
      arrow