قصه ی بازرگان که طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت
قصه بازرگان که طوطى محبوسش او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت
بود بازرگان و او را طوطیی
در قفس محبوس زیبا طوطیی
بازرگانى بود كه طوطيى داشت، طوطى زيبايى كه در قفس زندانى بود.
چون که بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد
بازرگان چون وسايل سفر را فراهم كرد و تصميم گرفت كه به جانب هندوستان برود،
هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم گوی زود
از راه كرم به هر غلام و كنيزكى كه داشت، گفت: زود بگو كه براى تو چه ارمغانى بياورم؟
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیک مرد
هر يكى از وى چيزى مى خواست، و آن نيك مرد به همه آنان وعده داد.
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطه ی هندوستان
به طوطى گفت: چه تحفه يى مى خواهى كه از سرزمين هندوستان برايت بياورم؟
گفتش آن طوطی که آن جا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
طوطى گفت: چون در آنجا طوطيانى ديدى، حال مرا به آنها بازگو.
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بگو: آن طوطى كه آرزومندست شما را ببيند، به تقدير الهى در زندان ماست.
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
به شما سلام فرستاد و دادخواهى كرد و از شما چاره جست و راهنمايى خواست.
گفت می شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
گفت: آيا شايسته است كه من در اشتياق جان بدهم و اينجا دور از شما بميرم؟
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
آيا برازنده است كه من سخت گرفتار باشم و شما گاهى روى سبزه ها و گاه بر درخت بنشينيد؟
این چنین باشد وفای دوستان
من در این حبس و شما در بوستان
آيا صميميت دوستان چنين است كه من در زندان باشم و شما در گلستان بگرديد؟
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی در میان مرغزار
اى بزرگان! سحرگاهى از اين پرنده ناتوان هم در ميان چمن ياد كنيد.
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ياد كردن دوستان براى دوست مبارك است، مخصوصا كه يكى از دوستان ليلى و ديگرى مجنون باشد.
ای حریفان بت موزون خود
من قدحها می خورم پر خون خود
اى دوستان! شما با ياران خوش اندام در خوشى به سر مى بريد، اما من قدحهاى پر از خون دل سر مى كشم.
یک قدح می نوش کن بر یاد من
گر همی خواهی که بدهی داد من
اگر مرا يارى هم نمى كنيد بارى قدحى به ياد من بنوشيد.
یا به یاد این فتاده ی خاک بیز
چون که خوردی جرعه ای بر خاک ریز
و يا به ياد اين درمانده غريب هنگام باده خوارى جرعه يى بر خاك افشانيد.
ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
وعده های آن لب چون قند کو
شگفتا! آن عهد و سوگند كجاست؟ آن وعده هايى كه از آن لبان شكرين شنيدم، چه شد؟
گر فراق بنده از بنده از بد بندگی است
چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
اگر سبب فراق اين است كه من بنده بدى هستم، با بد بدى كنى پس ميان ما چه فرقى است؟
ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ
با طرب تر از سماع و بانگ چنگ
اى كسى كه جفايت در حال خشم و عتاب از موسيقى و سماع و نغمه و چنگ ذوق بخش تر است.
ای جفای تو ز دولت خوبتر
و انتقام تو ز جان محبوبتر
اى كسى كه جفايت زيباتر از دولت و كين خواهيت محبوب تر از جان است.
نار تو این است نورت چون بود
ماتم این تا خود که سورت چون بود
آتش تو اين است پس نور تو چگونه خواهد بود؟ سوگ تو چنين است پس سور تو چگونه است؟
از حلاوتها که دارد جور تو
وز لطافت کس نیابد غور تو
جور تو شيرين كاريهايى دارد كه هيچ كس به نهايت لطافت تو دست نمى يابد.
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند
ناله مى كنم اما مى ترسم ناله را باور كند و از روى كرم جفاى خود را بكاهد.
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بو العجب من عاشق این هر دو ضد
من صميمانه بر قهر و لطف او عشق مى ورزم، اين شگفت انگيز است كه من بر دو چيز متضاد عاشق شده ام.
و الله ار زین خار در بستان شوم
همچو بلبل زین سبب نالان شوم
به خدا سوگند، اگر از اين خار رهايى يابم و به بوستان بروم، به شكرانه رهايى از خار چون بلبل ناله سر مى دهم.
این عجب بلبل که بگشاید دهان
تا خورد او خار را با گلستان
اين بلبل عجيبى است دهان باز مى كند كه خار و گل را با هم بخورد.
این چه بلبل این نهنگ آتشی است
جمله ناخوشها ز عشق او را خوشی است
اين چگونه بلبلى است؟ اين نهنگ آتشين است، تمام ناملايمات از عشق، بر او خوشى جلوه مى كند.
عاشق کل است و خود کل است او
عاشق خویش است و عشق خویش جو
اين بلبل بر كل عاشق است، در حالى كه او خود كل است، بر خود عشق مى ورزد و عشق خود را مى جويد.
صفت اجنحه ی طیور عقول الهی
وصف بالهاى پرندگان عقول الهى
قصه ی طوطی جان زین سان بود
کو کسی کو محرم مرغان بود
ماجراى طوطى جان اين گونه است، كجاست مردى كه محرم پرندگان باشد؟
کو یکی مرغی ضعیفی بی گناه
و اندرون او سلیمان با سپاه
كجاست پرنده بى گناه ناتوانى كه در درونش سليمان و سپاه او بگنجد؟
چون بنالد زار بی شکر و گله
افتد اندر هفت گردون غلغله
چون بدون شكر و شكايت ناله سر دهد، هفت آسمان را شور و غوغا فرا گيرد.
هر دمش صد نامه صد پیک از خدا
یا ربی زو شصت لبیک از خدا
هر لحظه صد نامه و صد قاصد از جانب الهى برايش مى آيد، اگر يك بار يا رب بگويد، شصت لبيك از جانب خدا بشنود.
زلت او به ز طاعت نزد حق
پیش کفرش جمله ایمانها خلق
خطاى او در بارگاه الهى برتر از طاعت است، و در برابر كفرش تمام ايمانها فرسوده است.
هر دمی او را یکی معراج خاص
بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
هر لحظه معراجى خاص دارد، و خدا بر بالاى تاج او صد تاج مخصوص قرار مى دهد.
صورتش بر خاک و جان بر لامکان
لامکانی فوق وهم سالکان
جسمش بر روى زمين است و جانش در لا مكان سير مى كند، لامكانى كه حتى وراى وهم سالكان است.
لامکانی نه که در فهم آیدت
هر دمی در وی خیالی زایدت
آن چنان لا مكانى نيست كه تو فهمش كنى و هر دم درباره آن خيالى برايت پيدا شود.
بل مکان و لامکان در حکم او
همچو در حکم بهشتی چارجو
بلكه مكان و لا مكان تحت فرمان اوست، همان گونه كه چهار جوى بهشت در اختيار اهل جنت است.
شرح این کوته کن و رخ زین بتاب
دم مزن و الله اعلم بالصواب
اين مسئله را زياد شرح مده، از شرح آن روى برگردان، حرف مزن، خدا بر حقيقت داناترست.
باز می گردیم ما ای دوستان
سوی مرغ و تاجر و هندوستان
اى دوستان! از شرح اين ماجرا به قصه طوطى و بازرگان و هندوستان بازمى گرديم.
مرد بازرگان پذیرفت این پیام
کاو رساند سوی جنس از وی سلام
بازرگان پذيرفت كه اين پيام و سلام را به همجنسان طوطى برساند.

دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی
دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطى
چون که تا اقصای هندوستان رسید
در بیابان طوطی چندی بدید
بازرگان چون به دورترين نقطه هندوستان رسيد، چند طوطى در بيابان ديد.
مرکب استانید پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
مركب را متوقف كرد، سپس با صداى بلند آن سلام و سفارشها را به آنان رسانيد.
طوطیی ز آن طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
يكى از آن طوطيان لرزيد و لرزيد، افتاد، نفسش بند آمد و مرد.
شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور
خواجه طوطى از گفتن خبر پشيمان شد و گفت: باعث مرگ حيوان بيچاره شدم.
این مگر خویش است با آن طوطیک
این مگر دو جسم بود و روح یک
شايد اين طوطى با طوطى بيچاره خويشاوندى داشت، شايد اينها دو جسم و يك روح داشتند.
این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بی چاره را زین گفت خام
چرا اين كار را كردم، چرا پيام را رساندم، بيچاره را از اين سخن ناپخته خود آتش زدم؟
این زبان چون سنگ و هم آهن وش است
و آن چه بجهد از زبان چون آتش است
اين زبان شبيه سنگ و آهن است، سخنى كه از زبان مى جهد به آتش مى ماند.
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گاه از روی لاف
گاه با افسانه سرايى و گاه با ادعاى پوچ سنگ و آهن را بيهوده بر هم مزن.
ز آن که تاریک است و هر سو پنبه زار
در میان پنبه چون باشد شرار
زيرا همه جا تاريك است و هر طرف پنبه زار است، اگر شرارى بر پنبه بيفتد چه مى شود؟
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
ز آن سخنها عالمی را سوختند
آن گروهى كه چشمان خود را بستند و با گفتن آن گونه سخنها عالمى را آتش زدند، ستمگرند.
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند
سخنى عالمى را ويران مى كند، و روباههاى ناتوان را به شير بدل مى كند.
جانها در اصل خود عیسی دمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
ارواح ذاتا خاصيت دم عيسى دارند، دمى به زخم بدل مى شوند و دم ديگر مرهم مى گردند.
گر حجاب از جانها برخاستی
گفت هر جانی مسیح آساستی
اگر از جانها پرده برداشته مى شد سخن هر جان به گفته عيسى بدل مى گشت.
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
اگر مى خواهى سخن شيرين بر زبان آورى، از حرص بپرهيز و اين حلواى حرص را مخور.
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
كسانى كه عقل و انديشه دارند به صبر راغب اند، حلوا مورد توجه كودكان است.
هر که صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپس تر رود
هركس صبر كند به افلاك مى رسد، آنكه حلوا خورد، واپس تر مى ماند.
تفسیر قول فرید الدین عطار قدس اللَّه روحه:
تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور _ که صاحب دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
تفسیر گفته فرید الدین عطار- خدا گورش را پاکیزه گرداند: تو صاحب نفسى اى غافل میان خاک خون مى خور که صاحب دل اگر زهرى خورد آن انگبین باشد
صاحب دل را ندارد آن زیان
گر خورد او زهر قاتل را عیان
اگر صاحبدل آشكارا زهر كشنده بخورد، بر او زيانى نمى رساند.
ز آن که صحت یافت و از پرهیز رست
طالب مسکین میان تب در است
زيرا كه او به كمال صحت دست يافته و از پرهيز رها شده است، در حالى كه طالب درمانده هنوز در آتش تب مى سوزد.
گفت پیغمبر که ای مرد جری
هان مکن با هیچ مطلوبی مری
پيامبر فرمود كه اى طالب گستاخ! بهوش باش و با هيچ مطلوبى ستيزه مكن.
در تو نمرودی است آتش در مرو
رفت خواهی اول ابراهیم شو
در درون تو نمرودى نهفته است، به آتش نزديك مشو، اگر مى خواهى درون آتش بروى، ابتدا ابراهيم باش.
چون نه ای سباح و نه دریاییی
در میفکن خویش از خود راییی
نه شناگرى مى دانى و نه دريانوردى، با خود رأيى خويش را به دريا ميفكن.
او ز آتش ورد احمر آورد
از زیانها سود بر سر آورد
او حتى از زيانها سود كسب مى كند و از آتش گل سرخ به دستش مى آيد.
کاملی گر خاک گیرد زر شود
ناقص ار زر برد خاکستر شود
مرد كامل اگر خاك به دست گيرد طلا مى شود، مرد ناقص اگر به زر دست زند خاكستر مى گردد.
چون قبول حق بود آن مرد راست
دست او در کارها دست خداست
چون آن مرد راستين مقبول حق است، در هر كارى دست او دست خداست.
دست ناقص دست شیطان است و دیو
ز آن که اندر دام تکلیف است و ریو
دست مرد ناقص دست ديو و شيطان است، زيرا كه گرفتار دام تكليف و حيله است.
جهل آید پیش او دانش شود
جهل شد علمی که در ناقص رود
اگر جهل پيش كامل آيد به دانش بدل مى شود، علمى كه به سوى انسان ناقص رود به نادانى تبديل مى يابد.
هر چه گیرد علتی علت شود
کفر گیرد کاملی ملت شود
بيمار هر كارى بكند بيمارى مى شود، انسان كامل اگر به كفر ميل كند، كفر به مذهب بدل مى شود.
ای مری کرده پیاده با سوار
سر نخواهی برد اکنون پای دار
اى كسى كه پياده با سوار به ستيز برخاسته اى، از اين معركه سالم بيرون نخواهى آمد، اكنون پايدارى كن.
تعظیم ساحران مر موسی را علیه السلام که چه فرمایی اول تو اندازی عصا یا ما
تعظیم ساحران بر موسى (ع) که چه فرمایى اول تو اندازى عصا یا ما
ساحران در عهد فرعون لعین
چون مری کردند با موسی به کین
هر چند ساحران در روزگار فرعون ملعون كينه توزانه با موسى به ستيز برخاستند،
لیک موسی را مقدم داشتند
ساحران او را مکرم داشتند
اما آنان به موسى احترام گذاشتند و او را مقدم داشتند.
ز آن که گفتندش که فرمان آن تست
گر تو می خواهی عصا بفکن نخست
زيرا گفتند: فرمان فرمان توست، اگر مى خواهى اول تو عصايت را بينداز.
گفت نی اول شما ای ساحران
افکنید آن مکرها را در میان
موسى گفت: خير، اى ساحران اول شما مكرهايتان را رو كنيد.
این قدر تعظیم دینشان را خرید
کز مری آن دست و پاهاشان برید
پاس اين مقدار احترام ناچيز، دين ساحران را خريد، اما از عنادى كه با موسى داشتند دستها و پاهايشان بريده شد.
ساحران چون حق او بشناختند
دست و پا در جرم آن درباختند
ساحران چون حقانيت موسى را دريافتند، دست و پاى خود را به جرم آن شناخت از دست دادند.
لقمه و نکته ست کامل را حلال
تو نه ای کامل مخور می باش لال
هم خوردن بر كامل حلال است هم سخن حكمت آميز، تو كامل نيستى مخور و لال باش.
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود أَنصِتُوا
زيرا تو همانند گوشى و او مثل زبان است، از جنس تو نيست، خداوند بر گوشها امر كرده كه «خاموش باشيد».
کودک اول چون بزاید شیر نوش
مدتی خامش بود او جمله گوش
كودك چون به دنيا آمد، ابتدا شير مى خورد، مدتى خاموش مى ماند و همه اش گوش مى دهد.
مدتی می بایدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن
براى آموختن گفتار، كودك بايد مدتى لب از گفتن ببندد.
ور نباشد گوش و تی تی می کند
خویشتن را گنگ گیتی می کند
اگر گوش ندهد و مدام تى تى بكند، خود را در جهان به گنگى شهره مى كند.
کر اصلی کش نبود آغاز گوش
لال باشد کی کند در نطق جوش
كر مادرزاد كه از بدو تولد گوش ندارد، لال مى شود، چنين فردى چگونه جوش سخنورى مى زند؟
ز آن که اول سمع باید نطق را
سوی منطق از ره سمع اندر آ
زيرا براى سخن گفتن ابتدا شنيدن لازم است، تو نيز به سخنورى از راه شنيدن وارد شو.
ادخلوا الأبیات من أبوابها
و اطلبوا الأغراض فی أسبابها
«از راه در به خانه ها وارد شويد»، خواسته هاى خود را با توسل به سببها بجوييد.
نطق کان موقوف راه سمع نیست
جز که نطق خالق بی طمع نیست
سخنى كه از راه شنيدن آموخته نشده، جز سخن خالق بى نياز نيست.
مبدع است او تابع استاد نی
مسند جمله و را اسناد نی
او خود ابداع مى كند از استاد پيروى نمى كند، همه به او استناد مى كنند، او به تكيه گاهى نياز ندارد.
باقیان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال
جز او بقيه هم در صنايع هم در سخن گفتن از استاد پيروى مى كنند و به مثال نياز دارند.
زین سخن گر نیستی بیگانه ای
دلق و اشکی گیر در ویرانه ای
اگر با اين سخن بيگانه نيستى، خرقه يى بپوش و در ويرانه يى جاى گير و در آنجا گريه كن.
ز آن که آدم ز آن عتاب از اشک رست
اشک تر باشد دم توبه پرست
زيرا كه حضرت آدم نيز با گريستن از عتاب خداوندى رهايى يافت، اشك چشم براى توبه پرست همانند نفس ضرورى است.
بهر گریه آمد آدم بر زمین
تا بود گریان و نالان و حزین
آدم براى گريستن به زمين آمد تا نالان و گريان و اندوهگين باشد.
آدم از فردوس و از بالای هفت
پای ماچان از برای عذر رفت
آدم از فردوس و از فراز هفت آسمان براى عذر خواستن به آستانه زمين فرودآمد.
گر ز پشت آدمی وز صلب او
در طلب می باش هم در طلب او
اگر تو نيز از صلب آدم آمده اى و آدمى هستى، در طلب از شيوه او پيروى كن.
ز آتش دل و آب دیده نقل ساز
بوستان از ابر و خورشید است باز
از آتش دل و اشك چشم زاد راه فراهم كن، باغ و بوستان از ابر و خورشيد سرسبز و شكفته است.
تو چه دانی قدر آب دیده گان
عاشق نانی تو چون نادیدگان
تو ارزش گريه را چه مى دانى، زيرا چون آدمهاى لئيم بر نان عاشق شده اى.
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
اگر تو اين كيسه را از نان خالى كنى به جايش مرواريدها و جواهر گرانبها پر مى كنى.
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
طفل روح را از شير شيطان بگير، و بعد آن را با فرشته يار كن.
تا تو تاریک و ملول و تیره ای
دان که با دیو لعین همشیره ای
ما دام كه تاريك و افسرده و تيره دلى، بدانكه با شيطان لعين از يك آبشخور تغذيه مى كنى.
لقمه ای کان نور افزود و کمال
آن بود آورده از کسب حلال
لقمه يى كه نور و كمال بيفزايد لقمه يى است كه از كسب حلال به دست آمده است.
روغنی کاید چراغ ما کشد
آب خوانش چون چراغی را کشد
روغنى را كه به چراغ ريخته شود و آن را خاموش كند، آب نام ده، زيرا كه چراغ را خاموش مى كند.
علم و حکمت زاید از لقمه ی حلال
عشق و رقت آید از لقمه ی حلال
از لقمه حلال دانش و حكمت مى زايد، از غذاى حلال عشق و نازك دلى پيدا مى شود.
چون ز لقمه تو حسد بینی و دام
جهل و غفلت زاید آن را دان حرام
اگر ديدى كه از لقمه يى حسد و دام و غفلت و نادانى بر تو عارض مى شود، بدانكه حرام است.
هیچ گندم کاری و جو بر دهد
دیده ای اسبی که کره ی خر دهد
آيا هرگز پيش آمده است كه گندم بكارى، جو برويد؟ هرگز ديده اى كه اسب كره خر بزايد؟
لقمه تخم است و برش اندیشه ها
لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها
لقمه بذر است، انديشه ها محصول آن؛ لقمه درياست و انديشه ها مرواريدهاى آن.
زاید از لقمه ی حلال اندر دهان
میل خدمت عزم رفتن آن جهان
لقمه حلال را اگر در دهان بگذارى از آن ميل بندگى و عزم آمادگى سفر آخرت در دلت پيدا مى شود.
باز گفتن بازرگان با طوطی آن چه دید از طوطیان هندوستان
بازگفتن بازرگان با طوطى آنچه دید از طوطیان هندوستان
کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل دوست کام
بازرگان دادوستد خود را به پايان رساند، كامياب به خانه خود آمد.
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان
براى هر غلامى تحفه يى آورد و هر كنيزك را عطيه يى داد.
گفت طوطی ارمغان بنده کو
آن چه دیدی و آن چه گفتی باز گو
طوطى گفت: هديه بنده كجاست؟ هر چه ديدى و شنيدى تعريف كن.
گفت نی من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان
بازرگان گفت: نه، من از آنچه گفتم پشيمانم، افسوس مى خورم و انگشت پشيمانى به دندان دارم.
من چرا پیغام خامی از گزاف
بردم از بی دانشی و از نشاف
چرا من از نادانى و جنون، رساندن پيغامى بيهوده را بى دليل پذيرفتم؟
گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی است
طوطى گفت: اى خواجه! اين پشيمانى چراست؟ چيست كه موجب اين همه اندوه و خشم شده است؟
گفت گفتم آن شکایتهای تو
با گروهی طوطیان همتای تو
بازرگان گفت: آن شكايتهاى تو را به گروهى از طوطيان هم جنس تو رساندم.
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهره اش بدرید و لرزید و بمرد
طوطيى از ميان آن طوطيان از درد تو بويى برد، زهره اش تركيد و لرزه بر اندامش افتاد و مرد.
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود
لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
من از گفته خود پشيمان شدم، اما چون گفته بودم پشيمانى سودى نداشت.
نکته ای کان جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که جست آن از کمان
سخنى را كه ناگهان از زبان و دهان بيرون بجهد، همانند تيرى دان كه از كمان رها شده باشد.
وانگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
اى پسر! آن تير ديگر بازنمى گردد، سيل را بايد از سرچشمه سد كرد.
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت
چون سيل از سر بگذرد، جهان را فرا مى گيرد، اگر دنيا را به ويرانى كشاند شگفت آور نيست.
فعل را در غیب اثرها زادنی است
و آن موالیدش به حکم خلق نیست
آثار هر فعل در عالم غيب پديدار مى شود و آن آثار در اختيار انسانها نيست.
بی شریکی جمله مخلوق خداست
آن موالید ار چه نسبتشان به ماست
آن مواليد اگر چه به ما نسبت داده مى شود، اما همه، بدون اشتراك كسى، آفريده خداست.
زید پرانید تیری سوی عمر
عمر را بگرفت تیرش همچو نمر
زيد تيرى به سوى عمرو پرتاب كرد، آن تير چون پلنگى عمرو را مجروح ساخت.
مدت سالی همی زایید درد
دردها را آفریند حق نه مرد
مدت يك سال آن درد دوام پيدا مى كند، آن درد را خدا آفريده است نه انسان.
زید رامی آن دم ار مرد از وجل
دردها می زاید آن جا تا اجل
اگر زيد تيرانداز در لحظه تيراندازى از ترس بميرد، باز درد و رنج عمرو تا روز مرگ ادامه مى يابد؛
ز آن موالید وجع چون مرد او
زید را ز اول سبب قتال گو
چون عمرو از آثار آن درد بميرد، از اين سبب زيد تيرانداز را قاتل مى دانند.
آن وجعها را بدو منسوب دار
گر چه هست آن جمله صنع کردگار
تو آن رنجها را به زيد نسبت ده، هر چند كه همه آنها آفريده آفريدگارند.
همچنین کشت و دم و دام و جماع
آن موالید است حق را مستطاع
كاشتن هم چنين است، نفس كشيدن و دام گستردن هم و مجامعت هم، اينها موجب پيدا شدن چيزهايى هستند و همه هم فرمانبردار امر الهى اند.
اولیا را هست قدرت از اله
تیر جسته باز آرندش ز راه
اوليا از پروردگار چنان قدرتى يافته اند كه قادرند تير پرتابى را از راه بازگردانند.
بسته درهای موالید از سبب
چون پشیمان شد ولی ز آن دست رب
اگر ولى پشيمان شود، در اسباب بسته مى شود، و ولى اين در را به دست الهى مى بندد.
گفته ناگفته کند از فتح باب
تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب
با گشايش الهى سخن گفته شده را به سخن ناگفته بدل مى كند كه از آن كار نه سيخ مى سوزد و نه كباب.
از همه دلها که آن نکته شنید
آن سخن را کرد محو و ناپدید
آنچه را كه از دلها مى گذرد، در مى يابد و آنها را محو و نابود مى كند.
گرت برهان باید و حجت مها
باز خوان مِن آیةٍ أَو ننسها
اى مرد بزرگ! اگر در اين باب برهان لازم است، بار ديگر آيه «هيچ آيه يى را منسوخ يا ترك نمى كنيم» را تلاوت كن.
آیت أَنسَوکم ذِکرِی بخوان
قدرت نسیان نهادنشان بدان
آيه «ياد مرا از خاطرتان بزدودند» را هم بخوان تا بدانى كه قدرت نسيان را چگونه در دلها نهاده اند.
چون به تذکیر و به نسیان قادراند
بر همه دلهای خلقان قاهراند
چون اوليا هم قدرت ياد آوردن دارند و هم قدرت از ياد بردن، پس فرمانهاى آنان بر هر دلى غلبه دارد.
چون به نسیان بست او راه نظر
کار نتوان کرد ور باشد هنر
چون از طريق فراموشى راه نظر را ببندد، اگر هنر هم باشد نمى توان كارى از پيش برد.
خلتم سخریه اهل السمو
از نبی خوانید تا أنسوکم
شما بزرگمردان را مسخره كرديد، از قرآن آيه «تا ياد مرا از خاطرتان بزدودند» را بخوانيد.
صاحب ده پادشاه جسمهاست
صاحب دل شاه دلهای شماست
مالك ده مالك بدنهاست و مالك دل فرمانرواى دلهاى شماست.
فرع دید آمد عمل بی هیچ شک
پس نباشد مردم الا مردمک
بى ترديد كار و عمل فرع ديد است، پس انسان چيزى جز مردمك ديده نيست.
من تمام این نیارم گفت از آن
منع می آید ز صاحب مرکزان
من نمى توانم تمامى مطلب را بيان كنم زيرا كسانى كه در كانون اين دايره اند، مرا بازمى دارند.
چون فراموشی خلق و یادشان
با وی است و او رسد فریادشان
چون هم فراموشى و هم حافظه مردم به دست ولى است، فريادرس آنان هم اوست.
صد هزاران نیک و بد را آن بهی
می کند هر شب ز دلهاشان تهی
آن خوب، هر شب صدهزار خاطره خوب و بد را از دلها پاك مى كند.
روز دلها را از آن پر می کند
آن صدفها را پر از در می کند
چون روز شود بار ديگر دلها را از آن خاطرات پر مى كند، باز صدفها را با مرواريدها مى انبارد.
آن همه اندیشه ی پیشانها
می شناسند از هدایت جانها
همه انديشه هاى پيشين تو به هدايت الهى آشيان خود را بازمى يابند.
پیشه و فرهنگ تو آید به تو
تا در اسباب بگشاید به تو
كار و دانش تو به سوى تو بازمى گردد تا در سببها را براى تو باز كند.
پیشه ی زرگر به آهنگر نشد
خوی این خوش خوبه آن منکر نشد
صنعت زرگر به آهنگر منتقل نمى شود، خلق و خوى آن فرد خوشخو به آن بدخوى داده نمى شود.
پیشه ها و خلقها همچون جهیز
سوی خصم آیند روز رستخیز
روز قيامت، پيشه ها و خويها چون جهاز (بار مسافر) به سوى صاحب خود حركت مى كند.
پیشه ها و خلقها از بعد خواب
واپس آید هم به خصم خود شتاب
پيشه ها و خويها بعد از خواب نيز شتابان به جانب صاحبان خود مى روند.
پیشه ها و اندیشه ها در وقت صبح
هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح
سحرگاه خويهاى نيك و بد و پيشه ها و انديشه ها از هرجا كه خارج شده بودند، به همان جا بر مى گردند.
چون کبوترهای پیک از شهرها
سوی شهر خویش آرد بهرها
همانند كبوترهاى نامه بر كه از شهرى به شهر ديگر پرواز مى كنند و نامه مى برند و باز به شهر خود بازمى گردند.
شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفس و نوحه ی خواجه بر وی
شنیدن آن طوطى حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطى در قفس و نوحه خواجه بر وى

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
طوطى چون شنيد كه آن طوطى چه كرد، لرزيد و افتاد و مرد.
خواجه چون دیدش فتاده همچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین
بازرگان چون ديد كه طوطى افتاد، از جا بلند شد و كلاهش را بر زمين زد.
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه بر جست و گریبان را درید
چون طوطى را به آن وضع و حال ديد، گريبانش را چاك كرد.
گفت ای طوطی خوب خوش حنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین
گفت: اى طوطى زيبا و خوش آواز من! چه بر سرت آمد؟ اين حال چيست؟ چرا به چنين حال افتادى؟
ای دریغا مرغ خوش آواز من
ای دریغا هم دم و هم راز من
دريغ بر طوطى خوش آواز من! دريغ بر مونس و همدم من!
ای دریغا مرغ خوش الحان من
راح روح و روضه و ریحان من
دريغ از طوطى خوش نواى من كه راحت روح و باغ بهشت و گل و ريحان من بود.
گر سلیمان را چنین مرغی بدی
کی خود او مشغول آن مرغان شدی
اگر سليمان چنين پرنده يى داشت، هرگز به پرندگان ديگر نمى پرداخت.
ای دریغا مرغ کارزان یافتم
زود روی از روی او بر تافتم
دريغ از پرنده يى كه ارزان به دست آوردم، چه زود از او روى برگرداندم و از دست دادمش.
ای زبان تو بس زیانی بر وری
چون تویی گویا چه گویم من ترا
اى زبان تو مايه زيان فراوان منى، چون سخنور تويى ديگر من تو را چه بگويم؟
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش در این خرمن زنی
اى زبان! تو هم آتش و هم خرمنى، تا كى در اين خرمن آتش خواهى زد؟
در نهان جان از تو افغان می کند
گر چه هر چه گویی اش آن می کند
جان همه گفته هاى تو را انجام مى دهد، اما در باطن از دست تو فرياد مى كند.
ای زبان هم گنج بی پایان تویی
ای زبان هم رنج بی درمان تویی
اى زبان تو هم گنجينه بى پايانى، و هم درد درمان ناپذيرى.
هم صفیر و خدعه ی مرغان تویی
هم انیس وحشت هجران تویی
هم صفير و خدعه براى به دام انداختن پرندگانى، و هم به هنگام تنهايى انيس انسانى.
چند امانم می دهی ای بی امان
ای تو زه کرده به کین من کمان
تا كى امانم خواهى داد اى سنگدل! اى آنكه به كين من كمانت را آماده كرده اى.
نک بپرانیده ای مرغ مرا
در چراگاه ستم کم کن چرا
اينك پرنده مرا پراندى، در چمن ستمكارى كمتر بچر (كمتر ستمكارى كن).
یا جواب من بگو یا داد ده
یا مرا ز اسباب شادی یاد ده
يا به من پاسخ ده، يا انصاف كن و يا اسباب شادمانى را به من بياموز.
ای دریغا نور ظلمت سوز من
ای دریغا صبح روز افروز من
دريغ از تو كه تاريكيهاى مرا صبح روشن مى كردى، دريغ از تو اى مصاحب من كه روز مرا روشن مى كردى.
ای دریغا مرغ خوش پرواز من
ز انتها پریده تا آغاز من
دريغ از پرنده من كه پروازى زيبا داشت، از منتهاى پروازگاه خود اوج مى گرفت و به مبدأ پرواز بازمى گشت.
عاشق رنج است نادان تا ابد
خیز لا أُقسِمُ بخوان تا فِی کبد
مرد جاهل هميشه عاشق رنج است، برخيز و آيه «قسم به اين شهر» را تا «آدمى را در رنج و محنت آفريده ايم» بخوان.
از کبد فارغ بدم با روی تو
وز زبد صافی بدم در جوی تو
چون روى تو را مى ديدم از رنج و زحمت فارغ بودم، در جويبار وجود تو از خاشاك پاك بودم.
این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است
اين دريغا گويى خيالى است كه از شوق ديدار زاده است، و از دست شستن از هستى اين جهانى ناشى شده است.
غیرت حق بود و با حق چاره نیست
کو دلی کز حکم حق صد پاره نیست
اين دريغا گويى انعكاس غيرت حق است، فرمان الهى چاره ندارد، كجاست دلى كه از حكم حق صدپاره نشده باشد؟
غیرت آن باشد که او غیر همه ست
آن که افزون از بیان و دمدمه ست
غيرت آن چيزى است كه غير از همه است، چيزى است وراى بيان و توصيف.
ای دریغا اشک من دریا بدی
تا نثار دل بر زیبا بدی
اى دريغ، كاش اشك ديدگانم دريا بود تا نثار يار دلنشين من مى شد.
طوطی من مرغ زیرکسار من
ترجمان فکرت و اسرار من
اى طوطى من! اى پرنده زيرك من، اى ترجمان انديشه و اسرار من.
هر چه روزی داد و ناداد آیدم
او ز اول گفته تا یاد آیدم
هر چه از داد و بيداد بر سرم مى آمد، او از اول مى گفت و من به خاطر مى آوردم.
طوطیی کاید ز وحی آواز او
پیش از آغاز وجود آغاز او
طوطيى كه آوازش از وحى سرچشمه بگيرد، وجود او قبل از پيدايى هستى پيدا شده است.
اندرون تست آن طوطی نهان
عکس او را دیده تو بر این و آن
آن طوطى در درون تو نهفته است، در حالى كه تو عكس او را بر اين و آن مى ديدى.
می برد شادیت را تو شاد از او
می پذیری ظلم را چون داد از او
پرنده يى است كه شاديت را مى گيرد باز تو از او شادمانى، ستمكاريهاى او را به جاى عدل مى پذيرى.
ای که جان را بهر تن می سوختی
سوختی جان را و تن افروختی
اى كسى كه در راه تن جان را سوزاندى، جان را سوزاندى و تن را نجات دادى.
سوختم من سوخته خواهد کسی
تا ز من آتش زند اندر خسی
من سوختم، آيا كسى آتشزنه مى خواهد تا از آتش من خس و خاشاك را بسوزاند؟
سوخته چون قابل آتش بود
سوخته بستان که آتش کش بود
چون آتشزنه زودتر شعله ور مى شود، آتشزنه يى به دست آور كه آتش را جذب كند.
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
دريغ! دريغ! دريغ! كه چنان ماه درخشان پشت ابر نهان شد.
چون زنم دم کاتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خون ریز شد
چگونه سخن گويم؟ آتش دل زبانه كشيد، شير هجران برآشفت و قصد خونريزى كرد.
آن که او هوشیار خود تند است و مست
چون بود چون او قدح گیرد به دست
كسى كه در عالم هوشيارى هم تندخو و مست است، چون قدحى به دست گيرد چه حالى پيدا مى كند؟
شیر مستی کز صفت بیرون بود
از بسیط مرغزار افزون بود
شير مستى كه توصيف ناپذير است، در پهنه مرغزارها نمى گنجد.
قافیه اندیشم و دل دار من
گویدم مندیش جز دیدار من
من قافيه مى انديشم، معشوق من مى گويد: جز به ديدار من به چيز ديگر مينديش.
خوش نشین ای قافیه اندیش من
قافیه ی دولت تویی در پیش من
اى قافيه انديش من! خوش بنشين، تو در برابر من قافيه دولتى.
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف چيست كه تو درباره اش بينديشى، حرف چيست؟ خار ديوار باغهاى انگور است.
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
حرف و صوت و گفتار را در هم بريزم و بشكنم، تا بدون اين سه با تو سخن بگويم.
آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن كلمه اى را كه از آدم نهان داشتم، اى اسرار جهان! با تو در ميان گذارم.
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن كلمه اى را كه به خليل نگفتم، غمى را كه جبرئيل از آن بى خبر است،
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
آن كلمه اى كه مسيح از آن سخن نگفت، حتى ذات بارى از غيرت جز با ما در ميان نگذاشت، با تو در ميان بگذارم.
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بی ذات و نفی
«ما» در لغت چيست؟ كلمه اى است كه هم بر اثبات و هم بر نفى دلالت مى كند. من وجودى ندارم، من بى ذات و نفى ام.
من کسی در ناکسی دریافتم
پس کسی در ناکسی دربافتم
من انسانيت را در فنا كردن خود يافتم، پس انسانيت را به فنا متصل كردم.
جمله شاهان بنده ی بنده ی خودند
جمله خلقان مرده ی مرده ی خودند
همه پادشاهان در برابر بنده خود بنده اند، همه مردم در برابر شيفته خود شيفته اند.
جمله شاهان پست، پست خویش را
جمله خلقان مست، مست خویش را
همه پادشاهان در برابر كسانى كه خود را افتاده نشان مى دهند، افتاده اند، همه مردم در قبال كسانى كه خود را مدهوش و شيفته نشان مى دهند، شيفته اند.
می شود صیاد، مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
صياد شكار مرغان مى شود، تا ناگهان پرندگان را شكار كند.
بی دلان را دلبران جسته به جان
جمله معشوقان شکار عاشقان
دل دلبران در جستجوى عاشقان است، همه معشوقان شكار عاشقان اند.
هر که عاشق دیدی اش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
هركس را ديدى كه عاشق است، بدانكه معشوق است، آن شخص به نسبت هم عاشق و هم معشوق است.
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
اگر تشنگان در جهان آب مى جويند، آب هم در عالم به دنبال تشنگان است.
چون که عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت می کشد تو گوش باش
چون او عاشق است تو ديگر خاموش باش چون او گوش تو را براى تنبيه مى كشد، تو گوش باش.
بند کن چون سیل سیلانی کند
ور نه رسوایی و ویرانی کند
چون سيل جارى شد، جلو آن را سد كن و الا رسوايى و ويرانى به بار خواهد آورد.
من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
اگر عالم ويران شود، غمى ندارم، زيرا كه گنج شاهانه زير ويرانه نهفته است.
غرق حق خواهد که باشد غرق تر
همچو موج بحر جان زیر و زبر
كسى كه در درياى الهى غرق شود مى خواهد عميق تر فرورود، و همانند موج درياى جان زير و زبر شود.
زیر دریا خوشتر آید یا زبر
تیر او دل کش تر آید یا سپر
در نظر او زير دريا دلنشين تر است يا روى آن؟ تير رهاشده از سوى او خوش تر است يا سپر او؟
پاره کرده ی وسوسه باشی دلا
گر طرب را باز دانی از بلا
اى دل اگر تو طرب را از بلا جدا بدانى، از وسوسه آسيب ديده اى.
گر مرادت را مذاق شکر است
بی مرادی نه مراد دل بر است
اگر برآوردن خواسته ها در مذاق تو شيرين است، مگر نه اين است كه دلبر دست شستن از آرزوها را طلب مى كند؟
هر ستاره ش خونبهای صد هلال
خون عالم ریختن او را حلال
هر ستاره او خونبهاى صد ماه است، خون عالم را ريختن بر او حلال است.
ما بها و خونبها را یافتیم
جانب جان باختن بشتافتیم
ما، هم بها و هم خونبها را به دست آورديم، ازاين رو به جانب جانبازى رو نهاديم.
ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز
که در دل بردگی
اى دوست! زندگى عاشقان در مردن است، دل جز در تسليم به دست نخواهى آورد.
من دلش جسته به صد ناز و دلال
او بهانه کرده با من از ملال
من مى خواهم با صد عشوه و ناز دلش را به دست آورم، او دلتنگى را بهانه مى آورد.
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان
گفت رو رو بر من این افسون مخوان
سرانجام به او گفتم: هم اين عقل شيفته توست و هم جان. گفت: برو، برو اين افسون را بر من مخوان.
من ندانم آن چه اندیشیده ای
ای دو دیده دوست را چون دیده ای
مگر نمى دانم كه تو چه انديشيده اى؟ اى عزيز من! دوست را چگونه ديده اى؟
ای گران جان خوار دیده ستی و را
ز آن که بس ارزان خریده ستی و را
اى كاهل! او را حقير ديده اى، زيرا كه او را بس ارزان خريده اى.
هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
هركس ارزان بخرد ارزان مى فروشد، طفلى گوهرى را به قرص نانى مى دهد.
غرق عشقی ام که غرق است اندر این
عشقهای اولین و آخرین
در چنان عشقى غرق شده ام كه عشقهاى گذشتگان و آيندگان در اين عشق غرق است.
مجملش گفتم نکردم ز آن بیان
ور نه هم افهام سوزد هم زبان
خلاصه آن را گفتم، مشروح ماجرا را نگفتم، اگر مى گفتم هم فهمها مى سوخت و هم زبان.
من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم مراد الا بود
اگر من لب بگويم مقصودم لب درياست، اگر لا بگويم منظورم الا گفتن است.
من ز شیرینی نشستم رو ترش
من ز بسیاری گفتارم خمش
من از شيرينى درون اخم آلود نشسته ام، از كثرت سخن خاموش مانده ام،
تا که شیرینی ما از دو جهان
در حجاب رو ترش باشد نهان
تا روترش كردن حجابى باشد و شيرينى ما در دو جهان نهان بماند.
تا که در هر گوش ناید این سخن
یک همی گویم ز صد سر لدن
براى آنكه اين سخن را هر گوشى نشنود، از صد سر لدن يك سر بر زبان مى آورم.
تفسیر قول حکیم:
به هرچه از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان _ به هرچه از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا
در معنی قوله علیه السلام: إن سعدا لغیور و أنا أغیر من سعد و اللَّه أغیر منی و من غیرته حرم الفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنها وَ ما بَطَنَ.
تفسیر گفته حکیم: به هرچه از راه وامانى چه کفر آن حرف و چه ایمان به هرچه از دوست دور افتى چه زشت آن نقش و چه زیبا و در معنى سخن او- علیه السلام: «سعد غیور است، من از او غیرتمندترم، خدا از من هم غیرتمندتر است، و از غیرت اوست که گناهان آشکار و نهان را حرام کرد»
جمله عالم ز آن غیور آمد که حق
برد در غیرت بر این عالم سبق
اين جهان از آن سبب غيور است كه غيرت الهى در اين باب بر آنها پيشى گرفته است.
او چو جان است و جهان چون کالبد
کالبد از جان پذیرد نیک و بد
او همانند جان، و جهان همانند قالب است. قالب هر نيك و بد را از جان مى پذيرد.
هر که محراب نمازش گشت عین
سوی ایمان رفتنش می دان تو شین
هر آن كس كه ذات حق در نماز محراب او باشد، بدانكه روى آوردن چنين كسى به سوى ايمان عيب است.
هر که شد مر شاه را او جامه دار
هست خسران بهر شاهش اتجار
هر آن كس كه محافظ لباسهاى شاه باشد، اگر به نام شاه تجارت كند، زيان مى بيند.
هر که با سلطان شود او همنشین
بر درش بودن بود حیف و غبین
هر آن كس كه همنشين سلطان باشد، اگر بر در درگاه بنشيند عيب است و فريفتگى است.
دست بوسش چون رسید از پادشاه
گر گزیند بوس پا باشد گناه
اگر امكان دارد كه دست پادشاه را ببوسد، بوسه بر پاى شاه زند گناه كرده است.
گر چه سر بر پا نهادن خدمت است
پیش آن خدمت خطا و زلت است
سر بر پاى نهادن نشانه تعظيم است اما در برابر آن خدمت، اين كار اشتباه و لغزش است.
شاه را غیرت بود بر هر که او
بو گزیند بعد از آن که دید رو
پادشاه بر آن كسى كه بعد از ديدار او به بويى قناعت كند، متغير مى شود.
غیرت حق بر مثل گندم بود
کاه خرمن غیرت مردم بود
غيرت الهى همانند گندم است، غيرت مردم همانند كاهى كه در خرمنگاه مانده است.
اصل غیرتها بدانید از اله
آن خلقان فرع حق بی اشتباه
بدانيد كه اصل غيرتها از خداست و غيرت مردم بى ترديد فرع غيرت الهى است.
شرح این بگذارم و گیرم گله
از جفای آن نگار ده دله
شرح اين مسئله را رها كنم و از ستم آن معشوق پرعاشق شكوه آغازم.
نالم ایرا ناله ها خوش آیدش
از دو عالم ناله و غم بایدش
مى نالم زيرا او ناليدن را دوست دارد، از دو جهان غم و ناله را مى پسندد.
چون ننالم تلخ از دستان او
چون نیم در حلقه ی مستان او
چگونه از قصه او گريه تلخ سر ندهم؟ چون در حلقه شيفتگان او نيستم.
چون نباشم همچو شب بی روز او
بی وصال روی روز افروز او
چگونه چون شب تيره نباشم؟ كه از روى روشن او به دورم و به وصال روى رخشان او نمى رسم.
ناخوش او خوش بود در جان من
جان فدای یار دل رنجان من
كارهاى ناگوار او بر جان من دلپسند است، جانم فداى يار آزارنده باد.
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خشنودی شاه فرد خویش
براى خشنودى سلطان يگانه خود بر رنج و درد خويش عشق مى ورزم.
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
براى آنكه دو چشم چون دريابم پر از گوهر شود، خاك غم را چون سرمه بر چشمانم مى كشم.
اشک کان از بهر او بارند خلق
گوهر است و اشک پندارند خلق
مردم اشكى را كه در راه او مى ريزند اشك مى پندارند، اما در واقع گوهر است.
من ز جان جان شکایت می کنم
من نیم شاکی روایت می کنم
من از جان جان خويش شكايت مى كنم، شاكى نيستم، ماجرا را بازمى گويم.
دل همی گوید کز او رنجیده ام
وز نفاق سست می خندیده ام
دل مى گويد كه من از او رنجيده ام، من به اين نفاق ضعيف و سست دل خنده مى زنم.
راستی کن ای تو فخر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان
اى مايه افتخار راستان! راستى كن، اى آنكه صدرنشين تويى و من آستان در توام.
آستان و صدر در معنی کجاست
ما و من کو آن طرف کان یار ماست
در باطن صدر و آستان يعنى چه؟ در محضر دوست من و مايى كجاست؟
ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفه ی روح اندر مرد و زن
اى آنكه جانت از من و ما رسته است، اى جان! كه در مرد و زنى و به بيان در نمى آيى و به چشم ديده نمى شوى.
مرد و زن چون یک شود آن یک تویی
چون که یک جا محو شد آنک تویی
چون مرد و زن به يكى (وحدت) رسند، آن وحدت تويى، چون يكها از بين بروند آنچه باقى مى ماند، تويى.
این من و ما بهر آن بر ساختی
تا تو با خود نرد خدمت باختی
اين من و ما (تعين) را بدان منظور فراهم كردى كه با خود نرد خدمت و تعظيم باختى.
تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
بدين سان من ها و توها همه به يك جان بدل مى شوند و سرانجام در وجود معشوق غرق مى شوند.
این همه هست و بیا ای امر کن
ای منزه از بیان و از سخن
اينها همه حقيقت اند، تو بيا اى فرمان «كن»
، اى فرمانى كه از كلمه بيا و سخنهاى ديگر منزهى.
جسم جسمانه تواند دیدنت
در خیال آرد غم و خندیدنت
آيا جسم جسمانى مى تواند ببيندت؟ آيا غم تو و خنديدن تو از خيال آنان خطور مى كند؟
دل که او بسته ی غم و خندیدن است
تو مگو کاو لایق آن دیدن است
دلى كه بسته غم و خنديدن است، مگو آن دل شايسته ديدار اوست.
آن که او بسته ی غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
دلى كه بسته غم و خنديدن باشد، با اين دو خصيصه عاريه زنده است.
باغ سبز عشق کاو بی منتهاست
جز غم و شادی در او بس میوه هاست
در باغ سرسبز و بى انتهاى عشق، جز غم و شادى ميوه هاى بسيار زيادى است.
عاشقی زین هر دو حالت برتر است
بی بهار و بی خزان سبز و تر است
عاشقى از اين دو حال بالاتر است، بدون بهار و خزان، سرسبز و تروتازه است.
ده زکات روی خوب ای خوب رو
شرح جان شرحه شرحه باز گو
اى زيبارو! زكات زيبايى خود را ادا كن، باز درباره جان شرحه شرحه سخن گوى.
کز کرشم غمزه ی غمازه ای
بر دلم بنهاد داغی تازه ای
آن زيبارو از غمزه غماز خود داغى تازه بر دلم نهاد.
من حلالش کردم از خونم بریخت
من همی گفتم حلال او می گریخت
اگر خونم را ريخت حلالش كردم، من حلالت باد مى گفتم، او از من مى گريخت.
چون گریزانی ز ناله ی خاکیان
غم چه ریزی بر دل غمناکیان
چرا از ناله خاك نشينان مى گريزى، چرا بر دل غم زدگان غم مى ريزى؟
ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمه ی مشرقت در جوش یافت
اى كسى كه هر سپيده كه از خاور دميد، تو را چون چشمه تابان در خروش يافت.
چون بهانه دادی این شیدات را
ای بهانه شکر لبهات را
اى زيبارويى كه لبان شكرينت را بهايى نيست، به اين ديوانه خود چه بهانه آوردى؟
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو
اى جان تازه دميده بر جهان كهنه، فرياد برآمده از تن بى جان و دل را بشنو.
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا
ترا به خدا شرح حال گل را رها كن، احوال بلبل جدا مانده از گل را بازگو.
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
جوش و خروش ما نه از غم است و نه از شادى، عقل و هوش ما از خيال و وهم فراهم نمى آيد.
حالتی دیگر بود کان نادر است
تو مشو منکر که حق بس قادر است
از حالتى ديگر فراهم مى آيد كه بس كمياب است. به انكار برمخيز زيرا خدا تواناست.
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن
آن حالت را با حالت انسانى مقايسه مكن، در مقام جور و احسان متوقف مباش.
جور و احسان رنج و شادی حادث است
حادثان میرند و حقشان وارث است
جور و احسان و رنج و شادى بعدا ايجاد شده است، حادثها مى ميرند و خدا وارث آنهاست.
صبح شد ای صبح را پشت و پناه
عذر مخدومی حسام الدین بخواه
اى ياور و پناه سپيده دم! سپيده دميد، از جانب من از سرور ما حسام الدين عذرخواهى كن.
عذر خواه عقل کل و جان تویی
جان جان و تابش مرجان تویی
تويى كه از عقل كل و از جان عذرخواهى مى كنى، تو جان جانى، تو درخشش مرجانى.
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو
نور صبح تابيد و ما در درخشش نورت در صبوحى مى منصورى نوش مى كنيم.
داده ی تو چون چنین دارد مرا
باده که بود کاو طرب آرد مرا
عطاى توست كه مرا چنين سرخوش مى كند، باده چيست كه مرا شادى بخشد؟
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست
باده در غليان خود، بنده جوش و خروش ماست، آسمان در گردش خود از ادراك ما دريوزه گرى مى كند.
باده از ما مست شد نی ما از او
قالب از ما هست شد نی ما از او
شراب از ما مستى يافت نه ما از آن، قالب تن از ما هستى گرفت نه ما از آن.
ما چو زنبوریم و قالبها چو موم
خانه خانه کرده قالب را چو موم
ما همانند زنبور عسليم و بدنهاى ما همانند موم، ما قالب تن را چون موم خانه خانه ساخته ايم.
رجوع به حکایت خواجه ی تاجر
بازگشت به حکایت خواجه تاجر
بس دراز است این حدیث خواجه گو
تا چه شد احوال آن مرد نکو
اين ماجرا بسيار مفصل است، داستان تاجر را بازگو، بگو كه كار آن نيك مرد به كجا رسيد.
خواجه اندر آتش و درد و حنین
صد پراکنده همی گفت این چنین
بازرگان در آتش و رنج و ناله مى سوخت و صدها حرف پريشان از اين قبيل بر زبان مى آورد.
گه تناقض گاه ناز و گه نیاز
گاه سودای حقیقت گه مجاز
گاه تناقض گويى مى كرد، گاهى ناز و گاه نياز مى كرد، گاه از عشق حقيقى و گاه از عشق مجازى سخن مى گفت.
مرد غرقه گشته جانی می کند
دست را در هر گیاهی می زند
غريق به جان مى كوشد، به هر گياهى براى نجات خود چنگ می زند.
تا کدامش دست گیرد در خطر
دست و پایی می زند از بیم سر
تا كدام يك در آن مرحله خطر دست او را بگيرد، غريق از بيم جان تلاش مى كند.
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بی هوده به از خفتگی
معشوق اين پريشانى را دوست دارد، تلاش اگر بيهوده هم باشد بهتر از خفتن است.
آن که او شاه است او بی کار نیست
ناله از وی طرفه کاو بیمار نیست
شاه واقعى هرگز بيكار و عاطل نيست، ناليدن از كسى عجيب است كه بيمارى ندارد.
بهر این فرمود رحمان ای پسر
کلَّ یومٍ هُوَ فِی شَأنٍ ای پسر
اى پسر! خدا بدين منظور فرمود كه «او هر روز در كارى است».
اندر این ره می تراش و می خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
در اين راه تا آخرين نفس تلاش و كوشش كن، يكدم آسوده منشين.
تا دم آخر دمی آخر بود
که عنایت با تو صاحب سر بود
تا آخرين لحظه سرانجام لحظه يى فرا مى رسد كه عنايت الهى با تو همراز گردد.
هر چه می کوشند اگر مرد و زن است
گوش و چشم شاه جان بر روزن است
گوش و چشم سلطان جان ناظر است كه جان مرد و زن در چه راهى تلاش مى كند.
برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده
بیرون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پریدن طوطى مرده
بعد از آنش از قفس بیرون فگند
طوطیک پرید تا شاخ بلند
بعد تاجر طوطى را از قفس (بيرون آورد و) دور انداخت. طوطى بيچاره پريد و بر فراز شاخى بلند نشست.
طوطی مرده چنان پرواز کرد
کافتاب از چرخ ترکی تاز کرد
طوطى مرده مانند آفتابى كه ناگهان از فلك بتابد پرواز كرد.
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ
بی خبر ناگه بدید اسرار مرغ
بازرگان در كار طوطى حيران ماند، با آنكه از هيچ ماجرا خبردار نبود، اسرار طوطى را دريافت.
روی بالا کرد و گفت ای عندلیب
از بیان حال خودمان ده نصیب
سر بلند كرد و گفت: اى عندليب! از حال خود ما را هم نصيبى ده.
او چه کرد آن جا که تو آموختی
ساختی مکری و ما را سوختی
آن پرنده آنجا چه كرد كه تو ياد گرفتى؟ چه حيله يى به كار بردى و جان ما را آتش زدى؟
گفت طوطی کاو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وداد
طوطى گفت: آن پرنده با عمل مرا اندرز داد، گفت: تو نواى خوش و نشاط را رها كن.
ز آن که آوازت ترا در بند کرد
خویشتن مرده پی این پند کرد
زيرا كه آواز تو، تو را زندانى كرده است. براى رساندن اين اندرز خود را مرده ساخت.
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
يعنى گفت: اى آنكه خاص و عام را شادمان مى كنى، چون من بمير تا رهايى يابى.
دانه باشی مرغکانت بر چنند
غنچه باشی کودکانت بر کنند
اگر دانه باشى جوجه ها ترا بر مى چينند، اگر غنچه باشى كودكان ترا از شاخه جدا مى كنند.
دانه پنهان کن بکلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو
دانه را پنهان كن و كلا به دام بدل شو، غنچه را پنهان كن و خود را گياه هرزه نشان ده.
هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد
هر آن كسى كه زيبايى خود را به مزايده بگذارد، صد حادثه بد به او روى خواهد آورد.
چشمها و خشمها و رشکها
بر سرش ریزد چو آب از مشکها
انواع چشم زخم، خشم و حسد چنان بر سرش مى ريزد كه آب از مشك بريزد.
دشمنان او را ز غیرت می درند
دوستان هم روزگارش می برند
دشمنان از غيرت پاره پاره اش مى كنند و دوستان نيز زندگانيش را بر باد مى دهند.
آن که غافل بود از کشت بهار
او چه داند قیمت این روزگار
آن كس كه از كشت و فصل بهار غافل بماند، ارج چنين هنگامى را چه مى داند؟
در پناه لطف حق باید گریخت
کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت
بايد به لطف الهى پناه برد زيرا كه او بر جانها هزاران لطف كرده است.
تا پناهی یابی آن گه چون پناه
آب و آتش مر ترا گردد سپاه
تا تو پناهگاهى بيابى، چگونه پناهگاهى؟ پناهگاهى كه آب و آتش سپاه تو گردد.
نوح و موسی را نه دریا یار شد
نه بر اعداشان به کین قهار شد
مگر دريا ياور نوح و موسى نشد؟ مگر آب بر دشمنان آنان كينه توزانه غلبه نكرد؟
آتش ابراهیم را نی قلعه بود
تا بر آورد از دل نمرود دود
مگر آتش، دژى براى ابراهيم نشد و از اين راه دود از دل نمرود بر نياورد؟
کوه یحیی را نه سوی خویش خواند
قاصدانش را به زخم سنگ راند
مگر كوه يحيى را به سوى خود فرا نخواند؟ و دشمنان او را با سنگسار دور نساخت؟
گفت ای یحیی بیا در من گریز
تا پناهت باشم از شمشیر تیز
گفت: اى يحيى! بيا نزد من پناه گير تا تو را از شمشير بران رهايى دهم.
وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن
وداع کردن طوطى با خواجه و پریدن او
یک دو پندش داد طوطی بی نفاق
بعد از آن گفتش سلام الفراق
طوطى يكى دو پند موافق طبع به بازرگان داد و خداحافظى كرد.
خواجه گفتش فی أمان الله برو
مر مرا اکنون نمودی راه نو
بازرگان گفت: برو، در امان خدا؛ اكنون برايم راهى جديد نشان دادى.
خواجه با خود گفت کاین پند من است
راه او گیرم که این ره روشن است
بازرگان با خود گفت: اين اندرزى براى من است، من راه او را در پيش مى گيرم اين راه روشنى است.
جان من کمتر ز طوطی کی بود
جان چنین باید که نیکو پی بود
جان من حقيرتر از جان طوطى نيست، جان بايد دنباله رو چنين راهى باشد.
نی نامه
مثنوی معنوی با معنای ابیات.
دفتر 1 :
بخش 98 :
مضرت تعظیم خلق و انگشت نمای شدن
زیان تعظیم خلق و انگشت نماى شدن
تن قفس شکل است تن شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان
تن مانند قفس است و همانند خارى براى جان است و آيندگان و روندگان را مى فريبد.
اینش گوید من شوم هم راز تو
و آنش گوید نی منم انباز تو
اين يكى مى گويد: من با تو همراز شوم، و آن ديگرى مى گويد: نه، تنها شريك و رفيق تو منم.
اینش گوید نیست چون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان و جود
اين يكى مى گويد: در زيبايى و دانايى و نيكى و بخشش، در عالم هستى نظير ندارى.
آنش گوید هر دو عالم آن تست
جمله جانهامان طفیل جان تست
آن ديگرى مى گويد: هر دو عالم به تو تعلق دارد، جانهاى همه ما تابع و قربان جان توست.
او چو بیند خلق را سر مست خویش
از تکبر می رود از دست خویش
او نيز چون مردم را شيفته خود مى بيند، به سبب تكبر خود را مى بازد.
او نداند که هزاران را چو او
دیو افکنده ست اندر آب جو
او نمى داند كه شيطان هزاران تن مثل او را در جوى افكنده است.
لطف و سالوس جهان خوش لقمه ای است
کمترش خور کان پر آتش لقمه ای است
نرمى و رياكارى دنيا لقمه خوش آيندى است، اما از آن لقمه كمتر بخور چون لقمه پرآتشى است.
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار
آتش آن پنهان است و لذت آن آشكار، دود آن در پايان كار آشكار مى شود.
تو مگو آن مدح را من کی خورم
از طمع می گوید او پی می برم
مگو كه من فريب آن مدح را نمى خورم و مى دانم كه او از آرزوى مدحم مى كند.
مادحت گر هجو گوید بر ملا
روزها سوزد دلت ز آن سوزها
اگر آن ستايشگر در حضور مردم ترا دشنام دهد، از آتش آن دشنام دلت روزها مى سوزد.
گر چه دانی کاو ز حرمان گفت آن
کان طمع که داشت از تو شد زیان
هر چند مى دانى كه او از نوميدى هجوت مى كند، زيرا سودى كه از تو چشم داشت زيان شده است.
آن اثر می ماندت در اندرون
در مدیح این حالتت هست آزمون
اثر آن هجو در درونت مى ماند، در مدح نيز چنين حالتى مى يابى، اين را بيازما.
آن اثر هم روزها باقی بود
مایه ی کبر و خداع جان شود
اثر آن مدح نيز روزها باقى مى ماند و مايه تكبر و فريب روح تو مى شود.
لیک ننماید چو شیرین است مدح
بد نماید ز آن که تلخ افتاد قدح
اين بر تو معلوم نمى شود، زيرا كه مدح خوش آيند است، اما چون هجو تلخ است، بدى آن آشكار مى شود.
همچو مطبوخ است و حب کان را خوری
تا به دیری شورش و رنج اندری
نكوهش مانند جوشانده و قرص و دواست، اگر بخورى مدتى حال تو منقلب مى شود و ناراحت مى شوى.
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی
این اثر چون آن نمی پاید همی
اما اگر حلوا بخورى، مزه آن مدتى كوتاه مى پايد، اثر اين مانند آن ديگرى پايدار نيست.
چون نمی پاید همی پاید نهان
هر ضدی را تو به ضد او بدان
چون پايدار نيست، اثر نهانى آن پايدار است، هر ضدى را با ضد آن بايد شناخت.
چون شکر پاید نهان تاثیر او
بعد حینی دمل آرد نیش جو
اثر مدح مانند شكر پايدار است، مدتى بعد دملى سر بر مى آورد كه به نيشتر نياز دارد.
نفس از بس مدحها فرعون شد
کن ذلیل النفس هونا لا تسد
نفس از بسيارى مدح فرعون شد، متواضع و فروتن باش و سرورى مجوى.
تا توانی بنده شو سلطان مباش
زخم کش چون گوی شو چوگان مباش
اگر از دستت برمى آيد بنده باش و سلطان مباش، چون گوى رنج كش باش و محنتها را تحمل كن، چون چوگان مباش.
ور نه چون لطفت نماند وین جمال
از تو آید آن حریفان را ملال
وگرنه به محض آنكه اين لطافت و زيبايى تو از بين رفت، ياران و دوستان از تو دلتنگ مى شوند.
آن جماعت کت همی دادند ریو
چون ببینندت بگویندت که دیو
آن گروهى كه تو را فريب مى دادند، چون تو را ببينند مى گويند: اهريمن آمد.
جمله گویندت چو بینندت به در
مرده ای از گور خود بر کرد سر
چون تو را بر آستانه در ببينند، همه مى گويند كه مرده از گور سر برآورده است.
همچو امرد که خدا نامش کنند
تا بدین سالوس در دامش کنند
همانند جوانى بدكار كه بزرگش جلوه مى دهند تا با اين حيله او را به دام اندازند.
چون که در بد نامی آمد ریش او
دیو را ننگ آید از تفتیش او
چون كه در بدنامى ريش برآورد، شيطان هم از جستجوى او ننگش مى آيد.
دیو سوی آدمی شد بهر شر
سوی تو ناید که از دیوی بتر
شيطان به منظور بدى به انسان نزديك مى شود، پيش تو البته نمى آيد زيرا كه تو بدتر از شيطانى.
تا تو بودی آدمی دیو از پی ات
می دوید و می چشانید او می ات
تا تو انسان بودى شيطان به دنبالت مى افتاد و تو را از شراب خويش مى چشانيد.
چون شدی در خوی دیوی استوار
می گریزد از تو دیو نابکار
چون در خوى شيطانى پابرجا شدى، شيطان بدكار هم از تو مى گريزد.
آن که اندر دامنت آویخت او
چون چنین گشتی ز تو بگریخت او
آن كس كه گرد سر تو مى گشت، چون چنين حالى يافت او نيز گريخت.





