حکایت شیر با حیوانات جنگل

در چراگاهى دلنشين و زيبا گروه حيوانات شكارى از شير در هراس بودند و با او ستيز داشتند.در چراگاهى دلنشين و زيبا گروه حيوانات شكارى از شير در هراس بودند و با او ستيز داشتند.آنها چاره انديشيدند و پيش شير آمدند و گفتند: ما براى تو روزى مقررى تعيين مى كنيم و ترا سير مى سازيم.تو جز آن مقررى دنبال صيدى ديگر مباش تا اين علفى كه مى چريم بر ما ناگوار نشود...

حکایت شیر  با حیوانات جنگل
0

بیان توکل و ترک جهد گفتن نخجیران به شیر

طایفه ی نخجیر در وادی خوش               بودشان از شیر دایم کش مکش
در چراگاهى دلنشين و زيبا گروه حيوانات شكارى از شير در هراس بودند و با او ستيز داشتند.

بس که آن شیر از کمین درمی ربود          آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
بس كه شير از كمينگاه بر آن جانوران حمله مى كرد و آنان را مى كشت، آن چراگاه سرسبز در چشم آن جانوران دل آزار شده بود.

حیله کردند آمدند ایشان بشیر           کز وظیفه ما ترا داریم سیر
آنها چاره انديشيدند و پيش شير آمدند و گفتند: ما براى تو روزى مقررى تعيين مى كنيم و ترا سير مى سازيم.

بعد از این اندر پی صیدی میا           تا نگردد تلخ بر ما این گیا 
تو جز آن مقررى دنبال صيدى ديگر مباش تا اين علفى كه مى چريم بر ما ناگوار نشود.
 
جواب گفتن شیر نخجیران را و فایده ی جهد گفتن
جواب گفتن شیر نخچیران را و فایده تلاش گفتن

گفت آری گر وفا بینم نه مکر       مکرها بس دیده ام از زید و بکر
شير گفت: اگر گفته هاى شما از روى مكر و حيله نباشد، مى پذيرم، من از زيد و بكر حيله هاى زيادى ديده ام.

من هلاک فعل و مکر مردمم        من گزیده ی زخم مار و کژدمم
از كارهاى انسانها و دامهاى آنان تا پاى مرگ رفته ام نيش مار و كژدم زياد تحمل كرده ام.

مردم نفس از درونم در کمین         از همه مردم بتر در مکر و کین
نفس من برتر از همه مردم از درون در كمين من است.

گوش من لا یلدغ المؤمن شنید        قول پیغمبر به جان و دل گزید
گوش من حديث پيامبر را از صميم دل شنيده است كه «مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمى شود».
 

ترجیح نهادن نخجیران توکل را بر جهد و اکتساب
ترجیح نهادن توکل را بر تلاش و اکتساب

جمله گفتند ای حکیم با خبر      الحذر دع لیس یغنی عن قدر
شکاران گفتند: اى حكيم خبير! «پرهيز را بگذار كه با پرهيز از سرنوشت نمى توان در امان بود».

در حذر شوریدن شور و شر است     رو توکل کن توکل بهتر است
در احتراز، پريشانى و روبرو شدن با ناملايمات نهفته است، توكل كن كه بهترين كار توكل است.

با قضا پنجه مزن ای تند و تیز        تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
اى مرد عصبانى و شتابزده! با قضا و قدر ستيزه مكن تا او با تو به ستيزه برنخيزد.

مرده باید بود پیش حکم حق       تا نیاید زخم از رب الفلق
در برابر حكم خدا بايد تسليم شد تا از پروردگار آفريننده سپيده دم زخمى به تو نرسد.
 
ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکل و تسلیم
ترجیح نهادن شیر تلاش و اکتساب را بر توکل و تسلیم

گفت آری گر توکل رهبر است     این سبب هم سنت پیغمبر است
شير گفت: آرى توكل رهبر است، تشبث به سبب نيز از شيوه هاى پيامبر است.

گفت پیغمبر به آواز بلند     با توکل زانوی اشتر ببند
پيغمبر با صداى بلند به اصحاب فرمود كه: با توكل پاى شتر را ببند.

رمز الکاسب حبیب اللَّه شنو    از توکل در سبب کاهل مشو
اين رمز را بشنو كه «كاسب حبيب خداست» و به توكل از كوشش كوتاهى مكن.
 
ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر اجتهاد

قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق      لقمه ی تزویر دان بر قدر حلق
قوم گفتند كه كسب از ضعف ايمان خلق ناشى شده است و لقمه ريايى به اندازه گلوى خلق است.

نیست کسبی از توکل خوبتر      چیست از تسلیم خود محبوبتر
پيشه يى بالاتر از توكل نيست، چه چيز پسنديده تر از تسليم مى تواند باشد؟

بس گریزند از بلا سوی بلا    بس جهند از مار سوی اژدها
اى بسا كه از بلايى سوى بلاى ديگر مى گريزند و اى بسا از مار به اژدها پناه مى برند.

حیله کرد انسان و حیله ش دام بود      آن که جان پنداشت خون آشام بود
انسان به چاره گرى مى پردازد و چاره اش به دام بدل مى شود، چيزى را كه جان مى انگاشت به حيوانى خون آشام بدل مى گردد.

در ببست و دشمن اندر خانه بود      حیله ی فرعون زین افسانه بود
در را مى بندد، در حالى كه دشمن درون خانه اوست، مكر فرعون نيز از اين قبيل بود.

صد هزاران طفل کشت آن کینه کش       و آن که او می جست اندر خانه اش
فرعون كينه توز صدهزار بچه را كشت، در حالى كه دنبال آن كسى مى گشت كه درون خانه او بود.

دیده ی ما چون بسی علت در اوست       رو فنا کن دید خود در دید دوست
چشم ما عيبهاى فراوان دارد، حال كه چنين است اين ديد خود را در ديد دوست فانى كن.

دید ما را دید او نعم العوض     یابی اندر دید او کل غرض
در قبال ديد ما ديد او را به دست آوردن بهترين عوض است، زيرا كه در ديد او تمام خواسته هاى خود را به دست مى آورى.

طفل تا گیرا و تا پویا نبود     مرکبش جز گردن بابا نبود
بچه تا هنگامى كه دست و پا و توانى ندارد، بر شانه پدر خود مى نشيند.

چون فضولی گشت و دست و پا نمود      در عنا افتاد و در کور و کبود
چون جسارتى يافت و دست و پا زد، به زحمت الم و نقصان مى افتد.

جانهای خلق پیش از دست و پا      می پریدند از وفا اندر صفا
جانهاى خلايق هم پيش از آن كه دست و پايى داشته باشند، از وفا به صفا پرواز مى كردند.

چون به امر اهٛبِطُوا بندی شدند      حبس خشم و حرص و خرسندی شدند
چون دست و پاى آنان به امر «اهبطوا فرودآييد» بسته شد، در زندان خشم و طمع و قناعت محبوس شدند.

ما عیال حضرتیم و شیر خواه     گفت الخلق عیال للإله
ما عيال درگاه خدا هستيم و از او روزى مى خواهيم، چنانكه پيغمبر فرمود: «مردم عيال خداى اند».

آن که او از آسمان باران دهد        هم تواند کاو ز رحمت نان دهد
آن خدايى كه از آسمان باران نازل مى كند، از رحمت مى تواند نان هم بدهد.
 

باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل

گفت شیر آری ولی رب العباد    نردبانی پیش پای ما نهاد
شير گفت كه گفته شما صحيح است، ولى خداوند پيش پاى ما نردبانى نهاده است.

پایه پایه رفت باید سوی بام     هست جبری بودن اینجا طمع خام
بايد پله به پله رفت تا به بام رسيد؛ اينجا جبرى شدن، هوسى باطل است.

پای داری چون کنی خود را تو لنگ     دست داری چون کنی پنهان تو چنگ
تو كه پا دارى چگونه خود را لنگ وانمود مى كنى و چون دست دارى چگونه پنجه خود را پنهان مى كنى؟

خواجه چون بیلی به دست بنده داد      بی زبان معلوم شد او را مراد
اگر ارباب به دست غلام بيلى دهد، بى آن كه سخنى بگويد منظور او معلوم است.

دست همچون بیل اشارتهای اوست    آخر اندیشی عبارتهای اوست
دست مانند بيل به منزله اشاره هاى خدا بر ماست، تأمل در پايان كار نيز از سخنان اوست.

چون اشارتهاش را بر جان نهی     در وفای آن اشارت جان دهی
چون اشارات خدا را به جان پذيرا باشى، در راه به جاى آوردن آنها دست از جان بشويى،

پس اشارتهای اسرارت دهد     بار بر دارد ز تو کارت دهد
پس اشارات اسرار را به تو مى دهد، بار از دوش تو برمى دارد و كارها را به تو مى سپارد.

حاملی محمول گرداند ترا     قابلی مقبول گرداند ترا
اگر مكلف به انجام امور باشى ترا واصل به حق گرداند، اگر پذيرنده سخنان او باشى، سخنان تو را مى پذيرد.

قابل امر ویی قایل شوی        وصل جویی بعد از آن واصل شوی
اگر امر وى را بپذيرى، از طرف او فرمانروايى يابى، اگر جوياى وصالى، به وصال او نايل مى شوى.

سعی شکر نعمتش قدرت بود     جبر تو انکار آن نعمت بود
كوشش، شكر نعمتهاى او با ابراز توانايى بر عمل است، جبر انكار آن نعمتهاى خداست.

شکر قدرت قدرتت افزون کند     جبر نعمت از کفت بیرون کند
شكر در قبال توانايى، موجب افزونى قدرت است، جبر آن نعمت را از دست تو بيرون خواهد برد.

جبر تو خفتن بود در ره مخسب      تا نبینی آن در و درگه مخسب
جبرى بودن تو همانند خفتن در ميانه راه است، تا آن درگاه حقيقت و آن بارگاه را نديده اى، خواب به چشمانت راه مده.

هان مخسب ای جبری بی اعتبار      جز به زیر آن درخت میوه دار
هان! اى تنبل بى پروا جز زير آن درخت پربار مخسب.

تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد     بر سر خفته بریزد نقل و زاد
تا هر لحظه باد شاخ درخت را بتكاند، نقل و زاد بر سر خفته بريزد.

جبر و خفتن در میان ره زنان     مرغ بی هنگام کی یابد امان
اعتقاد به جبر، خوابيدن در ميان راهزنان است، مرغى كه بى وقت بانگ كند كى جان سالم بدر مى برد؟

ور اشارتهاش را بینی زنی      مرد پنداری و چون بینی زنی
آيا در برابر اشارتهاى او تكبر مى كنى و خود را مرد مى پندارى؟ اگر دقيق تر شوى، زنى.

این قدر عقلی که داری گم شود     سر که عقل از وی بپرد دم شود
همين قدر عقل هم كه دارى از دست مى دهى، سرى كه عقل نداشته باشد، همانند دم است.

ز آن که بی شکری بود شوم و شنار      می برد بی شکر را در قعر نار
شكر ناكردن از آن جهت عيب و ننگ است كه انسان ناسپاس را تا قعر جهنم مى برد.

گر توکل می کنی در کار کن      کشت کن پس تکیه بر جبار کن
اگر توكل بر خدا مى كنى در انجام كار توكل كن، بكار و آنگاه به خداى جبار تكيه كن.
 
باز ترجیح نهادن نخجیران توکل را بر جهد
باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر تلاش

جمله با وی بانگها برداشتند      کان حریصان که سببها کاشتند
نخچيران با صداى بلند به شير گفتند كه آن طمع كارانى كه بذر سببها را كاشتند،

صد هزار اندر هزار از مرد و زن       پس چرا محروم ماندند از زمن
پس چرا صدهزاران زن و مرد از بهره هاى روزگار محروم ماندند؟

صد هزاران قرن ز آغاز جهان      همچو اژدرها گشاده صد دهان
آن حريصان صدهزار قرن از آغاز جهان تاكنون، چون اژدها صد دهان گشوده اند،

مکرها کردند آن دانا گروه      که ز بن بر کنده شد ز آن مکر کوه
آن گروه زيرك و كاردان مكرهايى انديشيده بودند كه از آن مكرها كوهها از جا كنده مى شود،

کرد وصف مکرهاشان ذو الجلال     لتزول منه اقلال الجبال
چنانكه خداوند وصف آنان را در قرآن آورده است كه «از آن مكر قله هاى جبال زايل مى گردد».

جز که آن قسمت که رفت اندر ازل      روی ننمود از شکار و از عمل
ولى آنان جز قسمت ازلى از شكار و عمل چيزى نصيبشان نشد.

جمله افتادند از تدبیر و کار       ماند کار و حکم های کردگار
همه از تدبير و كار بازماندند، فقط كار و اوامر خدا بر جاى ماند.

کسب جز نامی مدان ای نامدار       جهد جز وهمی مپندار ای عیار
پس اى نامور! كسب را چيزى جز نام مدان، و اى عيار! جهد را جز وهم مپندار.

نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایده ی جهد


زاد مردی چاشتگاهی در رسید    در سرا عدل سلیمان در دوید 
آزاد مردى صبح زود به سراپرده عدل سليمان پناه آورد.

رویش از غم زرد و هر دو لب کبود      پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
رويش از غم زرد شده بود و دو لبش به كبودى مى زد. سليمان پرسيد كه اى مرد چه شده است؟

گفت عزراییل در من این چنین      یک نظر انداخت پر از خشم و کین
مرد گفت: عزرائيل نظرى خشم آلود و كينه توزانه بر من انداخت.

گفت هین اکنون چه می خواهی بخواه    گفت فرما باد را ای جان پناه
سليمان گفت: حالا از من چه مى خواهى؟ مرد گفت: اى پناه جانها! باد را بفرما،

تا مرا ز ینجا به هندستان برد      بو که بنده کان طرف شد جان برد
تا مرا از اينجا به هندوستان ببرد، شايد كه در آنجا بتوانم از دست او خلاص يابم.

نک ز درویشی گریزانند خلق     لقمه ی حرص و امل ز آنند خلق
ببين مردم از درويشى مى گريزند و از آن روست كه طعمه حرص و آرزو شده اند.

ترس درویشی مثال آن هراس       حرص و کوشش را تو هندستان شناس
ترس از درويشى درست شبيه آن بيم است و طمع و كوشش هم مثل فرار به هندوستان است.

باد را فرمود تا او را شتاب       برد سوی قعر هندستان بر آب
سليمان باد را فرمود تا او را بشتاب از روى درياها به نقطه يى دور در هندوستان برد.

روز دیگر وقت دیوان و لقا     پس سلیمان گفت عزراییل را
روز بعد كه سليمان به دادگرى نشسته بود، به عزرائيل گفت:

کان مسلمان را بخشم از چه چنان     بنگریدی تا شد آواره ز خان
آن مسلمان را به خشم چنان نگريستى كه آواره كوه و بيابانش كردى.

گفت من از خشم کی کردم نظر    از تعجب دیدمش در رهگذر
گفت: من كى از خشم نگاهش كردم؟ چون او را در راه ديدم حيرت زده شدم،

که مرا فرمود حق که امروز هان     جان او را تو به هندستان ستان
زيرا كه خدا به من فرموده بود امروز در هندوستان جان او را بگيرم.

از عجب گفتم گر او را صد پر است     او به هندستان شدن دور اندر است
من شگفت زده شدم كه اگر آن مرد صد پر هم داشته باشد بازهم نمى تواند به هندوستان برود.

تو همه کار جهان را همچنین    کن قیاس و چشم بگشا و ببین
تو همه كارهاى جهان را بر اين قياس كن و چشم بصيرتت را بگشا و ببين.

از که بگریزیم از خود ای محال     از که برباییم از حق ای وبال
مى خواهى از كه فرار كنيم؟ از خود، اين كه ممكن نيست، از چه كسى مى خواهيم چيزى برباييم، از حق؟ اين كه گناه بزرگى است.

باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن

شیر گفت آری و لیکن هم ببین     جهدهای انبیا و مومنین
شير گفت: همه گفته هاى شما صحيح است ولى شما به كوشش پيامبران و مؤمنان هم توجه كنيد.

حق تعالی جهدشان را راست کرد    آن چه دیدند از جفا و گرم و سرد
خداى تعالى آن ناملايماتى را كه انبيا ديدند و بر سرد و گرم صبر كردند، بى ثمر نگذاشت.

حیله هاشان جمله حال آمد لطیف        کل شی ء من ظریف هو ظریف
هر تدبيرى كه انديشيدند در هر حال لطيف بود، هر كارى از آدم عاقل و ذكى ظريف و پسنديده است.

دامهاشان مرغ گردونی گرفت      نقصهاشان جمله افزونی گرفت
دامهاى آنان پرنده فلك را صيد كرد، همه نقص هاشان افزون به حساب آمد.

جهد می کن تا توانی ای کیا      در طریق انبیا و اولیا
اى مرد بزرگ! جهد كن تا جايى كه مى توانى راه پيامبران و اوليا را طى كنى.

با قضا پنجه زدن نبود جهاد     ز آن که این را هم قضا بر ما نهاد
با سرنوشت نبرد كردن، جهاد نيست، زيرا كه كوشش را هم سرنوشت بر ما مقرر داشته است.

کافرم من گر زیان کرده ست کس     در ره ایمان و طاعت یک نفس
كسى در راه ايمان و طاعت گام بردارد، اگر لحظه يى زيان ببيند، من كافرم.

سر شکسته نیست این سر را مبند     یک دو روزک جهد کن باقی بخند
سر تو كه نشكسته است، دستمال مبند يكى دو روز بكوش و باقى را به خوشى گذران (جبرى مباش جبر شكسته بندى است).

بد محالی جست کاو دنیا بجست    نیک حالی جست کاو عقبی بجست
آن كه دنيا را طلب كرد، به دنبال چيزى محال رفت، آنكه آخرت را جستجو كرد، در طلب چيز نيكويى بود.

مکرها در کسب دنیا بارد است      مکرها در ترک دنیا وارد است
در كارهاى دنيا مكر كردن كارى سرد است، ولى مكر ورزيدن در ترك دنيا عملى بجاست.

مکر آن باشد که زندان حفره کرد        آن که حفره بست آن مکری ست سرد
چاره گرى آن است كه براى رهايى ديوار زندان را بشكافد، آن كه منفذ خروج را هم ببندد، كار ناپسندى انجام داده است.

این جهان زندان و ما زندانیان      حفره کن زندان و خود را وارهان
اين دنيا زندان است و ما زندانيان آن هستيم، در ديوار زندان شكافى ايجاد كن و خود را رها ساز.

چیست دنیا از خدا غافل بدن      نی قماش و نقره و میزان و زن
دنيا چيست؟ از خدا غافل بودن است، زن و فرزند، زر و سيم و ترازو دنيا نيست.

مال را کز بهر دین باشی حمول     نعم مال صالح خواندش رسول
اگر مال را براى دين فراهم آورده باشى، چنين مالى را رسول (ص) مال پاكيزه خوانده است.

آب در کشتی هلاک کشتی است       آب اندر زیر کشتی پشتی است
آب درون كشتى، كشتى را غرق مى كند، اما آب زير كشتى پشتوانه كشتى است.

چون که مال و ملک را از دل براند     ز آن سلیمان خویش جز مسکین نخواند
چون حضرت سليمان محبت مال و دنيا را از دل خود رانده بود، خود را مسكين مى خواند.

کوزه ی سر بسته اندر آب زفت    از دل پر باد فوق آب رفت
كوزه سربسته كه درون آن پر از هوا باشد، مى تواند بر روى آب قرار گيرد.

باد درویشی چو در باطن بود    بر سر آب جهان ساکن بود
اگر در دل انسان هواى درويشى باشد، مى تواند روى آبهاى جهان جاى گيرد.

گر چه جمله ی این جهان ملک وی است    ملک در چشم دل او لا شی است
با آنكه تمام جهان در دست تصرف اوست، مال و ملك جهان در نظر او پشيزى نمى ارزد.

پس دهان دل ببند و مهر کن    پر کنش از باد کبر من لدن
پس دل را به باد كبريايى پر كن و آنگاه دهان آن را ببند و مهر كن.

جهد حق است و دوا حق است و درد    منکر اندر نفی جهدش جهد کرد
جهد هم حق است و دوا و درد هم حق است؛ منكر در انكار جهد خود تلاش مى كند.
 

مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل

زین نمط بسیار برهان گفت شیر       کز جواب آن جبریان گشتند سیر
شير بدين منوال دليلهاى زيادى آورد، چنان كه جبريان جواب او را شنيدند و قانع شدند.

روبه و آهو و خرگوش و شغال      جبر را بگذاشتند و قیل و قال
روباه، آهو، خرگوش و شغال بحث و جدال و اعتقاد به جبر را ترك كردند.

عهدها کردند با شیر ژیان     کاندر این بیعت نیفتد در زیان
با شير ژيان پيمان بستند كه در اين بيعت شير زيانى نبيند.

قسم هر روزش بیاید بی جگر      حاجتش نبود تقاضای دگر
طعمه روزانه اش را بدون زحمت بدو بدهند، چنان كه ديگر تقاضاى ديگرى نداشته باشد.

قرعه بر هر که فتادی روز روز       سوی آن شیر او دویدی همچو یوز
قرعه هر روز به نام هر كدام اصابت مى كرد، مثل يوز آرام به جانب آن شير مى رفت.

چون به خرگوش آمد این ساغر به دور        بانگ زد خرگوش کاخر چند جور
چون نوبت به خرگوش رسيد، فرياد برآورد كه ظلم و ستم تا كى؟

انکار کردن نخجیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر
 

قوم گفتندش که چندین گاه ما      جان فدا کردیم در عهد و وفا
قوم گفتند كه مدتى است كه ما جان در راه وفاى به عهد كرده ايم،

تو مجو بد نامی ما ای عنود     تا نرنجد شیر رو رو زود زود
اى لجوج! براى ما بدنامى فراهم مكن، براى آنكه شير رنجيده خاطر نشود، زودتر پيش او برو.

جواب گفتن خرگوش نخجیران را 

گفت ای یاران مرا مهلت دهید       تا به مکرم از بلا بیرون جهید
خرگوش گفت: دوستان! به من مهلتى بدهيد تا به يارى مكر من از بلا نجات يابيد.

تا امان یابد به مکرم جانتان       ماند این میراث فرزندانتان
تا به سبب مكر من جانتان نجات يابد و اين عمل ميراثى براى فرزندانتان باقى بماند.

هر پیمبر امتان را در جهان     همچنین تا مخلصی می خواندشان
هر پيغمبرى امت خود را به چنين رهايى فرا مى خواند و به چنين نجاتگاهى دعوت مى كرد.

کز فلک راه برون شو دیده بود     در نظر چون مردمک پیچیده بود
زيرا هر نبى راه نجات آسمانى را ديده بود، اگر چه خود آن پيغمبر در نظر چون مردمك ديده كوچك جلوه مى كرد.

مردمش چون مردمک دیدند خرد      در بزرگی مردمک کس ره نبرد
مردم آن پيامبر را چون مردمك چشم كوچك ديدند، كسى به عظمت مردمك چشم پى نبرد.

اعتراض نخجیران بر سخن خرگوش

قوم گفتندش که ای خر گوش دار    خویش را اندازه ی خرگوش دار
قوم گفتند كه اى نادان گوش كن، خود را به اندازه خرگوش دان و حد خود نگاه دار.

هین چه لاف است این که از تو بهتران      در نیاوردند اندر خاطر آن
اين چه ادعايى است كه تو دارى؟ آنهايى كه بهتر از تو بودند اين فكر از خاطرشان نگذشت.

معجبی یا خود قضامان در پی است      ور نه این دم لایق چون تو کی است
تو خودپسند شده اى يا سرنوشت بد در كمين ماست، وگرنه اين سخن كى شايسته چون تويى است؟
 
جواب خرگوش نخجیران را

گفت ای یاران حقم الهام داد      مر ضعیفی را قوی رایی فتاد
خرگوش گفت: دوستان! خداوند بر من الهام كرده است و از اين روست كه موجود ضعيفى راى قوى يافته است.

آن چه حق آموخت مر زنبور را     آن نباشد شیر را و گور را
چيزى كه خدا به زنبور آموخته است، آن كار را شير و گورخر نمى توانند انجام دهند.

خانه ها سازد پر از حلوای تر       حق بر او آن علم را بگشاد در
زنبور كندوها را پر از عسل تازه مى كند، خداوند درى از اين علم را بر زنبور گشوده است.

آن چه حق آموخت کرم پیله را     هیچ پیلی داند آن گون حیله را
آنچه خدا به كرم ابريشم آموخته است، آيا پيل با آن جثه مى تواند آن طور حيله به كار برد؟

آدم خاکی ز حق آموخت علم     تا به هفتم آسمان افروخت علم
آدم خاكى از ذات بارى تعليم گرفت و به نيروى آن علم تا آسمان هفتم را منور كرد.

نام و ناموس ملک را در شکست     کوری آن کس که در حق درشک است
به كورى چشم آن كس كه درباره حق شك دارد، آدم نام و آوازه فرشتگان را در هم شكست.

زاهد چندین هزاران ساله را       پوز بندی ساخت آن گوساله را
آن گوساله (شيطان) بر دهان آن زاهد شش هزارساله، پوزبندى زد.

تا نتاند شیر علم دین کشید      تا نگردد گرد آن قصر مشید
تا نتواند از شير علم الهى بنوشد و گرداگرد آن كاخ بلند بگردد.

علمهای اهل حس شد پوز بند      تا نگیرد شیر ز آن علم بلند
علوم ظاهرى اهل حس همانند پوزه بندى است تا از پستان حكمت متعالى نتواند شير بنوشند.

قطره ی دل را یکی گوهر فتاد     کان به دریاها و گردونها نداد
بر دل كه قطره يى بيش نيست، گوهرى چكيده كه آن گوهر به درياها و افلاك عطا نشده است.

چند صورت آخر ای صورت پرست    جان بی معنیت از صورت نرست
اى صورت پرست! تا كى صورت پرستى؟ آيا جان بى معنى تو از قيد صورت رها نشد؟

گر به صورت آدمی انسان بدی     احمد و بو جهل خود یکسان بدی
اگر انسان فقط به ظاهر انسان مى شد، لازم مى آمد كه احمد (ص) و ابو جهل با هم برابر باشند.

نقش بر دیوار مثل آدم است     بنگر از صورت چه چیز او کم است
نقش روى ديوار شبيه آدمى است، ببين كه آن نقش چه چيزى كمتر از آدمى دارد؟

جان کم است آن صورت با تاب را     رو بجو آن گوهر کمیاب را
آن صورت درخشان فقط جان كم دارد، برو و در طلب آن گوهر كمياب باش.

شد سر شیران عالم جمله پست      چون سگ اصحاب را دادند دست
چون سگ اصحاب كهف را قدرت دادند، تمام شيران عالم سرافكنده شدند.

چه زیان استش از آن نقش نفور    چون که جانش غرق شد در بحر نور
چون جان او در درياى نور الهى غرقه شد، از آن نقش منفور چه ضررى متوجه او مى گردد؟

وصف صورت نیست اندر خامه ها    عالم و عادل بود در نامه ها
در قلمها توصيف صورت و ظاهر نيست، در نامه ها فقط اوصاف درونى (عالم، عادل ...) را مى نويسند.

عالم و عادل همه معنی است بس     کش نیابی در مکان و پیش و پس
عالم و عادل فقط معانى درونى است كه آنها را در مكان و اينجا و آنجا نتوان يافت.

می زند بر تن ز سوی لامکان     می نگنجد در فلک خورشید جان
آنها در عالم لا مكان مى درخشند و از آنجا بر تن مى تابند خورشيد جان در فلك هم نمى گنجد.

ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن
ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانش

این سخن پایان ندارد هوش دار      گوش سوی قصه ی خرگوش دار
اين قبيل سخنان پايان ناپذير است، حواست را جمع كن و قصه خرگوش را بشنو.

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر      کاین سخن را در نیابد گوش خر
گوش را بفروش و گوش ديگرى فرا چنگ آر زيرا كه اين سخنان را گوش خر در نمى يابد.

رو تو روبه بازی خرگوش بین      مکر و شیر اندازی خرگوش بین
تو مكارى خرگوش را تماشا كن و ببين كه خرگوش چگونه شير را مغلوب كرد.

خاتم ملک سلیمان است علم      جمله عالم صورت و جان است علم
علم، نگين انگشتر سليمان است، همه عالم صورت است و علم جان است.

آدمی را زین هنر بی چاره گشت      خلق دریاها و خلق کوه و دشت
تمام مخلوقات درياها و كوهها و دشتها براى همين هنر مسخر آدمى شده اند.

زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش      زو نهنگ بحر در صفرا و جوش
پلنگ و شير از آدمى مثل موش مى ترسند، نهنگ دريا از انسان دايم در اضطراب است.

زو پری و دیو ساحلها گرفت     هر یکی در جای پنهان جا گرفت
ديو و پرى از ترس انسان كناره گرفته اند و هريك نهانگاهى براى خود دست و پا كرده اند.

آدمی را دشمن پنهان بسی است      آدمی با حذر عاقل کسی است
انسان دشمن پنهان زياد دارد، آدم محتاط، انسان عاقل است.

خلق پنهان زشتشان و خوبشان      می زند در دل بهر دم کوبشان
موجودات نهانى زشت و زيبايى هستند كه هر لحظه نفس آنها بر دل انسان اثر مى گذارد.

بهر غسل ار در روی در جویبار     بر تو آسیبی زند در آب خار    
اگر براى شستشو به جويبار روى، خار درون آب به تو آسيبى مى رساند.

گر چه پنهان خار در آب است پست     چون که در تو می خلد دانی که هست
اگر چه خار درون آب پنهان است ولى چون در بدن تو مى خلد به وجود آن پى مى برى.

خار خار وحیها و وسوسه    از هزاران کس بود نی یک کسه
دغدغه و اضطراب درونى تو و خيالات و وسوسه ها از هزاران كس به تو رسيده است نه از يك نفر.

باش تا حسهای تو مبدل شود     تا ببینیشان و مشکل حل شود
صبر كن تا حواس تو تبديل يابد، پس از آن تبديل بر همه چيز بنگرى تا بتوانى حقايق را ببينى و مشكل تو حل شود.

تا سخنهای کیان رد کرده ای    تا کیان را سرور خود کرده ای
آنگاه در مى يابى كه سخن چه كسانى را نپذيرفته اى و چه كسانى را سرور خود كرده اى.

باز طلبیدن نخجیران از خرگوش سر اندیشه ی او را

بعد از آن گفتند کای خرگوش چست     در میان آر آن چه در ادراک تست
بعد نخچيران گفتند كه اى خرگوش چابك! آنچه در مخيله توست با ما در ميان گذار.

ای که با شیری تو در پیچیده ای      باز گو رایی که اندیشیده ای
اى كه مى خواهى با شير در افتى، آن تدبيرى كه انديشيده اى براى ما بيان كن.

مشورت ادراک و هشیاری دهد     عقلها مر عقل را یاری دهد
مشورت بر قوت درك و هوشيارى مى افزايد، عقلها به عقل واحد يارى مى رسانند.

گفت پیغمبر بکن ای رایزن     مشورت کالمستشار موتمن
پيغمبر فرمود كه اى رأى زن! مشورت كن زيرا مشاور امين است.
 
منع کردن خرگوش راز را از ایشان

گفت هر رازی نشاید باز گفت    جفت طاق آید گهی گه طاق جفت
خرگوش گفت: شايسته نيست كه هر رازى بر زبان آيد، زيرا كه گاهى جفت، طاق مى آيد و گاه طاق، جفت مى شود.

از صفا گر دم زنی با آینه    تیره گردد زود با ما آینه
اگر از روى صفا به آينه دم زنى، آينه زود بخار مى گيرد و روى آن تيره مى شود.

در بیان این سه کم جنبان لبت    از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
درباره اين سه چيز كمتر حرف بزن: راهى كه مى روى، طلا و مذهب خود.

کین سه را خصم است بسیار و عدو    در کمینت ایستد چون داند او
كه اين سه زياد دشمن دارد و دشمن اگر بداند در كمينت مى نشيند.

ور بگویی با یکی دو الوداع    کل سر جاوز الاثنین شاع
اگر رازى را با يكى دو نفر در ميان گذاشتى، ديگر با آن راز خداحافظى كن، «هر سرى كه از بين دو تن (يا دو لب) بيرون رفت، شايع خواهد شد».

گر دو سه پرنده را بندی به هم    بر زمین مانند محبوس از الم
اگر دو سه پرنده را به هم بندى، از رنج روى زمين محبوس مى مانند.

مشورت دارند سرپوشیده خوب    در کنایت با غلط افکن مشوب
مشورت كنندگان به صورتى نيكو و سربسته، چنانكه شنوندگان را به خطا افكنند و با كنايه هاى اشتباه انداز مشورت مى كنند.

مشورت کردی پیمبر بسته سر    گفته ایشانش جواب و بی خبر
پيامبر هميشه سربسته مشورت مى كرد، مخاطبان در بى خبرى جواب او را مى دادند.

در مثالی بسته گفتی رای را    تا نداند خصم از سر پای را
رأى خود را همراه مثالى سربسته بيان مى كرد، تا دشمن اصل مطلب را در نيابد.

او جواب خویش بگرفتی از او   وز سؤالش می نبردی غیر بو
پيامبر، جوابى كه مى خواست مى گرفت، در حالى كه غير از او كسى از سؤال وى به اصل مسئله پى نبرده بود.
 
قصه ی مکر خرگوش

ساعتی تاخیر کرد اندر شدن     بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن
خرگوش ساعتى در رفتن پيش شير درنگ كرد و سپس پيش شير خشمگين رفت.

ز آن سبب کاندر شدن او ماند دیر    خاک را می کند و می غرید شیر
چون خرگوش تأخير كرده بود، شير مى غريد و پنجه در خاك مى افكند.

گفت من گفتم که عهد آن خسان    خام باشد خام و سست و نارسان
با خود مى گفت: من مى دانستم كه پيمان آن فرومايگان، خام و سست و ناقص است.

دمدمه ی ایشان مرا از خر فگند    چند بفریبد مرا این دهر چند
مكر و افسون آنان مرا درمانده كرد، تا كى اين روزگار بايد مرا فريب دهد؟

سخت درماند امیر سست ریش    چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش
امير احمق در كار خود سخت در مى ماند، زيرا كه به سبب حماقت پس و پيش قضيه را نمى بيند.

راه هموار است و زیرش دامها    قحط معنی در میان نامها
راه به ظاهر هموار است ولى زير آن دامها نهفته است، در كتابها (يا نامه ها) هم قحط معنى وجود دارد.

لفظها و نامها چون دامهاست    لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
كلمات و اسامى مانند دامهايى هستند، الفاظ خوشايند چون ريگ، آب عمر ما را مى مكند.

آن یکی ریگی که جوشد آب ازو    سخت کمیاب است رو آن را بجو
ريگ ديگرى هم هست كه از آن آب مى جوشد، آن ريگ بسيار كمياب است تو در طلب آن ريگ باش.

منبع حکمت شود حکمت طلب    فارغ آید او ز تحصیل و سبب
طالب حكمت خود به منبع حكمت بدل مى گردد و از تحصيل و سبب رها مى شود.

لوح حافظ لوح محفوظی شود     عقل او از روح محظوظی شود
او كه (در حال طلب) لوح حافظ بود، (پس از تعلم) به لوح محفوظ بدل مى گردد و عقل او از جان فيض مى گيرد.

چون معلم بود عقلش ز ابتدا     بعد از این شد عقل شاگردی و را
ابتدا عقل معلم او بود، بعد از آن مرحله عقل شاگرد وى مى گردد.

عقل چون جبریل گوید احمدا    گر یکی گامی نهم سوزد مرا
عقل چون جبرئيل گويد كه اى احمد (ص) اگر من قدمى پيشتر گذارم انوار الهى مرا مى سوزاند.

تو مرا بگذار زین پس پیش ران    حد من این بود ای سلطان جان
مرا همين جا بگذار و خود پيش رو، اى سلطان جان! حد من تا اينجا بود.

هر که ماند از کاهلی بی شکر و صبر    او همین داند که گیرد پای جبر
آن كس كه از تنبلى، شاكر و صابر نباشد، فقط مى تواند به جبر بچسبد.

هر که جبر آورد خود رنجور کرد     تا همان رنجوری اش در گور کرد
هركس جبر را مطرح كند، خود را رنجور مى سازد و آن رنجورى او را به گور مى برد.

گفت پیغمبر که رنجوری به لاغ    رنج آرد تا بمیرد چون چراغ
پيغمبر فرمود كه هركس به شوخى خود را بيمار كند، واقعا بيمار مى شود و چون چراغى خاموش مى گردد.

جبر چه بود بستن اشکسته را   یا بپیوستن رگی بگسسته را
جبر چيست؟ شكسته را بستن و يا رگ گسسته را به هم پيوستن است.

چون در این ره پای خود نشکسته ای    بر که می خندی چه پا را بسته ای
تو كه در اين راه پاى خود را نشكسته اى، بر كه مى خندى و چرا پايت را بسته اى؟

و آن که پایش در ره کوشش شکست    در رسید او را براق و بر نشست
و آن كس كه پايش در راه كوشش شكست، براق بدو رسيد و او سوار شد.

حامل دین بود او محمول شد    قابل فرمان بد او مقبول شد
ابتدا او دين را حمل مى كرد، اكنون دين او را حمل مى كند، در آغاز او فرمان الهى را پذيرا بود، اكنون همه فرمان او را مى پذيرند.

تا کنون فرمان پذیرفتی ز شاه   بعد از این فرمان رساند بر سپاه
تا آن هنگام از پادشاه حقيقت پيروى مى كرد، اكنون رساننده فرمان الهى بر سپاه مؤمنان شد.

تا کنون اختر اثر کردی در او    بعد از این باشد امیر اختر او
تا آن موقع ستارگان در او تأثير داشتند، اكنون او فرمانرواى ستارگان شد.

گر ترا اشکال آید در نظر    پس تو شک داری در انٛشَقَّ القمر
اگر اين سخنان به نظر تو داراى اشكال جلوه مى كند، پس تو در شق القمر ترديد دارى.

تازه کن ایمان نه از گفت زبان    ای هوا را تازه کرده در نهان
ايمان خود را تازه كن ولى نه با زبان، اى آنكه مخفيانه در دل هوسهايت را تازه كرده اى.

تا هوا تازه ست ایمان تازه نیست     کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست
ما دام كه هواى نفس تازه است، ايمان نمى تواند تازه باشد زيرا كه هواى نفس چيزى جز قفل دروازه ايمان نيست.

کرده ای تاویل حرف بکر را     خویش را تاویل کن نی ذکر را
تو حرف بكر (قرآن) را تأويل كرده اى، خود را تأويل كن نه قرآن را.

بر هوا تاویل قرآن می کنی     پست و کژ شد از تو معنی سنی
تو از روى هوى قرآن را تفسير مى كنى، معنى روشن و بلند قرآن از تفسير تو پست و كج مى شود.

 زشتى تأويل ركيك مگس

آن مگس بر برگ کاه و بول خر     همچو کشتی بان همی افراشت سر
آن مگس روى برگ كاه و بول خر، چون كشتيبان سر بلند مى كرد،

گفت من دریا و کشتی خوانده ام    مدتی در فکر آن می مانده ام
مى گفت: من درباره دريا و كشتى مطالبى خوانده بودم و مدتى درباره آن فكر مى كردم،

اینک این دریا و این کشتی و من     مرد کشتیبان و اهل و رایزن
حال اين (بول خر) دريا و اين (برگ كاه) كشتى و من كشتيبان شايسته و اهل فنم.

بر سر دریا همی راند او عمد      می نمودش آن قدر بیرون ز حد
مگس روى دريا كشتى مى راند و آن قدر آب در نظر او بى كران جلوه مى كرد.

بود بی حد آن چمین نسبت بدو     آن نظر که بیند آن را راست کو
آن ادرار نسبت به مگس بى كران بود، او كجا آن نظر حقيقت بين را دارد كه آن را چنانكه هست ببيند؟

عالمش چندان بود کش بینش است      چشم چندین بحر هم چندینش است
دنياى او به اندازه بينش اوست، اين چنين چشم، دريايى به آن اندازه بايد داشته باشد.

صاحب تاویل باطل چون مگس      وهم او بول خر و تصویر خس
صاحب تفسير باطل هم مانند آن مگس است، گمان او مانند بول خر و تصور او همانند خس است.

گر مگس تاویل بگذارد به رای       آن مگس را بخت گرداند همای
اگر مگس تأويل به راى را فروگذارد، بخت آن مگس را به همايى بدل سازد.

آن مگس نبود کش این عبرت بود      روح او نی در خور صورت بود
انسانى كه چنين چشمى عبرت بين داشته باشد، همانند آن مگس نيست، جان او نيز در خور صورت ظاهرى وى نيست.

تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش
غريدن شير از دير آمدن خرگوش

همچو آن خرگوش کاو بر شیر زد     روح او کی بود اندر خورد قد
روح چنان خرگوشى كه با شير در افتاد چگونه مى تواند در خور جثه او باشد؟

شیر می گفت از سر تیزی و خشم     کز ره گوشم عدو بر بست چشم
شير از سر خشم و عصبانيت مى گفت كه دشمن از راه گوش، چشم مرا بست.

مکرهای جبریانم بسته کرد    تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد
حيله هاى جبريان مرا در بند كرد، تيغ چوبين آنان جسم مرا زخمى كرد.

زین سپس من نشنوم آن دمدمه     بانگ دیوان است و غولان آن همه
ديگر بعد از اين من آن افسونها را نخواهم پذيرفت، اينها همه بانگ ديوان و غولان است.

بردران ای دل تو ایشان را مه ایست     پوستشان بر کن کشان جز پوست نیست
اى دل! تو آنها را پاره كن، درنگ مكن. پوست آنها را بر كن كه جز پوست چيز ديگرى نيستند.

پوست چه بود گفتهای رنگ رنگ     چون زره بر آب کش نبود درنگ
پوست چيست؟ سخنان رنگارنگ مانند امواج كه بر روى آب مدتى دراز درنگ نمى كند.

این سخن چون پوست و معنی مغز دان    این سخن چون نقش و معنی همچو جان
اين سخن پوست است و مغز آن معنى است، سخن چون نقش و معنى به منزله جان است.

پوست باشد مغز بد را عیب پوش      مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش
پوست عيب مغز بد را پنهان مى كند، و مغز نيكو را از غيرت مى پوشاند.

چون قلم از باد بد دفتر ز آب     هر چه بنویسی فنا گردد شتاب
چون قلم از باد و دفتر از آب باشد، هر چه بنويسى زود از ميان مى رود.

نقش آب است ار وفا جویی از آن     باز گردی دستهای خود گزان
نقش بر آب ناپايدار است، اگر از آن وفا جويى، نادم بازمى گردى.

باد در مردم هوا و آرزوست       چون هوا بگذاشتی پیغام هوست
باد، هوا و هوس مردم است، اگر از خواسته هاى خود گذشتى، پيغام الهى به تو مى رسد.

خوش بود پیغامهای کردگار      کاو ز سر تا پای باشد پایدار
پيغامهاى خداوند دلنشين است كه همه آنها پايدار مى مانند.

خطبه ی شاهان بگردد و آن کیا          جز کیا و خطبه های انبیا
خطبه هاى شاهان و عظمت آنان تغيير مى پذيرد، و جز خطبه ها و بزرگيهاى پيامبران باقى نمى ماند.

ز آن که بوش پادشاهان از هواست      بار نامه ی انبیا از کبریاست
ازآن رو كه شكوه پادشاهان از هواست، ولى حشمت پيامبران از كبرياى الهى است

از درمها نام شاهان بر کنند      نام احمد تا ابد بر می زنند
از درمها نام پادشاهان معزول را حذف مى كنند، اما نام احمد (ص) تا قيامت بر سكه ها ضرب خواهد شد.

نام احمد نام جمله انبیاست     چون که صد آمد نود هم پیش ماست
نام احمد نام همه پيامبران است، چون صد بر زبان آيد، نود هم در ضمن آن ذكر مى شود.
 
هم در بیان مکر خرگوش

در شدن خرگوش بس تاخیر کرد     مکر را با خویشتن تقریر کرد
خرگوش در رفتن زياد درنگ كرد و پيش خود مكرها را تكرار كرد.

در ره آمد بعد تاخیر دراز            تا به گوش شیر گوید یک دو راز
بعد از تأخير طولانى پيش شير آمد تا در گوش شير يكى دو راز بگويد.

تا چه عالمهاست در سودای عقل        تا چه با پهناست این دریای عقل
پشت پرده عقل چه عوالمى نهفته است، اين درياى عقل چه بى كران است!

صورت ما اندر این بحر عذاب      می دود چون کاسه ها بر روی آب
صورت ظاهرى ما در اين درياى شيرين، چون كاسه هاى شناور بر روى آب پيش مى رود.

تا نشد پر بر سر دریا چو طشت          چون که پر شد طشت در وی غرق گشت
تا پر نشده باشد، چون طشت بر روى آب خواهد رفت، چون طشت پر شود در دريا غرق خواهد شد.

عقل پنهان است و ظاهر عالمی          صورت ما موج یا از وی نمی
عقل پنهان است، آنچه ظاهر است عالمى ديگر است، صورت ما نيز موجى يا رطوبتى از آن درياست.

هر چه صورت می وسیلت سازدش       ز آن وسیلت بحر دور اندازدش
هر آن چيزى را كه صورت به عنوان وسيله به كاربرد، دريا او را با همان وسيله از خود دور مى كند.

تا نبیند دل دهنده ی راز را             تا نبیند تیر دور انداز را
تا دل، دهنده راز را نبيند و تير، تيرانداز را نبيند.

اسب خود را یاوه داند وز ستیز          می دواند اسب خود در راه تیز
اسب خود را گمشده مى انگارد و از سر عناد اسب (عقل و روح) را مى دواند.

اسب خود را یاوه داند آن جواد        و اسب خود او را کشان کرده چو باد
آن مرد بخشنده اسب خود را گم شده انگارد، اما اسب او را چون باد پيش مى برد.

در فغان و جستجو آن خیره سر         هر طرف پرسان و جویان دربدر
آن غافل فريادكنان به هر سوى مى رود و از هركس مى پرسد،

کان که دزدید اسب ما را کو و کیست             این که زیر ران تست ای خواجه چیست
اسب ما را كه دزديد و كجاست؟ اى آقا! اين كه سوارش شده اى چيست؟

آری این اسب است لیک این اسب کو            با خود آ ای شهسوار اسب جو
آرى اين اسب است ولى اين اسب كو؟ اى شهسوارى كه جوياى اسبى به خود آى.

جان ز پیدایی و نزدیکی است گم           چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم
جان از شدت پيدايى و نزديكى گم است، چونان خمى كه درون آن پر از آب و لب آن خشك است.

کی ببینی سرخ و سبز و فور را           تا نبینی پیش از این سه نور را
رنگ سرخ و سبز و بور را كى توانى ديد، اگر پيش از آن سه رنگ نور را نديده باشى؟

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو         شد ز نور آن رنگها رو پوش تو
چون هوش تو در رنگ گم شد، آن رنگها مانع شد كه تو نور را ببينى.

چون که شب آن رنگها مستور بود           پس بدیدی دید رنگ از نور بود
چون شب آن رنگها پوشيده بود دريافتى كه نور باعث ديد رنگ است.

نیست دید رنگ بی نور برون         همچنین رنگ خیال اندرون
اگر نورى از بيرون نتابد، رنگ قابل رؤيت نيست، رنگ خيال درونى نيز چنين است.

این برون از آفتاب و از سها          و اندرون از عکس انوار علی
رنگ بيرونى از نور آفتاب و ستاره سها ديده مى شود و رنگ درونى هم از انعكاس انوار الهى قابل رؤيت است.

نور نور چشم خود نور دل است    نور چشم از نور دلها حاصل است
منشأ نور چشم تو نيز از نور دل است، نور چشم از نور دلها سرچشمه مى گيرد.

باز نور نور دل نور خداست       کاو ز نور عقل و حس پاک و جداست
منشأ نور نور دل هم نور الهى است كه آن از نور عقل و حس منزه و جداست.

شب نبد نوری ندیدی رنگها             پس به ضد نور پیدا شد ترا
شب چون نور نبود، رنگ را نديدى، بنابراين نور به ضد نور بر تو معلوم شد.

دیدن نور است آن گه دید رنگ          وین به ضد نور دانی بی درنگ
ابتدا بايد نور را ديد و بعد رنگ را تشخيص داد و اين نكته را به ضد نور بدون اشكال در مى يابى.

رنج و غم را حق پی آن آفرید            تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
حق تعالى رنج و غم را براى آن آفريده است تا به وسيله اين ضد، خوشدلى آشكار شود.

پس نهانیها به ضد پیدا شود                چون که حق را نیست ضد پنهان بود
پس همه نهفته ها به وسيله ضدش پيدا مى شود، چونكه حق ضدى ندارد، مخفى مى ماند.

که نظر بر نور بود آن گه به رنگ       ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
بنابراين ابتدا نور ديده مى شود و بعد رنگ به نظر مى رسد، ضد به ضد خود پيدا مى شود، چنانكه مردمان روم و زنگ.

پس به ضد نور دانستی تو نور         ضد ضد را می نماید در صدور
پس تو نور را به وسيله ضد نور شناخته اى، ضد به ضد خود شناخته مى شود.

نور حق را نیست ضدی در وجود        تا به ضد او را توان پیدا نمود
نور حق در عالم وجود ضدى ندارد تا بتوان او را به يارى ضد او شناخت.

لاجرم أبصارنا لا تدرکه      و هو یدرک بین تو از موسی و که 
  ناگزير چشمان ما از درك وى عاجزند او ما را درك مى كند، اين را از كوه طور و موسى مى توان آموخت.

صورت از معنی چو شیر از بیشه دان           یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان
بدانكه صورت و معنى چون شير و بيشه است يا چون آواز و كلام كه از انديشه برخيزد.

این سخن و آواز از اندیشه
 خاست               تو ندانی بحر اندیشه کجاست
اين كلمه و آواز از انديشه پيدا شده، اما تو نمى دانى كه درياى انديشه كجاست.

لیک چون موج سخن دیدی لطیف                بحر آن دانی که باشد هم شریف
اما چون امواج كلمات را لطيف ديدى، مى دانى كه درياى آن هم بايد لطيف و شريف باشد.

چون ز دانش موج اندیشه بتاخت           از سخن و آواز او صورت بساخت
چون موج انديشه از دانش برخاست، از كلام و صوت صورتى به خود گرفت.

از سخن صورت بزاد و باز مرد                  موج خود را باز اندر بحر برد
از كلام، صورتى پيدا شد و باز از بين رفت، موج باز خود را به دريا زد و ناپديد شد.

صورت از بی صورتی آمد برون            باز شد که إِنَّا إِلَیهِ راجعون
از عالم بى صورتى صورتى پيدا شد و باز به عالم بى صورتى پيوست زيرا كه «ما به سوى خدا بازمى گرديم».

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتی است          مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
پس براى تو هر لحظه مرگى و بازگشتى است، مصطفى (ص) فرمود كه دنيا لحظه يى است.

فکر ما تیری است از هو در هوا                 در هوا کی پاید آید تا خدا
فكر ما همانند تيرى است كه از جانب او پرتاب شده باشد، تير چگونه مى تواند در هوا باقى ماند؟ باز به جانب الهى بازمى گردد.

هر نفس نو می شود دنیا و م       ابی خبر از نو شدن اندر بقا
هر لحظه دنيا نو مى شود و ما مى پنداريم كه ثابت است و از نو شدن آن بى خبريم.

عمر همچون جوی نو نو می رسد      مستمری می نماید در جسد
عمر چون جويبارى است كه مدام در جريان است، ولى در كالبد انسان دايمى به نظر مى آيد.

آن ز تیری مستمر شکل آمده ست       چون شرر کش تیز جنبانی به دست
آن به سبب شتاب عمر مستمرى و ممتد جلوه مى كند، چون آتشى كه آن را تند بچرخانى.

شاخ آتش را بجنبانی به ساز       در نظر آتش نماید بس دراز
اگر شاخه آتشينى را به سرعت به راست و چپ حركت دهى، به نظر آتشى دراز و ثابت مى آيد.

این درازی مدت از تیزی صنع       می نماید سرعت انگیزی صنع
اين درازى مدت و اين زمان طولانى از شتاب است، و سرعت آفرينش الهى را نشان مى دهد.

طالب این سر اگر علامه ای است       نک حسام الدین که سامی نامه ای است
جوينده اين راز را، اگر علامه هم باشد، به حسام الدين حواله مى كنيم كه اينجا حاضر است تا از او بپرسد. زيرا كه او كتابى ارجمند است.

رسیدن خرگوش به شیر و خشم شیر بر وی

شیر اندر آتش و در خشم و شور      دید کان خرگوش می آید ز دور
شير در آتش خشم و شور مى سوخت كه ديد خرگوش از دور مى آيد.

می دود بی دهشت و گستاخ او      خشمگین و تند و تیز و ترش رو
بى باكانه و گستاخ مى دود اما خشمگين و ناراحت و اخم آلوده است.

کز شکسته آمدن تهمت بود      وز دلیری دفع هر ریبت بود
زيرا كه ترسان آمدن اتهام را نشان مى دهد، از دليرى هر گونه شك زايل مى شود.

چون رسید او پیشتر نزدیک صف      بانگ بر زد شیرهای ای ناخلف
چون به آستان (صف نعال) شير نزديك شد، شير فرياد زد كه اى ناخلف!

من که گاوان را ز هم بدریده ام     من که گوش پیل نر مالیده ام
من كه گاوها از هم دريده ام و من كه پيل نر را مغلوب كرده ام،

نیم خرگوشی که باشد که چنین      امر ما را افکند او بر زمین
خرگوش ناتوان كيست كه اين چنين امر ما را بر زمين زند؟

ترک خواب غفلت خرگوش کن     غره ی این شیر ای خر گوش کن
خواب و غفلت خرگوشى را ترك كن، اى نادان! به غرش شير گوش فرا ده.

عذر گفتن خرگوش

گفت خرگوش الامان عذریم هست      گر دهد عفو خداوندیت دست
خرگوش گفت: امانم ده، اگر بزرگى كنى و ببخشايى، عذرى دارم.

گفت چه عذر ای قصور ابلهان      این زمان آیند در پیش شهان
گفت: اى عاجزترين احمقان چه عذرى دارى؟ اين موقع به حضور شاهان مى آيند؟

مرغ بی وقتی سرت باید برید     عذر احمق را نمی شاید شنید
مرغ بى وقتى بايد سرت را بريد، عذر احمقان را نبايد شنيد.

عذر احمق بدتر از جرمش بود      عذر نادان زهر هر دانش بود
عذر احمق بدتر از گناه اوست، عذر نادان زهرى است كه دانش را از بين مى برد.

عذرت ای خرگوش از دانش تهی      من چه خرگوشم که در گوشم نهی
اى خرگوش بى دانش! چه عذرى مى خواهى بياورى؟ من خرگوش نيستم كه عذر تو را بشنوم.

گفت ای شه ناکسی را کس شمار      عذر استم دیده ای را گوش دار
خرگوش گفت: اى شاه! موجودى حقير را كس شمار و عذر ستمديده يى را بشنو.

خاص از بهر زکات جاه خود     گمرهی را تو مران از راه خود
مخصوصا به عنوان زكات جاه و منصب خود، گمراهى را از درگاهت دور مكن.

بحر کاو آبی به هر جو می دهد      هر خسی را بر سر و رو می نهد
دريا كه به همه جويبارها آب مى دهد، باز هر خار و خسى را بر سر خود جاى مى دهد.

کم نخواهد گشت دریا زین کرم     از کرم دریا نگردد بیش و کم
دريا از كرم خود نقصان نمى پذيرد، و از سخاوت بيش وكم نمى شود.

گفت دارم من کرم بر جای او      جامه ی هر کس برم بالای او
گفت: من بر هر كسى نسبت به استحقاقش كرم مى كنم، براى هركس جامه به اندازه او مى برم.

گفت بشنو گر نباشم جای لطف      سر نهادم پیش اژدرهای عنف
خرگوش گفت: عذر مرا بشنو، اگر شامل لطف تو نباشم پيش اژدهاى قساوت تسليم مى شوم.

من به وقت چاشت در راه آمدم     با رفیق خود سوی شاه آمدم
من هنگام چاشت به راه افتادم، همراه رفيقم به سوى شاه آمدم.

با من از بهر تو خرگوشی دگر      جفت و همره کرده بودند آن نفر
قوم من همراه من خرگوش ديگرى همراه كرده بودند.

شیری اندر راه قصد بنده کرد       قصد هر دو همره آینده کرد
بين راه شيرى بر من و همراه من كه به سوى تو مى آمد حمله كرد.

گفتمش ما بنده ی شاهنشه ایم      خواجه تاشان که آن درگه ایم
بدو گفتم كه ما بندگان شاهنشاهيم و هر دو بنده درگاه اوييم.

گفت شاهنشه که باشد شرم دار       پیش من تو یاد هر ناکس میار
گفت: شاهنشاه كيست؟ خجالت بكش و پيش من از هر ناكسى ياد مكن.

هم ترا و هم شهت را بر درم       گر تو با یارت بگردید از درم
اگر درگاه مرا ترك كنيد هم تو و هم شاهنشاهت را پاره مى كنم.

گفتمش بگذار تا بار دگر       روی شه بینم برم از تو خبر
بدو گفتم كه ما را مكش، بگذار يك بار ديگر شاه را ببينم و از تو بدو خبر برم.

گفت همره را گرو نه پیش من       ور نه قربانی تو اندر کیش من
گفت: رفيقت را پيش من گرو بگذار وگرنه در آيين من تو بايد قربانى شوى.

لابه کردیمش بسی سودی نکرد       یار من بستد مرا بگذاشت فرد
خيلى التماس كرديم، فايده نكرد، رفيق مرا گرفت و مرا تنها گذاشت.

یارم از زفتی دو چندان بد که من       هم به لطف و هم به خوبی هم به تن
رفيقم از فربهى دو برابر من بود، هم لطافت و خوبى داشت و هم فربه تر از من بود.

بعد از این ز آن شیر این ره بسته شد      رشته ی ایمان ما بگسسته شد
بعد از اين آن راه توسط اين شير بسته خواهد شد، حال و ماجراى من اين بود كه گفتم.

از وظیفه بعد از این اومید بر        حق همی گویم ترا و الحق مر
بعد از اين از آن مقررى كه داشتى چشم بپوش، من حقيقت را به تو گفتم و حق هميشه تلخ است.

گر وظیفه بایدت ره پاک کن        هین بیا و دفع آن بی باک کن
اگر به روزى احتياج دارى، راه را پاك كن و بيا و آن شير بى باك را از بين ببر.

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

گفت بسم اللَّه بیا تا او کجاست     پیش در شو گر همی گویی تو راست
شير گفت: بسم الله اگر راست مى گويى جلو بيفت و نشانم ده كه او كجاست.

تا سزای او و صد چون او دهم            ور دروغ است این سزای تو دهم
تا سزاى او و صد شير چون او را بدهم و اگر دروغ گفته باشى تو را به سزاى اعمالت برسانم.

اندر آمد چون قلاووزی به پیش             تا برد او را به سوی دام خویش
خرگوش چون راهنمايى به پيش افتاد تا شير را به سوى دامى كه گسترده بود، ببرد.

سوی چاهی کاو نشانش کرده بود              چاه مغ را دام جانش کرده بود
به طرف چاهى كه قبلا شناسايى كرده بود به راه افتاد چاه عميقى كه دامى براى شير تعيين كرده بود.

می شدند این هر دو تا نزدیک چاه                  اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه
هر دو تا نزديك چاه رفتند، عجب خرگوش حيله گرى بود!

آب کاهی را به هامون می برد                   آب کوهی را عجب چون می برد
آب مى تواند پر كاهى را به بيابان ببرد، آيا كاهى مى تواند كوهى را ببرد؟

دام مکر او کمند شیر بود                    طرفه خرگوشی که شیری می ربود
دام حيله خرگوش، كمند شكار شير شد، عجب خرگوشى كه شيرى را شكار مى كند!

موسیی فرعون را با رود نیل                می کشد با لشکر و جمع ثقیل
موسايى كه فرعونى را با آن همه لشكر انبوه با رود نيل غرق مى كند.

پشه ای نمرود را با نیم پر                        می شکافد بی محابا درز سر
پشه يى نيم بال بى پروا كاسه سر نمرود را مى شكافد.

حال آن کاو قول دشمن را شنود           بین جزای آن که شد یار حسود
اين حال آن كسى است كه به گفته دشمن گوش دهد، سزاى يار حسود را تماشا كن.

حال فرعونی که هامان را شنود                        حال نمرودی که شیطان را شنود
حال فرعونى كه به گفته هاى هامان گوش دهد، و نمرودى كه گوش به گفته شيطان دهد چنين است.

دشمن ار چه دوستانه گویدت                        دام دان گر چه ز دانه گویدت
دشمن اگر دوستانه هم سخن بگويد، اگر از دانه گويد بدانكه دام است.

گر ترا قندی دهد آن زهر دان                     گر به تن لطفی کند آن قهر دان
اگر قندى به تو دهد، بدانكه زهر است، اگر به تو اظهار لطف كند، بدانكه دشمنى است.

چون قضا آید نبینی غیر پوست                      دشمنان را باز نشناسی ز دوست   
چون قضا پيش آيد جز ظاهر را نخواهى ديد و دشمنان را از دوست بازنخواهي شناخت.

چون چنین شد ابتهال آغاز کن                   ناله و تسبیح و روزه ساز کن
چون چنين پيش آيد، ناله كن، زارى كن و به عبادت پرداز و روزه بگير.

ناله می کن کای تو علام الغیوب                      زیر سنگ مکر بد ما را مکوب
فرياد برآور كه اى داناى راز! ما را زير سنگ مكر بد خرد مكن.

گر سگی کردیم ای شیر آفرین                       شیر را مگمار بر ما زین کمین
خدايا! اگر ما پليدى نشان داديم، اى خداى شيرآفرين! شير را از اين كمينگاه بر ما مسلط مكن.

آب خوش را صورت آتش مده                 اندر آتش صورت آبی منه
آب شيرين را به صورت آتش در مياور، آتش را به صورت آب نشان مده.

از شراب قهر چون مستی دهی                نیستها را صورت هستی دهی
اگر از شراب قهر خود ما را سست كنى، نيستيها را به صورت هست نشان مى دهى.

چیست مستی بند چشم از دید چشم                 تا نماید سنگ گوهر پشم یشم
مستى چيست؟ زوال بينايى تا آن حد كه سنگ را گوهر و پشم را سنگ يشم بيند.

چیست مستی حسها مبدل شدن                   چوب گز اندر نظر صندل شدن
مستى چيست؟ آن است كه چوب گز، صندل به نظر آيد، و حسها تبديل يابد.

قصه ی هدهد و سلیمان در بیان آن که چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود


چون سلیمان را سراپرده زدند                 جمله مرغانش به خدمت آمدند
چون چادر سليمان برپا شد، پرندگان به حضور وى آمدند.

هم زبان و محرم خود یافتند                 پیش او یک یک به جان بشتافتند
او را هم زبان و محرم يافتند، همه به جان و دل پيش او شتافتند.

جمله مرغان ترک کرده جیک جیک                       با سلیمان گشته افصح من اخیک
همه پرندگان نغمه خوانى را ترك كردند و با سليمان فصيح تر از برادر به صحبت پرداختند.

هم زبانی خویشی و پیوندی است                 مرد با نامحرمان چون بندی است
هم زبان بودن، خويشاوندى و پيوستگى است؛ انسان با بيگانگان، گويى در زندان است.

ای بسا هندو و ترک هم زبان                  ای بسا دو ترک چون بیگانگان
اى بسا هندو و ترك با هم هم زبان باشند و چه بسا كه دو ترك با هم بيگانگى كنند.

پس زبان محرمی خود دیگر است                      هم دلی از هم زبانی بهتر است
بنابراين زبان آشنايى زبانى ديگر است، همدل بودن بهتر از هم زبان بودن است.

غیر نطق و غیر ایما و سجل                       صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
بدون سخن گفتن و اشاره و نوشتن، از دل صدها هزار ترجمان بر مى خيزد.

جمله مرغان هر یکی اسرار خود                 از هنر وز دانش و از کار خود
همه پرندگان، يك به يك، اسرار خود و هنر و دانش خود را،

با سلیمان یک به یک وامی نمود              از برای عرضه خود را می ستود
با سليمان در ميان مى گذاشتند و هريك از آنها خود را مى ستود.

از تکبر نی و از هستی خویش                   بهر آن تا ره دهد او را به پیش
اين ستايش از روى تكبر و خودنمايى نبود، بلكه براى آن بود كه آنان را به حضور راه دهد.

چون بباید برده ای را خواجه ای                    عرضه دارد از هنر دیباجه ای
چون برده يى بخواهد به خواجه يى انتساب جويد، اندكى از هنرهاى خود را نشان مى دهد.

چون که دارد از خریداریش ننگ                    خود کند بیمار و کر و شل و لنگ
اگر از خريدارى آن خواجه اكراه داشته باشد، خود را بيمار و شل و كر و لنگ وانمود مى كند.

نوبت هدهد رسید و پیشه اش                   و آن بیان صنعت و اندیشه اش
نوبت به هدهد رسيد تا هنر و پيشه و انديشه اش را بازگويد.

گفت ای شه یک هنر کان کهتر است                   باز گویم گفت کوته بهتر است
گفت: پادشاها! من هنر كوچكى دارم، آن را به اختصار مى گويم كه ايجاز بهتر است.

گفت بر گو تا کدام است آن هنر                      گفت من آن گه که باشم اوج بر
گفت: بگو كه آن هنر چيست؟ گفت: آنگاه كه من در اوج آسمانها پرواز مى كنم،

بنگرم از اوج با چشم یقین                    من ببینم آب در قعر زمین
از اوج آسمان چون به چشم يقين به پايين بنگرم، مى توانم آب را در قعر زمين ببينم،

تا کجایست و چه عمق استش چه رنگ                    از چه می جوشد ز خاکی یا ز سنگ
كه آن آب كجاست، چقدر عمق دارد، چه رنگى است، از خاك مى جوشد يا از سنگ.

ای سلیمان بهر لشکرگاه را                   در سفر می دار این آگاه را
اى سليمان! اين پرنده آگاه (من هدهد) را براى تعيين لشكرگاه در جنگها نزد خود نگاه دار.

پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق                در بیابانهای بی آب عمیق
سليمان گفت كه تو در بيابانهاى بى آب بيكران، براى ما دوست خوبى خواهى بود.

طعنه ی زاغ در دعوی هدهد

زاغ چون بشنود آمد از حسد         با سلیمان گفت کاو کژ گفت و بد
چون كلاغ اين سخنان را شنيد، از حسد پيش سليمان آمد و گفت كه او سخنى بد و گزافه گفت.

از ادب نبود به پیش شه مقال                   خاصه خود لاف دروغین و محال
در برابر شاه سخن گفتن مغاير ادب است، مخصوصا كه آن سخن ادعاى صرف و دروغ باشد.

گر مر او را این نظر بودی مدام                      چون ندیدی زیر مشتی خاک دام
اگر او پيوسته چنين بينشى داشت، چرا زير مشتى خاك، دام را نمى بيند؟

چون گرفتار آمدی در دام او                          چون قفس اندر شدی ناکام اوچرا گرفتار دام مى شود؛ چگونه بى آنكه خود بخواهد در قفس محبوس مى گردد؟

پس سلیمان گفت ای هدهد رواست             کز تو در اول قدح این درد خاست
سليمان گفت: اى هدهد! شايسته است كه تو در اولين قدح چنين بدمستى كنى؟

چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ                 پیش من لافی زنی آن گه دروغ
اى كسى كه دوغ خورده اى، چگونه خود را مست نشان مى دهى، پيش من ادعايى مى كنى كه اساسا دروغ است؟

جواب گفتن هدهد طعنه ی زاغ را
جواب گفتن هدهد به طعنه ی زاغ

گفت ای شه بر من عور گدای            قول دشمن مشنو از بهر خدای
هدهد گفت: پادشاها! خدا را، به گفته دشمن درباره من لخت و گدا گوش مسپار.

گر به بطلان است دعوی کردنم                   من نهادم سر ببر این گردنم
اگر اين ادعاى من باطل باشد، سر نهاده ام، بفرما سرم را قطع كنند.

زاغ کاو حکم قضا را منکر است                      گر هزاران عقل دارد کافر است
زاغ كه قضا را انكار مى كند، اگر هزار عقل هم داشته باشد، كافر است.

در تو تا کافی بود از کافران                جای گند و شهوتی چون کاف ران
اگر در وجود تو حرفى از كلمه «كافران» باشد، چون آلت تناسلى زنان جاى گند و شهوتى.

من ببینم دام را اندر هوا                   گر نپوشد چشم عقلم را قضا
اگر قضا چشم مرا نبندد، قادرم كه از اوج هوا دام را ببينم.

چون قضا آید شود دانش به خواب                    مه سیه گردد بگیرد آفتاب
ولى اگر قضا فرارسد، دانش به خواب مى رود، ماه تيره و خورشيد تار مى شود.

از قضا این تعبیه کی نادر است                از قضا دان کاو قضا را منکر است
اين نوع توطئه از قضا بعيد نيست، انكار منكر قضا نيز از قضاست.

قصه ی آدم علیه السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل
قصه آدم (ع) و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهى و ترک تأویل

بو البشر کاو علم الاسما بگ است                      صد هزاران علمش اندر هر رگ است
حضرت آدم كه سرور آيه «علم الاسماء» است و در هر رگ او صدها هزار دانش نهفته است،

اسم هر چیزی چنان کان چیز هست                تا به پایان جان او را داد دست
اسم هر چيز چنانكه آن چيز هست، تا پايان كار بر جان وى تعليم شده بود.

هر لقب کاو داد آن مبدل نشد                     آن که چستش خواند او کاهل نشد
هر لقبى كه حضرت آدم بر چيزى نهاد، تغيير نپذيرفت، كسى را كه چست خواند، سست نشد.

هر که آخر مومن است اول بدید                       هر که آخر کافر او را شد پدید
هر كسى را كه پايان كارش به ايمان منجر مى شود، از آغاز آن را دريافت و هر كه سرانجام كافر مى شد، از ابتدا مى دانست.

اسم هر چیزی تو از دانا شنو                  سر رمز علم الاسما شنو
اسم هر چيزى را از شخص دانا شنو. تا رمز «علم الاسما» را دريابى.

اسم هر چیزی بر ما ظاهرش                         اسم هر چیزی بر خالق سرش
به نظر ما اسم هر چيزى متناسب با ظاهر آن است، اما پيش خالق اسم متناسب با باطن است.

نزد موسی نام چوبش بد عصا                    نزد خالق بود نامش اژدها
چوبدستى موسى به نظر خود او عصا مى آمد در حالى كه نام آن نزد خدا اژدها بود.

بد عمر را نام اینجا بت پرست                    لیک مومن بود نامش در الست
اينجا نام عمر، بت پرست بود، ولى در عالم الست، مؤمن ناميده مى شد.

آن که بد نزدیک ما نامش منی                          پیش حق این نقش بد که با منی
آنچه ما آن را منى مى خوانيم، پيش خدا همان تويى كه الآن در برابر من نشسته اى.

صورتی بود این منی اندر عدم                       پیش حق موجود نه بیش و نه کم
اين منى در عالم عدم، صورتى بيش نبود، در حالى كه نزد خدا بى بيش و كم وجود داشت.

حاصل آن آمد حقیقت نام ما                       پیش حضرت کان بود انجام ما
خلاصه آنكه نزد خدا حقيقت نام ما همان است كه سرانجام خواهيم داشت.

مرد را بر عاقبت نامی نهد                         نه بر آن کاو عاریت نامی نهد
خداوند بر انسان نامى مى نهد كه سرانجام بايد داشته باشد، آن نام همانند نام عاريت نيست كه انسانها نهند.

چشم آدم چون به نور پاک دید                    جان و سر نامها گشتش پدید
چون چشم آدم با نور پاك نظاره كرد، روح و رمز نامها برايش روشن شد.

چون ملک انوار حق در وی بیافت                         در سجود افتاد و در خدمت شتافت
فرشتگان كه در وى انوار الهى يافتند، سجده كردند و به خدمت وى پرداختند.

مدح این آدم که نامش می برم                             قاصرم گر تا قیامت بشمرم
اين آدم (ع) كه از وى نام مى برم، اگر تا قيامت به ستايش او پردازم، از مدح او قاصرم.

این همه دانست و چون آمد قضا                         دانش یک نهی شد بر وی خطا
آدم، همه اين اسما را مى دانست، قضا آمد، دانش يك نهى بر وى پوشيده ماند و او را به راه خطا كشانيد.

کای عجب نهی از پی تحریم بود                           یا به تاویلی بد و توهیم بود
گفت: آيا اين نهى به علت تحريم بود، يا براى ترساندن بود و مى شد تأويلش كرد؟

در دلش تاویل چون ترجیح یافت                         طبع در حیرت سوی گندم شتافت
چون در دل تأويل را برتر دانست، متحيرانه طبعش به گندم ميل كرد.

باغبان را خار چون در پای رفت                      دزد فرصت یافت، کالا برد تفت
چون خارى در پاى باغبان خليد، دزد فرصت را غنيمت شمرد و به سرعت كالا را دزديد.

چون ز حیرت رست باز آمد به راه                     دید برده دزد رخت از کارگاه
چون از حيرت بازآمد و دوباره هدايت يافت، ديد كه دزد كالا را برده است.

ربنا إنا ظلمنا گفت و آه                    یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه
آه كشيد و گفت: «پروردگارا! ظلم كرديم»، يعنى ظلمت ما را فرا گرفت و راه گم شد.

پس قضا ابری بود خورشید پوش                      شیر و اژدرها شود زو همچو موش
اين قضا ابرى است كه خورشيد را مى پوشاند، حتى شير و اژدها را قضا به موشى بدل مى سازد.

من اگر دامی نبینم گاه حکم                     من نه تنها جاهلم در راه حکم
اگر به هنگام فرمانروايى قضا نمى توانم دام را ببينم، من تنها جاهلى نيستم كه در راه فرمان قضا خود را مى بازم.

ای خنک آن کاو نکو کاری گرفت                 زور را بگذاشت او زاری گرفت
خوشا بر كسى كه كارى نيكو در پيش گرفت، آن كه زور را بگذاشت و زارى آغاز كرد.

گر قضا پوشد سیه همچون شبت                    هم قضا دستت بگیرد عاقبت
اگر قضا چون شبى تيره تو را احاطه كند، سرانجام نيز قضا دستگيرت خواهد بود.

گر قضا صد بار قصد جان کند                هم قضا جانت دهد درمان کند
اگر قضا صد بار قصد جان تو كند، بازهم قضا به تو جان مى بخشد و درمانت مى كند.

این قضا صد بار اگر راهت زند                 بر فراز چرخ خرگاهت زند
اگر قضا صد بار رهزن راه تو باشد، باز خرگاه تو را بر فراز افلاك برپا مى كند.

از کرم دان این که می ترساندت                   تا به ملک ایمنی بنشاندت
چون مى خواهد ترا به سرزمين امن هدايت كند، مى ترساندت، ازاين رو اين ترساندن را بر كرم او حمل كن.

این سخن پایان ندارد گشت دیر                     گوش کن تو قصه ی خرگوش و شیر
اين سخن پايان ناپذير است، دير شد، به قصه خرگوش و شير گ

پای واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

چون که نزد چاه آمد شیر دید                 کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
شير چون بر سر چاه آمد، ديد كه خرگوش عقب ماند و پا پس كشيد.

گفت پا واپس کشیدی تو چرا               پای را واپس مکش پیش اندر آ
گفت: چرا پا سست كردى؟ عقب نمان، جلو بيفت.

گفت کو پایم که دست و پای رفت               جان من لرزید و دل از جای رفت
خرگوش گفت: كو پاى؟ دست و پايم سست شده، دلم از جاى كنده شده است.

رنگ رویم را نمی بینی چو زر                      ز اندرون خود می دهد رنگم خبر 
مگر نمى بينى كه صورتم چون طلا زرد شده است؟ رنگ رخسارم از حال درون خبر مى دهد.

حق چو سیما را معرف خوانده است                              چشم عارف سوی سیما مانده است
خدا، سيما را معرف انسان ناميده است، از اين روست كه عارف به سيما چشم دوخته است.

رنگ و بو غماز آمد چون جرس                             از فرس آگه کند بانگ فرس
رنگ و بو، چون جرس غمازند؛ شيهه اسب از وجود اسب خبر مى دهد.

بانگ هر چیزی رساند زو خبر                    تا بدانی بانگ خر از بانگ در
صداى هر چيزى از وجود آن چيز خبر مى دهد تا تو بانگ خر را از صداى در بازشناسى.

گفت پیغمبر به تمییز کسان                             مرء مخفی لدی طی اللسان
پيامبر آنگاه كه درباره تشخيص انسانها سخن مى گفت، فرمود كه «انسان، پشت زبان خود پنهان است».

رنگ رو از حال دل دارد نشان                  رحمتم کن مهر من در دل نشان
رنگ رخسار از حال درون خبر مى دهد، بر من رحم كن و دوستى مرا به دلت راه ده.

رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر                        بانگ روی زرد باشد صبر و نکر
گويى رنگ سرخ رخسار، نشان شكرگزارى است و رنگ زرد رخسار نشانه تلخ صبر و جفاست.

در من آمد آن که دست و پا برد                      رنگ رو و قوت و سیما برد
من چيزى ديدم كه دست و پايم را سست كرد، رنگ رخسار و تاب و توانم را ربود.

آن که در هر چه در آید بشکند                              هر درخت از بیخ و بن او بر کند
چيزى كه بر هر چه مستولى شود، در هم مى شكند و هر درختى را از ريشه بر مى اندازد.

در من آمد آن که از وی گشت مات                        آدمی و جانور جامد نبات
چيزى بر من مسلط شد كه انسان، حيوان و نبات در برابر آن حيران مى شوند.

این خود اجزایند کلیات از او                         زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
اينها اجزايند، حتى كليات (امور كلى: اجناس و انواع) در برابر آن رنگ باختند و فاسد شدند.

تا جهان گه صابر است و گه شکور                            بوستان گه حله پوشد گاه عور
تا دنيا گاه صابر و گه شاكرست و بوستان گاه حله پوش و گه لخت وعور است.

آفتابی کاو بر آید نارگون                                ساعتی دیگر شود او سر نگون
آفتاب كه به رنگ آتش طلوع مى كند، در زمانى ديگر سرنگون مى شود.

اختران تافته بر چار طاق                     لحظه لحظه مبتلای احتراق
ستارگانى كه بر گنبد فلك (چارطاق) مى درخشند، گاه گاهى گرفتار بلاى احتراق اند.

ماه کاو افزود ز اختر در جمال                          شد ز رنج دق او همچون خیال
ماه كه در درخشش و زيبايى برتر از ستارگان است، گرفتار دق مى شود و چون خيال مى گردد (باريك مى شود).

این زمین با سکون با ادب                     اندر آرد زلزله ش در لرز تب
اين زمين ساكن و با ادب را نيز زلزله به تب و لرز دچار مى كند.

ای بسا که زین بلای مرده ریگ                        گشته است اندر جهان او خرد و ریگ
بسا كوهها كه در جهان از اين بلاى صاحب مرده، خرد و ريز شده است.

این هوا با روح آمد مقترن                              چون قضا آید وبا گشت و عفن
حتى چون قضا آيد، اين هواى جان بخش نيز وباخيز و بدبوى مى گردد.

آب خوش کاو روح را همشیره شد               در غدیری زرد و تلخ و تیره شد
آب شيرين كه همشيره (موافق) روان انسانى است، درون بركه، زرد و تلخ و تيره مى شود.

آتشی کاو باد دارد در بروت                           هم یکی بادی بر او خواند یموت
آتش كه خودبين است (باد در بروت دارد)، بادى بر آن مى وزد و فرومى نشاندش.

حال دریا ز اضطراب و جوش او                      فهم کن تبدیلهای هوش او
حال دريا را از تلاطم و دگرگونيهاى آن درياب.

چرخ سر گردان که اندر جستجوست                             حال او چون حال فرزندان اوست
حال چرخ سرگشته كه پيوسته در تكاپوست، چون حال فرزندان (مواليد) اوست.

گه حضیض و گه میانه گاه اوج                  اندر او از سعد و نحسی فوج فوج
گاه به پستى مى گرايد، گاه معتدل است و گه اوج مى گيرد، در آن نيز فوج فوج سعدها و نحسها توان يافت.

از خود ای جزوی ز کلها مختلط                  فهم می کن حالت هر منبسط
اى جزوى كه از كلهاى ساده پديد آمده اى، حالت هر چيز ساده را با خود قياس كن.

چون که کلیات را رنج است و درد                  جزو ایشان چون نباشد روی زرد
وقتى كه كليات گرفتار درد و رنج باشند، اجزاى آنها چگونه پژمرده نباشد؟

خاصه جزوی کاو ز اضداد است جمع                 ز آب و خاک و آتش و باد است جمع
بخصوص جزوى كه از اضداد جمع شده و از آب وخاك و آتش و باد به وجود آمده است.

این عجب نبود که میش از گرگ جست            این عجب کاین میش دل در گرگ بست
اگر ميشى از گرگ (مخالف) بگريزد، شگفت نيست؛ شگفت آور اين است كه ميش دل به گرگ بسته باشد.

زندگانی آشتی ضدهاست                        مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست
زندگانى، توافق اضداد است؛ درگير شدن جنگ بين آنها مرگ است.

لطف حق این شیر را و گور را              الف داده ست این دو ضد دور را
لطف الهى بين شير و گورخر، يعنى بين اين دو ضد دور از هم الفتى برقرار كرده است.

چون جهان رنجور و زندانی بود        چه عجب رنجور اگر فانی بود
از آنجايى كه جهان، بيمار و محبوس است، مگر مى توان از مرگ بيمار شگفت زده شد؟

خواند بر شیر او از این رو پندها                 گفت من پس مانده ام زین بندها
خرگوش اين نوع پندها را به گوش شير خواند و گفت: اين بندهاست كه مرا واپس نگه داشته است.

پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش

شیر گفتش تو ز اسباب مرض       این سبب گو خاص کاین استم غرض
شير گفت: تو سبب اين بيماريها را رها كن، چرا واپس ماندى؟ علت آن را به من بگوى، مى خواهم آن را بدانم.

گفت آن شیر اندر این چه ساکن است               اندر این قلعه ز آفات ایمن است
خرگوش گفت: آن شير در اين چاه است، در اين قلعه از آفات در امان است.

قعر چه بگزید هر کی عاقل است                ز آن که در خلوت صفاهای دل است
عاقل، قعر چاه را بر مى گزيند (خلوت نشينى مى كند)، زيرا كه صفاهاى دل در تنهايى است.

ظلمت چه به که ظلمتهای خلق               سر نبرد آن کس که گیرد پای خلق
ظلمت درون چاه از ظلمات درون مردم بهتر است؛ آن كس كه از خلق پيروى كند، نمى تواند سر خود را برهاند.

گفت پیش آ زخمم او را قاهر است      تو ببین کان شیر در چه حاضر است
شير گفت: جلوتر آى، زخم كارى بر او خواهم زد؛ تو نگاه كن كه آيا شير همان جاست؟

گفت من سوزیده ام ز آن آتشی               تو مگر اندر بر خویشم کشی
خرگوش گفت: من از آن شير خشمگين سوخته ام، مگر اينكه تو مرا در آغوش بگيرى،

تا بپشت تو من ای کان کرم                 چشم بگشایم به چه در بنگرم
تا به پشتيبانى تو، اى كريم! من چشم بگشايم و به چاه بنگرم.

نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را


چون که شیر اندر بر خویشش کشید         در پناه شیر تا چه می دوید
شير خرگوش را در آغوش گرفت و خرگوش در پناه شير بر لب چاه آمد.

چون که در چه بنگریدند اندر آب              اندر آب از شیر و او در تافت تاب
چون در آب چاه نظر انداختند، عكس آن دو در آب افتاد.

شیر عکس خویش دید از آب تفت            شکل شیری در برش خرگوش زفت
شير ناگهان در آب عكس خود را به صورت شيرى كه خرگوش فربهى در آغوش دارد، ديد.

چون که خصم خویش را در آب دید             مر و را بگذاشت و اندر چه جهید
چون شير دشمن خود را در آب ديد، خرگوش را رها كرد و درون چاه پريد.

در فتاد اندر چهی کاو کنده بود      ز آن که ظلمش در سرش آینده بود
در چاهى كه خود كنده بود، فروافتاد، ظلمى كه كرده بود، بر سر خود او آمد.

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان      این چنین گفتند جمله عالمان
ستم ستمگران چاهى ظلمانى است، همه دانشمندان چنين گفته اند.

هر که ظالمتر چهش با هول تر                عدل فرموده ست بدتر را بتر
گفته اند كه هركس ظالم تر باشد، چاهش هولناك تر است، عدل فرموده است كه بدتر را بايد بدتر كيفر داد.

ای که تو از ظلم چاهی می کنی                  دان که بهر خویش دامی می کنی
اى آنكه به سبب داشتن جاه و مقام ستمگرى مى كنى، براى خود دامى فراهم مى سازى.

گرد خود چون کرم پیله بر متن             بهر خود چه می کنی اندازه کن
چون كرم ابريشم گرد خود متن، اگر براى خود چاهى مى كنى به اندازه خود بكن.

مر ضعیفان را تو بی خصمی مدان           از نبی ذا جاء نصر اللَّه خوان
ضعيفان را بى ياور مپندار، از قرآن سوره نصر را تلاوت كن.

گر تو پیلی خصم تو از تو رمید           نک جزا طیرا ابابیلت رسید
اگر تو پيلى [قدرتمند] شوى، چنانكه خصم از تو بگريزد، باز مرغان ابابيل به تو خواهند رسيد.

گر ضعیفی در زمین خواهد امان          غلغل افتد در سپاه آسمان
اگر ناتوانى بر روى زمين امانى خواهد، غلغله يى در ميان سپاهيان آسمان برپا مى شود.

گر بدندانش گزی پر خون کنی      درد دندانت بگیرد چون کنی
اگر كسى را با دندان مجروح و خونين كنى، دندانت درد بكند چه خواهى كرد؟

شیر خود را دید در چه وز غلو             خویش را نشناخت آن دم از عدو
شير خود را درون چاه يافت، از خشم نتوانست خود را از دشمن بازشناسد.

عکس خود را او عدوی خویش دید       لا جرم بر خویش شمشیری کشید
عكس خود را دشمن خويش انگاشت و ناگزير به روى خود شمشير كشيد.

ای بسا ظلمی که بینی از کسان           خوی تو باشد در ایشان ای فلان
اى فلان! ستمهاى بسيارى كه در ديگران مى بينى، انعكاس خوى تو در آنان است.

اندر ایشان تافته هستی تو           از نفاق و ظلم و بد مستی تو
موجوديت تو، از دورويى و ستم و بدمستى تو در آنها تابيده است.

آن تویی و آن زخم بر خود می زنی             بر خود آن دم تار لعنت می تنی
آن تويى، تو زخم بر خود مى زنى و ريسمان لعنت را بر دور خود مى تنى.

در خود آن بد را نمی بینی عیان              ور نه دشمن بودیی خود را به جان
آن كار بد را در خود آشكارا نمى بينى و الا از ته دل دشمن خود مى شدى.

حمله بر خود می کنی ای ساده مرد                همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
اى مرد ابله! تو همانند آن شير كه بر خود تاخت، به خود حمله مى كنى.

چون به قعر خوی خود اندر رسی               پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
اگر به اعماق چاه وجود خويش مى رسيدى، در مى يافتى كه آن ناكسى از خود توست.

شیر را در قعر پیدا شد که بود        نقش او آن کش دگر کس می نمود
شير را در قعر چاه معلوم شد كه آن عكسى كه او شير ديگرى مى پنداشت، هم خود او بود.

هر که دندان ضعیفی می کند                    کار آن شیر غلط بین می کند
هركس دندان ضعيفى را بكند، كار آن شير گمراه را انجام مى دهد.

ای بدیده عکس بد بر روی عم                 بد نه عم است آن تویی از خود مرم
اى آنكه بر روى عموى خويش عكس بد را مى بينى، آن بد از عموى تو نيست، از خود توست، از خود رم مكن.

مومنان آیینه ی همدیگرند                 این خبر می از پیمبر آورند
مؤمنان آينه يكديگرند، اين خبر را از پيامبر (ص) روايت كرده اند.

پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود                    ز آن سبب عالم کبودت می نمود
در برابر چشمان خود شيشه كبودى گرفته اى، از اين روست كه دنيا به نظرت كبود ديده مى شود.

گر نه کوری این کبودی دان ز خویش                  خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
اگر كور نيستى اين كبودى را از خود دان، خود را بد گوى و ديگر كسان را بد مگوى.

مومن ار ینظر بنور اللَّه نبود                غیب مومن را برهنه چون نمود
اگر مؤمن با نور الهى نمى نگريست، آيا غيب، آشكارا بر مؤمن معلوم مى شد؟

چون که تو ینظر بنار اللَّه بدی                   در بدی از نیکویی غافل شدی
چون تو با نار الهى مى ديدى، نمى توانستى نيكى را از بدى بازشناسى.

اندک اندک آب بر آتش بزن                 تا شود نار تو نور ای بو الحزن
اى انسان غم زده! اندك اندك آب بر آتش بزن، تا نار تو به نور بدل شود.

تو بزن یا ربنا آب طهور              تا شود این نار عالم جمله نور
پروردگارا! تو آب طهور بر آتش دنيا زن تا اين نار عالم به نور مبدل شود.

آب دریا جمله در فرمان تست               آب و آتش ای خداوند آن تست
آب دريا مطلقا فرمانبردار توست، پروردگارا! آب و آتش به تو تعلق دارند.

گر تو خواهی آتش آب خوش شود             ور نخواهی آب هم آتش شود
اگر تو اراده كنى آتش به آبى گوارا بدل مى شود و اگر اراده نكنى آب هم آتش مى شود.

این طلب در ما هم از ایجاد تست              رستن از بی داد یا رب داد تست
اين طلب را هم تو در نهاد ما قرار داده اى، رها شدن ما از ستم، پروردگارا! عدل توست.

بی طلب تو این طلب مان داده ای           گنج احسان بر همه بگشاده ای
اين طلب را بدون آنكه ما بخواهيم تو به ما داده اى، گنج احسان خود را بر همه گشاده اى.

مژده بردن خرگوش سوی نخجیران که شیر در چاه افتاد 


چون که خرگوش از رهایی شاد گشت       سوی نخجیران دوان شد تا به دشت
چون خرگوش از رهايى خود شادمان شد، دوان سوى نخچيران دشت رفت.

شیر را چون دید در چه کشته زار               چرخ می زد شادمان تا مرغزار
چون ديد كه شير به زارى درون چاه كشته شد، شادمانه چرخ زنان تا مرغزار رفت.

دست می زد چون رهید از دست مرگ            سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
چون از دست مرگ رسته بود، چون شاخ و برگ سرسبز و رقصان دست مى زد.

شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد                سر بر آورد و حریف باد شد
شاخ و برگ چون از زندان خاك آزاد شوند، سر بر مى آورند و حريف باد مى شوند.

برگها چون شاخ را بشکافتند               تا به بالای درخت اشتافتند
برگها آنگاه كه شاخه ها را مى شكافند خود را تا فراز درخت مى كشانند.

با زبان شطاه شکر خدا     می سراید هر بر و برگی جدا
هر شاخه و ميوه يى با زبانى جداگانه خدا را شكرگزارى مى كنند.

که بپرورد اصل ما را ذو العطا        تا درخت استغلظ آمد و استوی
گويند كه خداى صاحب احسان ما را پرورد، تا شاخه هاى درخت «استوار شد و برپا ايستاد».

جانهای بسته اندر آب و گل                چون رهند از آب و گلها شاد دل
جانهاى گرفتار در آب وگل نيز چون از زندان آب وگل رها شوند،

در هوای عشق حق رقصان شوند                    همچو قرص بدر بی نقصان شوند
شادمانه در هواى عشق جانان به رقص در مى آيند و چون ماه چهارده شبه بى نقص مى شوند.

جسمشان در رقص و جانها خود مپرس                   و آن که گرد جان از آنها خود مپرس
جسمشان رقصان است، اما از جانهاشان مپرس، از آنان كه جملگى جان اند ابدا سؤال مكن.

شیر را خرگوش در زندان نشاند                      ننگ شیری کاو ز خرگوشی بماند
خرگوش شير را زندانى كرد، ننگ بر آن شيرى كه مغلوب خرگوش شود.

در چنان ننگی و آن گه این عجب                فخر دین خواهد که گویندش لقب
به چنان حال ننگينى افتاد و عجيب آن است كه مى خواهد او را با لقب فخر الدين بخوانند.

ای تو شیری در تک این چاه فرد                       نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد
اى مرد! تو نيز همانند شيرى در ته چاه قرار دارى، نفس چون خرگوش تو خون تو را ريخته و خورده است.

نفس خرگوشت به صحرا در چرا                    تو به قعر این چه چون و چرا
نفس چون خرگوش تو در صحرا مى گردد و تو خودت در عمق چاه چون و چرا مانده اى.

سوی نخجیران دوید آن شیر گیر                  کابشروا یا قوم إذ جاء البشیر
آن خرگوش شيرگير سوى نخچيران رفت و گفت: مژده، مژده اى قوم! براى شما خبر خوش آورده ام.

مژده مژده ای گروه عیش ساز                     کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
مژده اى گروه خوش گذران كه آن سگ دوزخى باز به دوزخ رفت.

مژده مژده کان عدوی جانها           کند قهر خالقش دندانها
مژده كه قهر خدا دندانهاى آن دشمن جانها را كند.

آن که از پنجه بسی سرها بکوفت                     همچو خس جاروب مرگش هم بروفت
كسى كه با پنجه خود بسيارى را سركوب كرده بود، جاروب مرگ، چون خسى او را زدود.

جمع شدن نخجیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را


جمع گشتند آن زمان جمله وحوش            شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
آنگاه همه حيوانات وحشى، شاد و خندان و غرقه در شوق و ذوق گرد آمدند.

حلقه کردند او چو شمعی در میان             سجده آوردند و گفتندش که هان
دور او حلقه زدند و او را چون شمعى در ميان گرفتند، همه حيوانات صحرايى در برابرش تعظيم كردند.

تو فرشته ی آسمانی یا پری      نی تو عزراییل شیران نری
گفتند: تو فرشته آسمانى يا پرى هستى؟ نه، تو عزرائيل شير نرى.

هر چه هستی جان ما قربان تست             دست بردی دست و بازویت درست
هر چه خواهى باش، جان ما قربان تو، بر شير چيره شدى دست و بازويت درد نكند.

راند حق این آب را در جوی تو              آفرین بر دست و بر بازوی تو
حق افتخار را نصيب تو كرد، آفرين بر دست و بازوى تو باد.

باز گو تا چون سگالیدی به مکر                  آن عوان را چون بمالیدی به مکر
بار ديگر بازگو كه چگونه بر او مكر انديشيدى، آن ستمگر را چگونه به حيله گوشمال دادى؟

باز گو تا قصه درمانها شود              باز گو تا مرهم جانها شود
قصه را بازگو تا درمان درد ما شود، بازگو تا مرهم جان ما شود.

باز گو کز ظلم آن استم نما      صد هزاران زخم دارد جان ما
بار ديگر آن قصه را بازگو زيرا كه از مظالم آن ستمگر صدها هزار زخم بر جان ماست.

گفت تایید خدا بود ای مهان      ور نه خرگوشی که باشد در جهان
خرگوش گفت: اى بزرگان! اين تأييد الهى بود و الا در جهان، خرگوش چه كاره است؟

قوتم بخشید و دل را نور داد            نور دل مر دست و پا را زور داد
او بر من توان بخشيد و بر دل من نورى عطا كرد، نور دل نيز بر دست و پاى من توان بخشيد.

از بر حق می رسد تفضیلها               باز هم از حق رسد تبدیلها
برتريها از جانب حق مى آيد، دگرگونيها نيز از حق مى رسد.

حق به دور و نوبت این تایید را     می نماید اهل ظن و دید را
حق به دور و نوبت اين تأييد را هم به اهل ظن مى دهد و هم به اهل ديد.


پند دادن خرگوش نخجیران را که بدین شاد مشوید



هین به ملک نوبتی شادی مکن       ای تو بسته ی نوبت آزادی مکن

به خود آى، چون ملك نوبتى به تو رسد شادمانى مكن، اى كسى كه وابسته نوبتى، بر آن مباش كه آزادى از خود نشان دهى.

آن که ملکش برتر از نوبت تنند     برتر از هفت انجمش نوبت زنند

نوبت آن كسانى را كه نوبتشان برتر از نوبت است، بر فراز هفت ستاره مى زنند.

برتر از نوبت ملوک باقی اند      دور دایم روحها با ساقی اند

آنان كه برتر از نوبت اند، ملوك باقى اند، جاى آنان مدام همنشين ساقى است.

ترک این شرب ار بگویی یک دو روز      در کنی اندر شراب خلد پوز

اگر يكى دو روز اين شرب را فروگذارى، كام به شراب باقى مى رسانى.

تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر
تفسير «ما از جهاد اصغر به جهاد اكبر بازگشتيم»


ای شهان کشتیم ما خصم برون    ماند خصمی زو بتر در اندرون 
گفت: اى پادشاهان! دشمن بيرونى را كشتيم، اما در درون خصمى سر سخت تر از آن هنوز باقى است.


کشتن این کار عقل و هوش نیست    شیر باطن سخره ی خرگوش نیست 
كشتن اين دشمن از عهده عقل و هوش بر نمى آيد، شير درون فريفته خرگوش نمى شود.


دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست    کاو به دریاها نگردد کم و کاست 
اين نفس چون دوزخ است و دوزخ اژدهاست، اژدهايى كه عطش آن را آب درياها فرونمى نشاند.


هفت دریا را در آشامد هنوز     کم نگردد سوزش آن خلق سوز
آب هفت دريا را سر مى كشد، باز عطش آن مردم سوز فروكش نمى كند.


سنگها و کافران سنگ دل   اندر آیند اندر او زار و خجل 
سنگها و كافران سخت دل شرمنده و نالان بدان در مى آيند.


هم نگردد ساکن از چندین غذا    تا ز حق آید مر او را این ندا
دوزخ همه اين غذاها را مى خورد اما آرام نمى گيرد، تا از جانب حق اين ندا بدو مى رسد:


سیر گشتی سیر گوید نی هنوز    اینت آتش اینت تابش اینت سوز
سير شدى، سير شدى؟ دوزخ گويد: هنوز نه. عجب آتشى، عجب حرارتى، عجب سوزشى! 


عالمی را لقمه کرد و در کشید    معده اش نعره زنان هَلٛ مِنٛ مزید
جهانى را لقمه مى كند و مى بلعد، از درونش اين نعره به گوش مى رسد كه آيا بيشتر از اين نيست؟


حق قدم بر وی نهد از لا مکان    آن گه او ساکن شود از کن فکان 
در اين حال حق از لا مكان، قدم روى او مى نهد آنگاه او از عالم كن فكان ساكن مى شود.


چون که جزو دوزخ است این نفس ما      طبع کل دارد همیشه جزوها
چون نفس ما نيز از اجزاى دوزخ است، اجزا همه خوى كل را دارند.


این قدم حق را بود کاو را کشد     غیر حق خود کی کمان او کشد
اين قدم الهى است كه آن را فرومى نشاند، چه كسى جز حق مى تواند كمان آن را بكشد؟


در کمان ننهند الا تیر راست     این کمان را باژگون کژ تیرهاست 
در كمان جز تير راست ننهند، اما اين كمان بر عكس تيرهاى كج دارد.


راست شو چون تیر و واره از کمان    کز کمان هر راست بجهد بی گمان 
چون تير راست باش و از كمان بجه، زيرا كه هر تير راست از كمان خواهد جست.


چون که واگشتم ز پیکار برون      روی آوردم به پیکار درون 
چون از پيكار بيرون بازگشتيم، روى به پيكار درون آورديم.


قد رجعنا من جهاد الاصغریم        با نبی اندر جهاد اکبریم 
از جهاد كوچك بازگشته ايم، همراه پيامبر (ص) در بزرگترين جهاد شركت مى كنيم.


قوت از حق خواهم و توفیق و لاف       تا به سوزن بر کنم این کوه قاف 
از حق قوت و توفيق و چاره مى خواهم تا اين كوه قاف را با سوزن براندازم.


سهل شیری دان که صفها بشکند     شیر آن است آن که خود را بشکند
اين نكته را بدانكه ستيز با شير صفدر آسان است، شير واقعى آن است كه نفس خود را مغلوب كند.

رای خود درباره این پست انتخاب کنید
  • icon
  • icon
    نظرات
      arrow