حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی نمود
حکایت پادشاه دیگر یهود که در هلاک دین عیسى مى کوشید
بعد از این خون ریز درمان ناپذیر
کاندر افتاد از بلای آن وزیر
بعد از اين خونريزى علاج ناپذير كه از فتنه انگيزى آن وزير پيش آمد.
یک شه دیگر ز نسل آن جهود
در هلاک قوم عیسی رو نمود
پادشاهى ديگر از خاندان آن پادشاه مسيحى كش باز به كشتن قوم عيسى پرداخت.
گر خبر خواهی از این دیگر خروج
سوره بر خوان و السما ذات البروج
اگر مى خواهى درباره اين خروج اطلاعى كسب كنى، سوره «قسم به آسمان كه داراى برجهاست» را بخوان.
سنت بد کز شه اول بزاد
این شه دیگر قدم بر وی نهاد
شيوه ناپسندى كه از سلطان قبلى مانده بود، آن شاه ديگر هم پا بر جاى پاى او نهاد.
هر که او بنهاد ناخوش سنتی
سوی او نفرین رود هر ساعتی
هركس كه پايه سنتى ناخوشايند را بگذارد، هر لحظه او را نفرين مى كنند.
نیکوان رفتند و سنتها بماند
وز لئیمان ظلم و لعنتها بماند
نيكان رفتند، آيينهاى نيك آنان بر جاى ماند، از بدان هم ستمها و نفرينها باقى ماند.
تا قیامت هر که جنس آن بدان
در وجود آید بود رویش بدان
بدانكه تا قيامت هركس كه از جنس آن بدكاران در وجود آيد، روى به بدى دارد.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق می رود تا نفخ صور
آب شيرين و آب شور در ميان مردم رگه هاى جداگانه يى دارند. اين جدايى تا دميدن صور ادامه خواهد داشت.
نیکوان را هست میراث از خوش آب
آن چه میراث است أَوٛرَثٛنَا الکتاب
نيكان از آب شيرين ارث برده اند. آن چگونه ميراثى است؟ ميراث «كتاب را بدانان ميراث داديم» است.
شد نیاز طالبان ار بنگری
شعله ها از گوهر پیغمبری
اگر دقيق شوى در مى يابى كه طالبان، بارقه يى از گوهر پيمبرى مى جويند و ازاين رو سوز و نياز دارند.
شعله ها با گوهران گردان بود
شعله آن جانب رود هم کان بود
درخشندگيها هميشه همراه جواهرات است، گوهر هرجا باشد آن هم بدانجا ميل مى كند.
نور روزن گرد خانه می دود
ز آنکه خور برجی به برجی می رود
نورى كه از پنجره به درون مى تابد، درون خانه گردش مى كند زيرا كه خورشيد از برجى به برجى ديگر در حركت است.
هر که را با اختری پیوستگی است
مر و را با اختر خود هم تگی است
هر كسى با ستاره يى پيوستگى دارد (هركس به طالعى زاده است) و او از خاصيت و تأثير ستاره خود متأثر است.
طالعش گر زهره باشد در طرب
میل کلی دارد و عشق و طلب
اگر با زهره پيوستگى داشته باشد، كلا به عشق و طرب ميل دارد.
ور بود مریخی خون ریز خو
جنگ و بهتان و خصومت جوید او
اگر با مريخ كه خوى خونريزى دارد، پيوسته باشد، جنگ و تهمت و دشمنى خواهد جست.
اخترانند از ورای اختران
که احتراق و نحس نبود اندر آن
پشت اين ستارگان ستارگانى ديگر هستند كه در كار آنان زوال و نحوستى نيست.
سایران در آسمانهای دگر
غیر این هفت آسمان معتبر
آنان در افلاك ديگرى سير مى كنند كه جز اين هفت آسمان مرئى و معتبر است.
راسخان در تاب انوار خدا
نی بهم پیوسته نی از هم جدا
آنان در تابش نور الهى مستغرقند، نه با هم پيوستگى دارند و نه جدا از هم اند.
هر که باشد طالع او ز آن نجوم
نفس او کفار سوزد در رجوم
هركس كه طالعش از آن ستارگان باشد، نفس او كفار را سنگسار مى كند و مى سوزاند.
خشم مریخی نباشد خشم او
منقلب رو غالب و مغلوب خو
خشم او خشم مريخى نيست كه حالى به حالى باشد و گه غالب و گاه مغلوب شود.
نور غالب ایمن از نقص و غسق
در میان اصبعین نور حق
نور غالب از نقص و تاريكى شديد مبراست، آن نور ميان دو انگشت خداست.
حق فشاند آن نور را بر جانها
مقبلان برداشته دامانها
خدا آن نور را بر جانها افشانده است، كسانى كه نيكبخت بودند، دامن دامن از آن برچيدند.
و آن نثار نور را وایافته
روی از غیر خدا بر تافته
آن كس كه از آن نور نثار يافته، روى از جز خداى برتافته است.
هر که را دامان عشقی نابده
ز آن نثار نور بی بهره شده
آن كسى كه دامن عشق نداشته باشد، از آن نثار بى بهره است.
جزوها را رویها سوی کل است
بلبلان را عشق با روی گل است
جزوها به جانب كل رو كرده اند، بلبل با روى گل عشقبازى مى كند.
گاو را رنگ از برون و مرد را
از درون جو رنگ سرخ و زرد را
رنگ گاو را از ظاهر او مى توان معين كرد، اما رنگ مرد را از درون بايد تشخيص داد.
رنگهای نیک از خم صفاست
رنگ زشتان از سیاه آبه ی جفاست
رنگهاى خوب از خم صفا پيدا شده، رنگهاى زشت از لجن جفا مايه گرفته است.
صِبٛغَةَ اللَّهِ نام آن رنگ لطیف
لَعٛنَةُ اللَّهِ بوی این رنگ کثیف
آن رنگ زيبا، رنگ خدايى نام گرفته و رنگ زشت، لعنة الله ناميده شده است.
آن چه از دریا به دریا می رود
از همانجا کامد آن جا می رود
آنچه از درياست باز به دريا بر مى گردد، از هرجا كه آمده است بدانجا ميل مى كند.
از سر که سیلهای تیز رو
وز تن ما جان عشق آمیز رو
سيلابهاى تندرو از كوهسارها و جانهاى عشق آميز از ابدان ما (به سرعت به درياى وحدت مى روند).
آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش که هر که این بت را سجود کند از آتش برست
آتش افروختن پادشاه یهود و بت نهادن پهلوى آتش که هر که بت را سجده کند از آتش رها خواهد شد
آن جهود سگ ببین چه رای کرد
پهلوی آتش بتی بر پای کرد
ببين آن جهود پليد چه تدبيرى انديشيد: در كنار آتش بتى قرار داد.
کان که این بت را سجود آرد برست
ور نیارد در دل آتش نشست
و گفت: هركس بر اين بت سجده كند، از آتش خواهد رست وگرنه در ميانه آتش جاى خواهد گرفت.
چون سزای این بت نفس او نداد
از بت نفسش بتی دیگر بزاد
چون او چنانكه شايسته بود، سزاى نفس را نداد، از نفس چون بت او بتى ديگر پيدا شد.
مادر بتها بت نفس شماست
ز آن که آن بت مار و این بت اژدهاست
بت نفس شما پرورنده بتهاى ديگر است، زيرا كه بت مار است و بت نفس اژدهاست.
آهن و سنگ است نفس و بت شرار
آن شرار از آب می گیرد قرار
نفس به مثابه آهن و سنگ است، بت شراره است، آن شراره با آب خاموش مى شود.
سنگ و آهن ز آب کی ساکن شود
آدمی با این دو کی ایمن شود
سنگ و آهن چگونه از آب ساكن مى شوند؟ و انسان با داشتن اين دو چگونه مى تواند در امان باشد؟
بت سیاه آبه ست در کوزه نهان
نفس مر آب سیه را چشمه دان
بت آب سياهى است كه درون كوزه نهان شده، نفس سرچشمه اين سياهابه است.
آن بت منحوت چون سیل سیاه
نفس بتگر چشمه ای بر آب راه
آن بت تراشيده همچون سيل سياه است، اما نفس بت ساز چون چشمه اى پرآب است.
صد سبو را بشکند یک پاره سنگ
و آب چشمه می زهاند بی درنگ
پاره سنگى صد كوزه را مى شكند، اما آب چشمه سار بى وقفه جريان مى يابد.
بت شکستن سهل باشد نیک سهل
سهل دیدن نفس را جهل است جهل
بت شكستن كارى بسيار سهل و ساده است، ولى سهل گرفتن نفس، جهل و نادانى است.
صورت نفس ار بجویی ای پسر
قصه ی دوزخ بخوان با هفت در
اى پسر! اگر صورت و شكل نفس را مى خواهى، قصه دوزخ هفت در را بخوان.
هر نفس مکری و در هر مکر ز آن
غرقه صد فرعون با فرعونیان
نفس هر لحظه مكرى دارد در هر مكر آن صد فرعون و پيروانش غرقه مى شوند.
در خدای موسی و موسی گریز
آب ایمان را ز فرعونی مریز
از شر اين مكر به خداى موسى و موسى (ع) پناه بر، از تكبر آبروى ايمان را مبر.
دست را اندر احد و احمد بزن
ای برادر واره از بو جهل تن
دست نياز به سوى خداى يگانه و پيامبر او (ص) دراز كن، تا از تن چون ابو جهل خود رهايى يابى.
به سخن آمدن طفل در میان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن به آتش
به حرف آمدن طفل در میان آتش و تشویق کردن خلق را در افتادن به آتش
یک زنی با طفل آورد آن جهود
پیش آن بت و آتش اندر شعله بود
آن جهود، زنى را با بچه اش به كنار بت آورد در حالى كه آتش آن شعله ور بود.
طفل از او بستد در آتش در فکند
زن بترسید و دل از ایمان بکند
بچه را از دست مادر گرفت و درون آتش افكند، زن ترسيد و دست از ايمانش برداشت.
خواست تا او سجده آرد پیش بت
بانگ زد آن طفل إنی لم أمت
خواست پيش بت سجده كند كه بچه بانگ زد: مادر من نمرده ام.
اندر آ ای مادر اینجا من خوشم
گر چه در صورت میان آتشم
مادر تو هم پاى درون آتش نه كه من اينجا خوشم، اگر چه به ظاهر در ميان آتش قرار دارم.
چشم بند است آتش از بهر حجاب
رحمت است این سر بر آورده ز جیب
اين آتش چشم بندى براى پوشاندن حقيقت است، و رحمتى است كه از گريبان غيب سر برآورده است.
اندر آ مادر ببین برهان حق
تا ببینی عشرت خاصان حق
مادر! بيا تا برهان الهى را ببينى، و خوشى بندگان خاص الهى را تماشا كنى.
اندر آ و آب بین آتش مثال
از جهانی کاتش است آبش مثال
اى مادر! از جهانى كه چون آب مى نمايد و در حقيقت آتش است بدر آى و درون آبى بيا كه شبيه آتش مى نمايد.
اندر آ اسرار ابراهیم بین
کاو در آتش یافت سرو و یاسمین
بيا تا اسرار ابراهيم (ع) بر تو فاش گردد كه چگونه در آتش سرو و ياسمن يافت.
مرگ می دیدم گه زادن ز تو
سخت خوفم بود افتادن ز تو
هنگامى كه از تو زاده مى شدم، تولد را مرگ مى ديدم و سخت مى ترسيدم كه از تو جدا شوم.
چون بزادم رستم از زندان تنگ
در جهان خوش هوای خوب رنگ
چون به دنيا آمدم از زندان تنگ رحم رها شدم و در جهانى خوش آب وهوا و خوش رنگ آمدم.
من جهان را چون رحم دیدم کنون
چون در این آتش بدیدم این سکون
چون درون آتش اين آرامش را ديدم، اكنون جهان بر من چون رحم تنگ جلوه كرد.
اندر این آتش بدیدم عالمی
ذره ذره اندر او عیسی دمی
درون آتش عالمى ديدم كه در هر ذره آن مسيحا نفسى وجود دارد.
نک جهان نیست شکل هست ذات
و آن جهان هست شکل بی ثبات
اين جهانى است كه شكل ندارد ولى در معنى موجود است، آن جهان (دنيا) ظاهرا هست ولى ثباتى ندارد.
اندر آ مادر به حق مادری
بین که این آذر ندارد آذری
مادر ترا به حق مادرى درون آتش آى تا ببينى كه اين آتش، آتشين نيست.
اندر آ مادر که اقبال آمده ست
اندر آ مادر مده دولت ز دست
مادر بيا كه بخت به تو روى آورده است، مادر بيا و اين اقبال را از دست مده.
قدرت آن سگ بدیدی اندر آ
تا ببینی قدرت و لطف خدا
قدرت آن مرد پليد را ديدى، حال بيا تا قدرت فضل خدا را هم تماشا كنى.
من ز رحمت می کشانم پای تو
کز طرب خود نیستم پروای تو
من از راه ترحم پاى تو را مى كشم و الا از طرب فرصت آن را ندارم كه به تو انديشم.
اندر آ و دیگران را هم بخوان
کاندر آتش شاه بنهاده ست خوان
خودت درآ و ديگران را هم فراخوان زيرا كه شاه سفره يى درون آتش چيده است.
اندر آیید ای مسلمانان همه
غیر عذب دین عذاب است آن همه
اى مسلمانان (مؤمنان) همه درون آتش آييد، زيرا كه همه لذتها جز لذت دين، عذاب است.
اندر آیید ای همه پروانه وار
اندر این بهره که دارد صد بهار
همگى پروانه وار درون اين آتش آييد كه صد بهار در آن است.
بانگ می زد در میان آن گروه
پر همی شد جان خلقان از شکوه
بچه در ميان آن جمع داد مى زد، جان مردم از شكوه آن فرياد پر از نور يقين مى شد.
خلق خود را بعد از آن بی خویشتن
می فگندند اندر آتش مرد و زن
بعد از آن فرياد همه از زن و مرد بى اختيار خود را درون آتش مى افكندند.
بی موکل بی کشش از عشق دوست
ز آن که شیرین کردن هر تلخ از اوست
بدون آنكه كسى آنان را مجبور كند، تنها به سبب عشق دوست خود را به آتش مى انداختند، زيرا كه شيرين كردن هر تلخ به دست او و ازوست.
تا چنان شد کان عوانان خلق را
منع می کردند کاتش در میا
تا كار به جايى رسيد كه مأموران آن شاه، مردم را از وارد شدن در آتش بازمى داشتند.
آن یهودی شد سیه رو و خجل
شد پشیمان زین سبب بیمار دل
آن جهود آبرو باخت و شرمنده شد و ازاين رو پشيمان و دلتنگ گرديد.
کاندر ایمان خلق عاشق تر شدند
در فنای جسم صادق تر شدند
زيرا كه مردم در ايمان خود را راسخ تر شدند و صادقانه در فناى جسم كوشيدند.
مکر شیطان هم در او پیچید شکر
دیو هم خود را سیه رو دید شکر
خدا را شكر كه مكر شيطان پاپيچ او شد و شكر كه شيطان هم آبروى خود را باخت.
آن چه می مالید در روی کسان
جمع شد در چهره ی آن ناکس آن
آن سياهى كه بر چهره مردم مى ماليد، گرد آمد و همه بر سيماى آن فرومايه ماليده شد.
آن که می درید جامه ی خلق چست
شد دریده آن او ایشان درست
آنكه به چابكى جامه خلق را مى دريد، لباس خودش پاره شد، لباس مردم سالم ماند.
کج ماندن دهان آن مرد که نام محمد را علیه السلام به تسخر خواند
کژ ماندن دهان آن مرد که نام محمد (ص) را به استهزا خواند
آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند
مر محمد را دهانش کژ بماند
يكى دهان خود كج كرد و از راه تمسخر نام احمد (ص) را بر زبان آورد، دهانش كژ ماند.
باز آمد کای محمد عفو کن
ای ترا الطاف و علم من لدن
پيش محمد (ص) آمد كه اى رسول مرا ببخش، اى كسى كه الطاف كشف و وحى دارى.
من ترا افسوس می کردم ز جهل
من بدم افسوس را منسوب و اهل
من از روى نادانى ترا مسخره مى كردم، در حالى كه خودم شايسته تمسخر بودم.
چون خدا خواهد که پرده ی کس درد
میلش اندر طعنه ی پاکان برد
چون خدا بخواهد كسى را رسوا كند او را به سرزنش پاكان علاقه مند مى سازد.
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس
چون خدا بخواهد عيب كسى را بپوشاند، چنين كسى كمتر از ديگران عيب جويى مى كند.
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
اگر خدا بخواهد كه ما را يارى كند، ما را به زارى مايل مى سازد.
ای خنک چشمی که آن گریان اوست
وی همایون دل که آن بریان اوست
خوشا بر آن چشمى كه براى خاطر او مى گريد، چه مبارك دلى است آن دل كه بريان او باشد.
آخر هر گریه آخر خنده ای است
مرد آخر بین مبارک بنده ای است
پايان هر گريه خنده است، آن بنده يى كه پايان كار را ببيند، بنده مباركى است.
هر کجا آب روان سبزه بود
هر کجا اشک روان رحمت شود
هرجا كه آب روان باشد، چمن هم هست، هرجا كه اشكى ريخته شود، به رحمت بدل مى گردد.
باش چون دولاب نالان چشم تر
تا ز صحن جانت بر روید خضر
چون چرخ چاه نالان و گريان باش تا از درون جانت سبزه ها بدمد.
اشک خواهی رحم کن بر اشک بار
رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر
اگر طالب سوز دلى، بر چشمهاى اشكبار رحم كن و اگر رحم ديگران را انتظار مى كشى، بر ناتوانان دلسوز باش.
عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود
درشتى کردن پادشاه یهود بر آتش
رو به آتش کرد شه کای تند خو
آن جهان سوز طبیعی خوت کو
شاه رو به آتش كرد و گفت: اى تندخو! آن خوى طبيعى جانسوزت چه شد؟
چون نمی سوزی چه شد خاصیتت
یا ز بخت ما دگر شد نیتت
چرا نمى سوزانى پس خاصيت سوزانندگى تو چه شد؟ يا از بخت بد ما خوى تو عوض شده است؟
می نبخشایی تو بر آتش پرست
آن که نپرستد ترا او چون برست
تو بر آتش پرست رحم نمى كنى. چرا آنكه ترا نمى پرستد از دست تو نجات يافت؟
هرگز ای آتش تو صابر نیستی
چون نسوزی چیست قادر نیستی
اى آتش تو صبر ندارى، چرا نمى سوزانى، آيا قدرت خود را از دست داده اى؟
چشم بند است این عجب یا هوش بند
چون نسوزاند چنین شعله ی بلند
عجبا اين تردستى است يا هوش بندى است، چرا اين آتش فروزان نمى سوزاند؟
جادویی کردت کسی یا سیمیاست
یا خلاف طبع تو از بخت ماست
آيا كسى ترا جادو كرده است يا طلسمى در كار است و يا عوض شدن طبيعت تو از بخت بد ماست؟
گفت آتش من همانم ای شمن
اندر آ تو تا ببینی تاب من
آتش گفت كه اى آتش پرست! من همان آتشم، تو در آ؛ تا سوز مرا ببينى.
طبع من دیگر نگشت و عنصرم
تیغ حقم هم به دستوری برم
طبيعت و عنصر من عوض نشده است، من شمشير خدايم، به اجازه مى برم.
بر در خرگه سگان ترکمان
چاپلوسی کرده پیش میهمان
سگان تركمن بر در چادر پيش مهمان چاپلوسى مى كنند،
ور به خرگه بگذرد بیگانه رو
حمله بیند از سگان شیرانه او
اما اگر بيگانه يى بخواهد از كنار چادر بگذرد، مى بيند كه سگان شيرانه بر او حمله مى كنند.
من ز سگ کم نیستم در بندگی
کم ز ترکی نیست حق در زندگی
من در بندگى كمتر از سگ نيستم و حق در نظم دادن به امور از تركى كمتر نيست.
آتش طبعت اگر غمگین کند
سوزش از امر ملیک دین کند
اگر آتش درون تو ترا غمگين مى كند، اين سوزش به فرمان مالك دين است.
آتش طبعت اگر شادی دهد
اندر او شادی ملیک دین نهد
اگر طبع تو به تو شادى مى بخشد، سلطان دين آن شادى را در آن نهفته است.
چون که غم بینی تو استغفار کن
غم به امر خالق آمد کار کن
اگر غم ديدى طلب مغفرت كن، زيرا كه غم به فرمان آفريدگار كار مى كند.
چون بخواهد عین غم شادی شود
عین بند پای، آزادی شود
اگر خدا بخواهد عين غم به شادى بدل شود، بند پاى خود به خود به آزادى تبديل يابد.
باد و خاک و آب و آتش بنده اند
با من و تو مرده با حق زنده اند
باد و خاك و آب و آتش همه بنده اند، در برابر من و تو مرده اند، ولى در محضر حق زنده اند.
پیش حق آتش همیشه در قیام
همچو عاشق روز و شب پیچان مدام
آتش در برابر خدا هميشه بر پاى است، چون عاشق شب و روز در پيچ و تاب است.
سنگ بر آهن زنی بیرون جهد
هم به امر حق قدم بیرون نهد
اگر چخماق بر آهن زنى آتش بيرون مى جهد، آن به فرمان حق جرقه مى زند.
آهن و سنگ ستم بر هم مزن
کاین دو می زایند همچون مرد و زن
آهن ستم را بر سنگ هوى مزن كه اين دو چون مقاربت زن و مرد موجب زادن مى گردد.
سنگ و آهن خود سبب آمد و لیک
تو به بالاتر نگر ای مرد نیک
اگر چه سنگ و آهن ذاتا سبب جستن آتش اند، ولى اى نيك مرد تو بالاتر را نگاه كن.
کاین سبب را آن سبب آورد پیش
بی سبب کی شد سبب هرگز ز خویش
زيرا كه اين سبب را آن سبب ايجاد كرده است، كى بى سبب مى تواند به خودى خود سبب شود؟
و آن سببها کانبیا را رهبر است
آن سببها زین سببها برتر است
آن سببهايى كه رهبر اولياست، بالاتر از اين سببهاست.
این سبب را آن سبب عامل کند
باز گاهی بی بر و عاطل کند
اين سبب را آن سبب مؤثر مى گرداند و گاهى هم از كار مى اندازد و عاطل مى سازد.
این سبب را محرم آمد عقلها
و آن سببها راست محرم انبیا
عقل با اين سبب محرم است، آن سببها را انبيا محرم اند.
این سبب چه بود به تازی گو رسن
اندر این چه این رسن آمد به فن
سبب چيست؟ اين سبب را به عربى مى توان رسن گفت، براى اين چاه ابزارى ضرورى است.
گردش چرخه رسن را علت است
چرخه گردان را ندیدن زلت است
البته گردش چرخ، سبب بالا آمدن رسن است، نديدن چرخه گردان نشانه لغزش و كورى است.
این رسنهای سببها در جهان
هان و هان زین چرخ سر گردان مدان
هشيار باش تا گردش اين رسنها را كه سبب است از گردش افلاك ندانى،
تا نمانی صفر و سر گردان چو چرخ
تا نسوزی تو ز بی مغزی چو مرخ
تا چون فلك دست خالى و سرگردان نباشى و از بى مغزى چون چوب آتشزنه نسوزى.
باد آتش می خورد از امر حق
هر دو سر مست آمدند از خمر حق
باد به امر حق آتش را مى خورد، آن هر دو از آتش حق سرمست شده اند.
آب حلم و آتش خشم ای پسر
هم ز حق بینی چو بگشایی بصر
اى پسر! اگر ديده بصيرت بگشايى، مى بينى كه آب حلم و آتش خشم هر دو از خداست.
گر نبودی واقف از حق جان باد
فرق کی کردی میان قوم عاد
اگر جان باد از آتش حق خبر نداشت، چگونه مى توانست قوم عاد را از ديگران بازشناسد؟
قصه ی باد که در عهد هود علیه السلام قوم عاد را هلاک کرد
قصه ی باد که در عهد هود علیه السلام قوم عاد را هلاک کرد
هود گرد مومنان خطی کشید
نرم می شد باد کانجا می رسید
هود گرد مؤمنان خطى كشيد، باد كه بدانجا مى رسيد نرم مى شد و آرام تر مى وزيد.
هر که بیرون بود ز آن خط جمله را
پاره پاره می گسست اندر هوا
هركس كه بيرون آن خط بود، باد پاره پاره اش مى كرد.
همچنین شیبان راعی می کشید
گرد بر گرد رمه خطی پدید
شيبان راعى هم گرداگرد رمه خود (چون هود) خطى مى كشيد.
چون به جمعه می شد او وقت نماز
تا نیارد گرگ آن جا ترک تاز
چون روز جمعه به نماز مى رفت، اين كار را مى كرد تا گرگ به رمه اش حمله نكند.
هیچ گرگی در نرفتی اندر آن
گوسفندی هم نگشتی ز آن نشان
هيچ گرگى درون آن خط وارد نمى شد و هيچ گوسفندى هم از آن پا بيرون نمى گذاشت.
باد حرص گرگ و حرص گوسفند
دایره ی مرد خدا را بود بند
آن خطى كه مرد خدا كشيده بود، هم باد حرص گرگ را خوابانده بود و هم حرص گوسفندان را.
همچنین باد اجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسیم یوسفان
باد اجل و مرگ نيز براى عارفان، چون بادى كه از گلستان مى وزد، نرم و لطيف است.
آتش ابراهیم را دندان نزد
چون گزیده ی حق بود چونش گزد
آتش بر ابراهيم آسيبى نرساند، زيرا كه او برگزيده حق بود، چگونه مى توانست او را بگزد؟
ز آتش شهوت نسوزد اهل دین
باقیان را برده تا قعر زمین
اهل دين از آتش شهوت نسوزند، آن آتش بقيه مردم را تا اعماق زمين فرومى برد.
موج دریا چون به امر حق بتاخت
اهل موسی را ز قبطی واشناخت
موج دريا كه به فرمان حق به تلاطم درآمد، پيروان موسى را از قبطيان جدا كرد.
خاک قارون را چو فرمان در رسید
با زر و تختش به قعر خود کشید
چون فرمان خدا رسيد، خاك قارون را با جواهرات و تختش به كام خود فروكشيد.
آب و گل چون از دم عیسی چرید
بال و پر بگشاد مرغی شد پرید
آب وگل چون از دم عيسى اثر يافت، بال وپر گشود و به صورت پرنده يى به پرواز درآمد.
هست تسبیحت بخار آب و گل
مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل
سبحان الله گفتن تو، بخارى از آب وگل بود كه از نفخه صدق دل به شكل مرغ بهشتى درآمد.
کوه طور از نور موسی شد به رقص
صوفی کامل شد و رست او ز نقص
كوه طور از نور موسى به رقص درآمد، به صوفى كاملى بدل شد و از نقصان رها گشت.
چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز
جسم موسی از کلوخی بود نیز
اگر كوه به صوفى كاملى بدل شد، عجيب نيست، زيرا كه جسم موسى هم از كلوخ پاره يى بود.
طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول نکردن نصیحت خاصان خویش
...طنز و انکار کردن شاه یهود و قبول نکردن نصیحت ناصحان خود را
این عجایب دید آن شاه جهود
جز که طنز و جز که انکارش نبود
آن شاه جهود كه اين عجايب را ديد، جز انكار و طنز كارى نكرد.
ناصحان گفتند از حد مگذران
مرکب استیزه را چندین مران
ناصحان بدو گفتند كه از حد خود تجاوز مكن و اين همه ستيزه خويى به خرج مده.
ناصحان را دست بست و بند کرد
ظلم را پیوند در پیوند کرد
شاه دست ناصحان را بست و به زندان انداخت و پيوسته ستمگرى كرد.
بانگ آمد کار چون اینجا رسید
پای دار ای سگ که قهر ما رسید
از عالم غيب ندا آمد حال كه كار بدينجا رسيد، اى پليد! مقاومت كن كه قهر ما رسيد.
بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت
حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
بعد آن آتش چهل گز زبانه كشيد و حلقه زد و همه آن جهودان را سوزاند.
اصل ایشان بود آتش ابتدا
سوی اصل خویش رفتند انتها
اصل آنان ابتدا از آتش بود و سرانجام به اصل خود پيوستند.
هم ز آتش زاده بودند آن فریق
جزوها را سوی کل باشد طریق
آن گروه چون اصلشان از آتش بود، سرانجام اجزايشان به جانب اصل خود برگشت.
آتشی بودند مومن سوز و بس
سوخت خود را آتش ایشان چو خس
آنان آتش مؤمن سوز بودند، سرانجام آتش خود آنان را چون خس خاكستر كرد.
آن که بوده ست امه الهاویه
هاویه آمد مر او را زاویه
آن كس كه اصلش هاويه (جهنم) باشد، باز هاويه پناهگاهش مى گردد.
مادر فرزند جویان وی است
اصلها مر فرعها را در پی است
مادر هميشه به دنبال فرزند است، اصل هم به دنبال فرعها مى آيد.
آب اندر حوض اگر زندانی است
باد نشفش می کند کار کانی است
آب اگر چه در حوض زندانى است، ولى باد آن را به سوى خود جذب مى كند زيرا كه از اركان اربعه است.
می رهاند می برد تا معدنش
اندک اندک تا نبینی بردنش
باز آن آب را از حوض مى رهاند و آرام آرام آن را به خود جذب مى كند چنان كه تو متوجه بردن آن نمى شوى.
وین نفس جانهای ما را همچنان
اندک اندک دزدد از حبس جهان
اين نفسهاى ما هم جانهاى ما را همچنان آرام و به طور نامحسوس از حبس جهان مى رهانند.
تا إلیه یصعد أطیاب الکلم
صاعدا منا إلی حیث علم
كلمات پاكيزه از جانب ما به جانب آن خدا صعود مى كنند و به جايى مى روند كه خدا مى داند.
ترتقی أنفاسنا بالمنتقی
متحفا منا إلی دار البقا
انفاس ما به يارى پرهيز صعود مى كنند و چون هديه اى از ما به عالم بقا مى روند.
ثم تاتینا مکافات المقال
ضعف ذاک رحمة من ذی الجلال
سپس پاداش گفتار ما به اضعاف از آسمانها به سوى ما بازمى گردند.
ثم یلجینا الی امثالها
کی ینال العبد مما نالها
پس ما را دوباره به امثال آن سخنان وامى دارند، تا بنده بدانجايى كه بايد برسد، راه يابد.
هکذا تعرج و تنزل دایما
ذا فلا زلت علیه قائما
به همين ترتيب، مدام اين سخنان صعود مى كنند و رحمت نازل مى شود، اين عمل ادامه پيدا مى كند.
پارسی گوییم یعنی این کشش
ز آن طرف آید که آمد آن چشش
مطلب را به فارسى توضيح دهيم: اين كشش از طرفى مى آيد كه آن ذوق (چشش) آمده است.
چشم هر قومی به سویی مانده است
کان طرف یک روز ذوقی رانده است
هر قوم چشم به جانبى دوخته است كه روزى آن طرف لذتى احساس كرده است.
ذوق جنس از جنس خود باشد یقین
ذوق جزو از کل خود باشد ببین
حقيقتا هر جنس از جنس خود ذوق مى يابد، ببين جزو به كل خود ميل مى كند.
یا مگر آن قابل جنسی بود
چون بدو پیوست جنس او شود
يا آن قابل جنسيت است، چون به او پيوندد، از جنس او مى گردد.
همچو آب و نان که جنس ما نبود
گشت جنس ما و اندر ما فزود
مانند آب ونان كه از جنس ما نيستند، اما به جنس ما بدل شدند و بر توان ما افزودند.
نقش جنسیت ندارد آب و نان
ز اعتبار آخر آن را جنس دان
آب ونان از نظر ظاهر و شكل از جنس ما نيستند، ولى نهاية آنها را از جنس ما دان.
ور ز غیر جنس باشد ذوق ما
آن مگر مانند باشد جنس را
و اگر ما از غير جنس خود ذوقى بيابيم، شايد آن شبيه جنس ما باشد،
آن که مانند است باشد عاریت
عاریت باقی نماند عاقبت
ولى ذوقى كه از شبيه (پندار جنسيت) آيد، عاريتى است و چيز عاريت سرانجام باقى نمى ماند.
مرغ را گر ذوق آید از صفیر
چون که جنس خود نیابد شد نفیر
پرنده اگر از بانگ صفير ذوقى يابد، چون آن را از جنس خود نبيند، فرار مى كند.
تشنه را گر ذوق آید از سراب
چون رسد در وی گریزد جوید آب
تشنه اگر سراب را آب پندارد و از آن لذت برد، چون بدان رسد مى گريزد و آب مى جويد.
مفلسان هم خوش شوند از زر قلب
لیک آن رسوا شود در دار ضرب
اگر مفلسان از زر تقلبى شادمان شوند، در ضراب خانه رسوا خواهند شد.
تا زر اندودیت از ره نفگند
تا خیال کژ ترا چه نفگند
بهوش باش تا سكه تقلبى تو را از راه دور نكند، زنهار تا خيالات كج ترا به چاه سرنگون نكند.
از کلیله باز جو آن قصه را
و اندر آن قصه طلب کن حصه را
از كليله آن قصه را بخوان و سهم خود را از آن قصه كسب كن.





