داستان پیر چنگی که در عهد عمر از بهر خدا روز بی نوایی چنگ زد میان گورستان

داستان پیر چنگى که در عهد عمر براى خدا روز بى نوایى در گورستان چنگ زد-شنيده اى كه در روزگار عمر چنگ نواز با حشمتى بود.

داستان پیر چنگی که در عهد عمر از بهر خدا روز بی نوایی چنگ زد میان گورستان
0

داستان پیر چنگی که در عهد عمر از بهر خدا روز بی نوایی چنگ زد میان گورستان 
داستان پیر چنگى که در عهد عمر براى خدا روز بى نوایى در گورستان چنگ زد


آن شنیده ستی که در عهد عمر
بود چنگی مطربی با کر و فر

شنيده اى كه در روزگار عمر چنگ نواز با حشمتى بود.


بلبل از آواز او بی خود شدی
یک طرب ز آواز خوبش صد شدی 

بلبل از شنيدن صداى او بى هوش مى شد، يك شادى از شنيدن آواز زيبايش صد برابر مى شد.


مجلس و مجمع دمش آراستی
وز نوای او قیامت خاستی 

صداى او بزمها و محفلها را مى آراست، از آواز و نواى او قيامت بپامى شد.


همچو اسرافیل کاوازش به فن
مردگان را جان در آرد در بدن 

نواى او چون اسرافيل اعجاز مى كرد و جان مردگان را به بدنهاشان بر مى گرداند.


یا رسیلی بود اسرافیل را
کز سماعش پر برستی فیل را

و يا دمساز اسرافيل بود، چرا كه از شنيدن آوازش فيل پر در مى آورد و پرواز مى كرد.


سازد اسرافیل روزی ناله را
جان دهد پوسیده ی صد ساله را

اسرافيل نيز روزى نوا ساز مى كند و بر مرده پوسيده صدساله جان مى بخشد.


انبیا را در درون هم نغمه هاست
طالبان را ز آن حیات بی بهاست 

در درون پيامبران هم نغمه هايى است كه آن نغمه ها بر طالبان جانى پرارزش مى بخشد.


نشنود آن نغمه ها را گوش حس
کز ستمها گوش حس باشد نجس
 
گوش ظاهر آن نغمه ها را نمى شنود، زيرا كه به سبب ستمگريها اين گوش نجس شده است.


نشنود نغمه ی پری را آدمی
کاو بود ز اسرار پریان اعجمی 

انسان قادر نيست نغمه پرى را بشنود، زيرا كه او از اسرار پريان بيگانه است.


گر چه هم نغمه ی پری زین عالم است
نغمه ی دل برتر از هر دو دم است 

نغمه پريان نيز از همين دنياست، اما نغمه دل برتر از آن هر دو است.


که پری و آدمی زندانی اند
هر دو در زندان این نادانی اند

زيرا كه پرى و انسان هر دو محبوس اند، هر دو در اين زندان نادانى حبس شده اند.


معشر الجن سوره ی رحمان بخوان
تستطیعوا تنفذوا را باز دان 

از سوره الرحمن، آيه «اى گروه جنيان» را بخوان تا دريابى كه «كناره هاى آسمانها و زمين را فقط با قدرت الهى مى توان دريافت».


نغمه های اندرون اولیا
اولا گوید که ای اجزای لا

نغمه هاى اندرون اوليا، ابتدا مى گويد كه اى اجزاى معدوم!


هین ز لای نفی سرها بر زنید
این خیال و وهم یک سو افکنید

آگاه باشيد و از اين نفس معدوم سر بر آوريد، اين خيال و اين پندار را ترك كنيد.


ای همه پوسیده در کون و فساد
جان باقیتان نرویید و نزاد

اى كسانى كه همه در هستى و نيستى پوسيده شده ايد، جان جاويدتان نه كمالى يافت، و نه چيزى زاييد.


گر بگویم شمه ای ز آن نغمه ها
جانها سر بر زنند از دخمه ها

اگر اندكى از آن نغمه ها سخن بگويم، جانها از مزارها سر بر مى آورند.


گوش را نزدیک کن کان دور نیست
لیک نقل آن به تو دستور نیست 

گوشت را نزديك تر بياور كه آن نغمه از تو فاصله زيادى ندارد، اما به من اجازه نداده اند كه آن را به تو بازگويم.


هین که اسرافیل وقت اند اولیا
مرده را ز یشان حیات است و حیا

به خود آى، اوليا اسرافيل روزگارند، مرده از وجود ايشان زندگانى مى يابد و مى بالد.


جان هر یک مرده ای از گور تن
بر جهد ز آوازشان اندر کفن 

جان هر مرده به محض شنيدن آواز آنان، كفن پيچيده از گور تن بر مى جهد.


گوید این آواز ز آوازها جداست
زنده کردن کار آواز خداست 

مى گويد: اين آواز از آوازهاى ديگر جداست، تنها نداى الهى است كه زنده مى كند.


ما بمردیم و بکلی کاستیم
بانگ حق آمد همه برخاستیم 

ما مرديم و به كلى فانى شديم، چون بانگ الهى رسيد همه زنده شديم.


بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب
آن دهد کو داد مریم را ز جیب 

بانگ الهى خواه از وراى حجاب بيايد يا بى پرده باشد، آن مى دهد كه نفس دميده شده از گريبان مريم به مريم داد.


ای فناتان نیست کرده زیر پوست
باز گردید از عدم ز آواز دوست 

اى پوسيدگان! اى كسانى كه فنا محتواى درونى شما را از بين برده، بار ديگر با نداى دوست از عدم برگرديد.


مطلق آن آواز خود از شه بود
گر چه از حلقوم عبد الله بود

آن ندا اگر چه از گلوى بنده الهى بيرون مى آيد، اما مطلقا نداى پادشاه است.


گفته او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو

خداوند به وى گفته است: من زبان و چشم توام، من حواس و خشنودى و خشم توام.


رو که بی یسمع و بی یبصر تویی
سر تویی چه جای صاحب سر تویی 

گفته است كه پيش برو، تو به يارى من مى شنوى، به يارى من مى بينى، چه لزومى دارد گفته شود كه صاحب سرى، سر تويى.


چون شدی من کان لله از وله
من ترا باشم که کان اللَّه له 

چون از خود بيخود شدى و گفتى: «هركس براى خدا باشد»، من نيز آن تو شدم زيرا «خدا لطف و كرم خود را به كسى مى دهد كه هستى خويش را در راه خدا داده باشد».


گه تویی گویم ترا گاهی منم
هر چه گویم آفتاب روشنم
 
گاهى تو را، «تو» خطاب مى كنم، گاهى «من» مى گويم، هر چه گفته باشم، آفتاب درخشانى هستم.


هر کجا تابم ز مشکات دمی

حل شد آن جا مشکلات عالمی 

هرجا از دم چراغدان مانندى بدرخشم، آنجا همه مشكلات عالم حل مى شود.


ظلمتی را کافتابش بر نداشت
از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت 

آن تاريكى كه آفتاب نمى تواند روشنش كند، از دم ما چون سپيده دم مى شود.


آدمی را او به خویش اسما نمود
دیگران را ز آدم اسما می گشود

اسماى خود را به يك آدم تعليم داد، در اسماى ديگر آفريده ها از آدم گشوده شد.


خواه ز آدم گیر نورش خواه از او
خواه از خم گیر می خواه از کدو

خواهى از آدم نور اخذ كن خواهى از خود او، مى خواهى از خم شراب بردار يا از كدو (صراحى).


کاین کدو با خنب پیوسته ست سخت
نی چو تو شاد آن کدوی نیک بخت 

زيرا كه اين صراحى سخت به خم متصل است، و چون تو كدوى بختيار شادمان نيست.


گفت طوبی من رآنی مصطفا
و الذی یبصر لمن وجهی رأی 

مصطفى (ص) گفت: «خوشا به حال كسى كه روى مرا ديده است و خوشا به حال كسى كه روى بيننده روى مرا نظاره كرده است».


چون چراغی نور شمعی را کشید
هر که دید آن را یقین آن شمع دید

چون چراغى از شعله شمعى روشن شود، هركس آن چراغ را ببيند يقينا آن شمع را ديده است.


همچنین تا صد چراغ ار نقل شد
دیدن آخر لقای اصل شد

اگر نور آن چراغ بدين ترتيب به صد چراغ ديگر انتقال يابد، ديدن آخرين آنها با ديدار اصل برابر است.


خواه از نور پسین بستان تو آن
هیچ فرقی نیست خواه از شمع دان 

خواهى از آخرين شمع نور اخذ كن و خواهى از شمع جان، هيچ تفاوتى در ميان نيست.


خواه بین نور از چراغ آخرین
خواه بین نورش ز شمع غابرین 

خواه نور چراغ آخرين را ببين و خواهى نور او را از شمع گذشتگان تماشا كن.

 


در بیان این حدیث که إن لربکم فی أیام دهرکم نفحات ألا فتعرضوا لها
در بيان اين حديث كه «خداى در روزهاى زمانه شما نفحات عنايت قرار داد، هان خود را به آن نسيم ها بسپاريد»


گفت پیغمبر که نفحتهای حق
اندر این ایام می آرد سبق 

پيغمبر گفت كه نفحه (نسیم) هاى الهى در اين روزها پشت يكديگر مى وزند،


گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را

گوش و هوش به اين اوقات بسپاريد تا چنين نفحات را برباييد.


نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را که خواست جان بخشید و رفت 

نفحه يى آمد، شما را ديد و رد شد، هر كسى را كه مى خواست جانش بخشيد و رفت. 


نفحه ی دیگر رسید آگاه باش
تا از این هم وانمانی خواجه تاش 

اى خواجه تاش (غلامى كه نزد اربابى خدمت كند) نفحه ديگرى آمد، بهوش باش! تا لا اقل از اين يكى محروم نمانى.


جان ناری یافت از وی انطفا
مرده پوشید از بقای او قبا

جان آتش، خاموش كردن آتش را از او فرا گرفت، جان مرده جنبش و حركت از او يافت.


تازگی و جنبش طوبی است این
همچو جنبشهای حیوان نیست این 

اين طراوت و حركت از شجره طوبى است، اينها چون حركات مردم نيست.


گر در افتد در زمین و آسمان
زهره هاشان آب گردد در زمان 

اگر اين طراوت بر زمين يا آسمان مى افتاد، بى درنگ زهره آنها آب مى شد.


خود ز بیم این دم بی منتها
باز خوان فَأَبَینَ أَن یحملنها

بخوان كه از ترس اين دم كران ناپذير «از تحمل آن ابا كردند».


ور نه خود أَشفَقنَ مِنها چون بدی
گرنه از بیمش دل که خون شدی 

اگر دل كوه از بيم آن خون نمى شد، چگونه مى گفتند كه «از آن ترسيدند»؟


دوش دیگر لون این می داد دست
لقمه ی چندی در آمد ره ببست 

اين شراب، ديشب رنگ ديگرى داشت، چند لقمه در ميان آمد و آن راه را سد كرد.


بهر لقمه گشته لقمانی گرو
وقت لقمان است ای لقمه برو

لقمانى در گرو لقمه يى ماند، حال نوبت لقمان است اى لقمه دور شو.


از هوای لقمه ی این خار خار
از کف لقمان همی جویید خار

اين دغدغه از هواى لقمه پيدا شده است، خار را از كف پاى لقمان دور كنيد.


در کف او خار و سایه ش نیز نیست
لیکتان از حرص آن تمییز نیست 

در پاى لقمان خارى نيست، حتى سايه خار هم ديده نمى شود، اما به سبب طمع ورزى، در شما آن قدرت تشخيص نمانده است.


خار دان آن را که خرما دیده ای
ز آن که بس نان کور و بس نادیده ای 

آنچه را كه خرما مى بينى، بدانكه خار است، زيرا كه تو بسيار لئيم و رذلى.


جان لقمان که گلستان خداست
پای جانش خسته ی خاری چراست 

جان لقمان كه همانند گلستان خداست، چرا بايد پاى جان او از خارى مجروح شود؟


اشتر آمد این وجود خار خوار
مصطفی زادی بر این اشتر سوار

اين بدن خار خور مانند شتر است، از تبار مصطفى (جان) بر اين شتر سوار است.


اشترا تنگ گلی بر پشت تست
کز نسیمش در تو صد گلزار رست 

اى شتر بر پشت تو چنان بار گلى است كه از رايحه آن صد گلستان در تو سبز شده است.


میل تو سوی مغیلان است و ریگ
تا چه گل چینی ز خار مرده ریگ 

اما تو به سوى خارشتر و ريگزار ميل مى كنى، از اين خار صاحب مرده چه گلى خواهى چيد؟


ای بگشته زین طلب از کو به کو
چند گویی کین گلستان کو و کو

اى آنكه به سبب اين طلب كو به كو مى گردى، تا كى خواهى گفت كه اين گلستان كو و كجاست؟


پیش از آن کین خار پا بیرون کنی
چشم تاریک است جولان چون کنی 

 تا وقتی که این خارِ نفسانی را از پای جانت بیرون نکشیده ای . چشم دلت همچنان تیره و بی فروغ است . چرا بیهوده مى جنبى و تلاش مى كنى ؟
 


آدمی کاو می نگنجد در جهان
در سر خاری همی گردد نهان 

انسانى كه در جهان نمى گنجد، در سر خارى نهان مى گردد.


مصطفی آمد که سازد هم دمی
کلمینی یا حمیراء کلمی 

مصطفى (ص) همدمى مى جست، پيش عايشه آمد و گفت: «اى حميرا! با من حرف بزن، سخن بگوى».


ای حمیراء اندر آتش نه تو نعل
ناز نعل تو شود این کوه لعل 

اى حميرا! تو نعل در آتش نه (بى قرارم كن)، تا از جذبه تو كوه لعل شود.


این حمیراء لفظ تانیث است و جان
نام تانیث اش نهند این تازیان 

اين كلمه حميرا مؤنث است و اين اعراب جان را هم مؤنث مى دانند.


لیک از تانیث جان را باک نیست
روح را با مرد و زن اشراک نیست 

اما جان از مؤنث بودن باكى ندارد، جان با مرد و زن علقه يى ندارد.


از مونث وز مذکر برتر است
این نه آن جان است کز خشک و تر است 

جان بالاتر از مؤنث و مذكر است، اين جانى نيست كه از خشك و تر پيدا شده باشد.


این نه آن جان است کافزاید ز نان
یا گهی باشد چنین گاهی چنان 

اين جانى نيست كه از نان ببالد، اين جانى نيست كه گاهى چنين و گاهى چنان باشد.


خوش کننده ست و خوش و عین خوشی
بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی 

اين جان خوشى بخش است، دلنشين است و عين دلنشينى است، اى رشوه خوار! آنكه دلنشين نيست نمى تواند حالى دلنشين ببخشد.


چون تو شیرین از شکر باشی بود
کان شکر گاهی ز تو غایب شود

چون تو از شكر شيرينى كسب كنى، ممكن است كه آن شكر گاهى از تو غايب شود.


چون شکر گردی ز تاثیر وفا
پ
س شکر کی از شکر باشد جدا

اما چون بر اثر وفا به شكر بدل شوى، شيرينى از شكر كى جدا مى شود؟


عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
عقل آن جا گم شود گم ای رفیق 

اى دوست! اگر عاشق از خود شراب ناب يابد، در آن مرحله عقل خود را مى بازد و گم مى كند.


عقل جزوی عشق را منکر بود
گر چه بنماید که صاحب سر بود

عقل ظاهرى هر چند خود را صاحب سر وانمود مى كند، منكر عشق است.


زیرک و داناست اما نیست نیست
تا فرشته لا نشد اهریمنی است 

زيرك و داناست اما فانى (عدم) نيست، فرشته هم اگر فانى نشود، شيطان است.


او به قول و فعل یار ما بود
چون به حکم حال آیی لا بود

او در گفتار و كردار همانند ماست، اما چون به حكم حال بيايى، نابود مى شود.


لا بود چون او نشد از هست نیست
چون که طوعا لا نشد کرها بسی است 

تا او دست از هستى خود بر ندارد، معدوم است، اگر به ميل نابود نشود به زور نابود خواهد شد، اين عمل شايسته اوست.


جان کمال است و ندای او کمال
مصطفی گویان ارحنا یا بلال 

جان كمالست و نداى او هم نداى كمال است، مصطفى (ص) مى گفت: «اى بلال ما را شادمان كن».


ای بلال افراز بانگ سلسلت
ز آن دمی کاندر دمیدم در دلت 

اى بلال بانگ مواج خود را بلند كن و از آن دمى كه در دلت دميدم، بدم.


ز آن دمی کادم از آن مدهوش گشت
هوش اهل آسمان بی هوش گشت 

آن ندا را كه آدم از آن بيخود شد و هوش از سر افلاكيان رفت، بلند كن.


مصطفی بی خویش شد ز آن خوب صوت
شد نمازش از شب تعریس فوت 

مصطفى (ص) از آن نداى خوش مدهوش گشت، چنانكه در شب تعريس نمازش فوت شد.


سر از آن خواب مبارک بر نداشت
تا نماز صبحدم آمد به چاشت 

از آن خواب مبارك تا لحظه يى كه وقت نماز صبح به چاشتگاه برسد، سر بلند نكرد.


در شب تعریس پیش آن عروس
یافت جان پاک ایشان دستبوس 

در شب تعريس در برابر آن عروس نشستند و جان پاك آنان به دست بوسى دولت نايل آمد.


عشق و جان هر دو نهانند و ستیر
گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر

هم عشق و هم جان هر دو پوشيده و نهان اند، اگر آنها را عروس ناميده ام، عيبم مكن.


از ملولی یار خامش کردمی
گر همو مهلت بدادی یک دمی 

اگر يارم دلتنگ مى شد و لحظه يى به من فرصت مى داد، سكوت مى كردم.


لیک می گوید بگو هین عیب نیست
جز تقاضای قضای غیب نیست 

اما او مى گويد: بگوى و بدانكه اين سخنان عيب نيست، و جز درخواست قضا و قدر نهانى نيست.


عیب باشد کاو نبیند جز که عیب
عیب کی بیند روان پاک غیب 

نزد آن كس كه جز عيب نمى بيند عيب است، اما جان پاك عالم غيب كى به عيب مى نگرد؟


عیب شد نسبت به مخلوق جهول
نی به نسبت با خداوند قبول 

عيب نسبت به آفريده بسيار نادان عيب است نه نسبت به آفريننده اى كه همه چيز را مى پذيرد.


کفر هم نسبت به خالق حکمت است
چون به ما نسبت کنی کفر آفت است 

كفر نسبت به ما آفت است، اما نسبت به آفريننده، كفر هم حكمتى دارد.


ور یکی عیبی بود با صد حیات
بر مثال چوب باشد در نبات 

اگر يك عيب با صدها مايه حيات و برترى توأم باشد مانند چوبى است كه در درون شاخ نبات است. 


در ترازو هر دو را یکسان کشند
ز آن که آن هر دو چو جسم و جان خوشند

چوب و نبات را در ترازو با هم وزن مى كنند، زيرا كه آن دو مانند جسم و روح با هم توافق كرده اند.


پس بزرگان این نگفتند از گزاف
جسم پاکان عین جان افتاد صاف 

پس مردان بزرگ بيهوده نگفته اند كه جسم مردان پاك عينا همانند جان صاف است.


گفتشان و نفسشان و نقششان
جمله جان مطلق آمد بی نشان 

گفتار و روح و شكل آنان همه به جانى مطلق و بى نشان بدل شده است.


جان دشمن دارشان جسم است صرف
چون زیاد از نرد او اسم است صرف 

جان دشمنان آنان جسم محض است، چون «زياد» در بازى نرد كه جز اسم چيزى ندارد.


آن به خاک اندر شد و کل خاک شد
وین نمک اندر شد و کل پاک شد

آن يكى بر خاك افتاد و كلا به خاك تبديل شد، اين يكى بر نمكزار افتاد و به نمك تبديل يافت.


آن نمک کز وی محمد املح است
ز آن حدیث با نمک او افصح است 

آن نمكى كه حضرت محمد (ص) از آن نمكين تر است به سبب آن گفتار دلنشين او سخنورتر است.


این نمک باقی است از میراث او
با تواند آن وارثان او بجو

اين نمك از ميراث او باقى است، وارثان او همراه تواند، آنان را طلب كن.


پیش تو شسته ترا خود پیش کو
پیش هستت جان پیش اندیش کو

آنان پيش روى تو نشسته اند، اما پيش روى تو كجاست؟ آنان در برابرت هستند، اما جان پيش بين تو كو؟


گر تو خود را پیش و پس داری گمان
بسته ی جسمی و محرومی ز جان 

اگر تو پيش و پسى (جهتى) براى خود قايلى، پس به جسم وابسته اى و از جان محرومى.


زیر و بالا پیش و پس وصف تن است
بی جهت آن ذات جان روشن است 

زير و بالا و پس و پيش اوصاف بدن است، ذات جان روشن بى جهتى ها است.


بر گشا از نور پاک شه نظر
تا نپنداری تو چون کوته نظر

با نور پاك پادشاه، چشم خويش را بگشا تا چون كوته نظران نپندارى، 


که همینی در غم و شادی و بس
ای عدم کو مر عدم را پیش و پس 

كه در غم و شادى فقط همين حال را دارى 
، اى عدم! عدم كجا پيش و پس مى تواند داشته باشد؟


روز باران است می رو تا به شب
نی از این باران از آن باران رب 

روزى بارانى است تا شب راه برو، اين باران بارانى معمولى نيست، بارانى الهى است.

 

قصه ی سؤال کردن عایشه از مصطفی علیه السلام که امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه های تو چون تر نیست 
قصه پرسیدن عایشه از مصطفى- علیه السلام- که امروز باران بارید چون تو سوى گورستان رفتى جامه هاى تو چرا تر نیست؟


مصطفی روزی به گورستان برفت
با جنازه ی مردی از یاران برفت 

روزى مصطفى (ص) همراه جنازه يكى از دوستان به گورستان رفت.


خاک را در گور او آگنده کرد
زیر خاک آن دانه اش را زنده کرد

خاك بر مزار او ريخت، دانه او را زير خاك دفن كرد و حياتش بخشيد.


این درختانند همچون خاکیان
دستها بر کرده اند از خاکدان 

اين درختان همانند انسانهاى زير خاك اند كه از زمين دستهايشان را بر آورده اند.


سوی خلقان صد اشارت می کنند
و آن که گوش استش عبارت می کنند

به سوى مردم صد گونه اشارت مى كنند و با كسانى كه گوش دارند سخنها مى گويند.


با زبان سبز و با دست دراز
از ضمیر خاک می گویند راز

با زبانهاى سبز و دستهاى دراز از دل خاك راز مى گويند.


همچو بطان سر فرو برده به آب
گشته طاوسان و بوده چون غراب 

همچون مرغابيان سر در آب فروبرده اند، در حالى كه چون كلاغ بودند به طاووس بدل شده اند.


در زمستانشان اگر محبوس کرد
آن غرابان را خدا طاوس کرد

اگر چه خدا آنها را در زمستان زندانى كرده بود، آن كلاغها را طاووس كرد.


در زمستانشان اگر چه داد مرگ
زنده شان کرد از بهار و داد برگ 

اگر چه در زمستان مرگ را بر آنها چيره كرد، اما از بهار آنها را زنده ساخت و برگشان داد.


منکران گویند خود هست این قدیم
این چرا بندیم بر رب کریم 

منكران مى گويند: عالم قديم است، چرا آفرينش آن را به خداى كريم نسبت بدهيم؟


کوری ایشان درون دوستان
حق برویانید باغ و بوستان 

به كورى چشم آنان، خداوند در دل دوستان باغ و بوستان پديد آورد.


هر گلی کاندر درون بویا بود
آن گل از اسرار کل گویا بود

هر گلى كه درون دل عطر افشانى مى كند، از اسرار كل سخنها مى گويد.


بوی ایشان رغم انف منکران
گرد عالم می رود پرده دران 

بر خلاف ميل منكران، عطر آن گلها پرده ها را مى درد و به اكناف عالم مى رود.


منکران همچون جعل ز آن بوی گل
یا چو نازک مغز در بانگ دهل 

منكران از عطر آن به سرگين غلطان بدل مى شوند و يا به انسانهاى عصبى كه از بانگ طبل آزرده مى گردند.


خویشتن مشغول می سازند و غرق
چشم می دزدند زین لمعان برق 

خود را مشغول مى كنند و در كارى غرق مى شوند و چشم خود را بر درخشش اين برق مى بندند.


چشم می دزدند و آن جا چشم نی
چشم آن باشد که بیند مأمنی 

چشم مى بندند اما آنجا چشمى نيست، چشم آن است كه پناهگاه را ببيند.


چون ز گورستان پیمبر باز گشت
سوی صدیقه شد و هم راز گشت 

چون پيامبر از گورستان برگشت، پيش صديقه رفت و با او به راز گفتن پرداخت.


چشم صدیقه چو بر رویش فتاد
پیش آمد دست بر وی می نهاد

چون چشم صديقه به رخسار محمد (ص) افتاد، پيش رفت و دست بر وى زد.


بر عمامه و روی او و موی او
بر گریبان و بر و بازوی او

بر عمامه، روى، موى، گريبان و بازوى او دست ماليد.


گفت پیغمبر چه می جویی شتاب
گفت باران آمد امروز از سحاب 

پيامبر پرسيد: با اين عجله دنبال چه مى گردى؟ گفت امروز هوا ابرى شد و باران آمد.


جامه هایت می بجویم از طلب
تر نمی بینم ز باران ای عجب 

در لباسهايت رطوبت باران را مى جويم، اما عجيب است كه ابدا رطوبتى نمى يابم.


گفت چه بر سر فگندی از ازار
گفت کردم آن ردای تو خمار

پيامبر گفت: در آن اثنا سر خود را با چه چيز پوشانده بودى؟ گفت: رداى تو را روسرى خود كرده بودم.


گفت بهر آن نمود ای پاک جیب
چشم پاکت را خدا باران غیب 

پيامبر گفت: اى پاك دامن! خداوند براى خاطر آن ردا باران غيب را به چشم پاكت نشان داد.


نیست آن باران از این ابر شما
هست ابری دیگر و دیگر سما

آن باران از اين ابرهاى شما نيست، آن از ابرى ديگر و از آسمانى ديگر است.

 

تفسیر بیت حکیم:
آسمانهاست در ولایت جان  کارفرمای آسمان جهان
در ره روح پست و بالاهاست  کوههای بلند و دریاهاست

تفسیر بیت حکیم سنایی


غیب را ابری و آبی دیگر است
آسمان و آفتابی دیگر است 

عالم غيب ابرى جداگانه و بارانى جداگانه دارد، آسمانى ديگر و آفتابى ديگر دارد.


ناید آن الا که بر خاصان پدید
باقیان فِی لَبسٍ مِن خَلقٍ جدید

آن مسايل جز بر مردان خاص ظاهر نمى شود، بقيه «از آفرينش جديد در ترديدند».


هست باران از پی پروردگی
هست باران از پی پژمردگی 

بارانى هست كه براى پرورش و بالاندن مى بارد، بارانى هست كه براى پژمرده كردن همه چيز فرومى ريزد.


نفع باران بهاران بو العجب
باغ را باران پاییزی چو تب 

نفع باران بهارى شگفت انگيز است، باران پاييزى براى باغ مثل تب است.


آن بهاری ناز پروردش کند
وین خزانی ناخوش و زردش کند

باران بهارى باغ و باغچه را با رفاه مى پرورد، اما باران پاييزى آن را پژمرده و زرد مى كند.


همچنین سرما و باد و آفتاب
بر تفاوت دان و سر رشته بیاب 

همچنين بدانكه سرما و باد و آفتاب هم متفاوت است و اصل مطلب را درك كن.


همچنین در غیب انواع است این
در زیان و سود و در ربح و غبین 

در عالم غيب نيز اين تنوع در زيان و سود و بهره و غبن وجود دارد.


این دم ابدال باشد ز آن بهار
در دل و جان روید از وی سبزه زار

اين نفس نيك مردان نيز از آن بهار است، از آن نفس در دل و جان سبزه زار مى رويد.


فعل باران بهاری با درخت
آید از انفاسشان در نیک بخت 

نفسهاى آنان بر انسانهاى نيكبخت كارى مى كند كه باران با درخت مى كند.


گر درخت خشک باشد در مکان
عیب آن از باد جان افزا مدان 

اما اگر در جايى درخت خشك باشد، آن عيب را از باد جان بخش مدان.


باد کار خویش کرد و بروزید
آن که جانی داشت بر جانش گزید

باد به وظيفه خود عمل كرد و وزيد، هركس جانى داشت آن را به جان و دل پذيرا شد.


در معنی این حدیث که اغتنموا برد الربیع الی آخره
در معنى اين حديث كه «سرماى بهار را غنيمت شماريد» تا آخر حديث 


گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار

پيامبر گفت: ياران زنهار! تن خود را از سرماى بهار مپوشانيد.


ز آن که با جان شما آن می کند
کان بهاران با درختان می کند

زيرا كه بهار با جان شما همان مى كند كه با درختان مى كند.


لیک بگریزید از سرد خزان
کان کند کاو کرد با باغ و رزان 

اما از سرماى پاييزى بپرهيزيد، زيرا كه هر كارى كه با باغ و درختان تاك مى كند، با شما هم همان مى كند.


راویان این را به ظاهر برده اند
هم بر آن صورت قناعت کرده اند

كسانى كه اين حديث را روايت كرده اند معنى ظاهرى آن را گرفته اند و به همان ظاهر آن بسنده كرده اند.


بی خبر بودند از جان آن گروه
کوه را دیده ندیده کان بکوه 

آن گروه از جان بى خبر بوده اند، كوه را ديده اند اما معدن درون كوه را نديده اند.


آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عین بهار است و بقاست 

خزانى كه در حديث است، نزد خدا نفس و خواسته هاى نفس است، و عقل و جان عين بهار و جاودانگى است.


مر ترا عقل است جزوی در نهان
کامل العقلی بجو اندر جهان 

تو در نهان عقلى جزئى دارى، در جهان صاحب عقلى كامل را بجوى.


جزو تو از کل او کلی شود
عقل کل بر نفس چون غلی شود

عقل جزئى تو از عقل كل وى كلى مى شود و عقل كل نيز چون زنجيرى نفس را مهار مى كند.


پس به تاویل این بود کانفاس پاک
چون بهار است و حیات برگ و تاک
 
بنابراين تأويل معنى حديث اين است: نفسهاى پاك چون بهار است و مايه حيات برگها و تاكها.


از حدیث اولیا نرم و درشت
تن مپوشان ز آن که دینت راست پشت 

خود را به گفته هاى اوليا بسپار، اگر نرم و اگر درشت گفتند، تن خود را مپوشان، زيرا كه آن سخنان پشتوانه دين توست.


گرم گوید سرد گوید خوش بگیر
تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر

اگر گرم و اگر سرد بگويد به خوشى بپذير، بپذير تا از گرم و سرد و از آتش جهنم رها شوى.


گرم و سردش نو بهار زندگی است
مایه ی صدق و یقین و بندگی است
 
آن سخنان گرم هم نوبهار و حيات است، سخنان سرد هم، آن گفته ها مايه راستى و يقين و مايه بندگى است.


ز آن که زو بستان جانها زنده است
این جواهر بحر دل آگنده است 

زيرا كه بستان جانها از آن دمها زنده است و درياى دل لبريز از اين گوهرهاست.


بر دل عاقل هزاران غم بود
گر ز باغ دل خلالی کم شود

اگر از باغ دل چوب ريزه يى كم شود، بر دل عاقلان هزاران غم مى ريزد.


بقیه ی قصه ی پیر چنگی و بیان مخلص آن 
بقیه قصه پیر چنگى و بیان پایان آن 


مطربی کز وی جهان شد پر طرب
رسته ز آوازش خیالات عجب 

مطربى كه جهان از وى پرطرب شده بود، از آوازش خيالهاى عجيب پيدا مى شد.


از نوایش مرغ دل پران شدی
وز صدایش هوش جان حیران شدی 

از نواى او مرغ دل به پرواز در مى آمد و از صدايش جان مدهوش مى شد.


چون بر آمد روزگار و پیر شد
باز جانش از عجز پشه گیر شد

چون مدتى گذشت، مطرب پير شد، جان عقاب مانندش از درماندگى به شكار پشه پرداخت.


پشت او خم گشت همچون پشت خم
ابروان بر چشم همچون پالدم 

پشت او چون پشت خمره خميد، ابروانش چون پاردم (رانكى) شد.


گشت آواز لطیف جان فزاش
زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش 

آواز لطيف جان بخشش دلخراش شد، چنانكه هيچ كس براى آن آواز ارزشى قايل نشد.


آن نوای رشک زهره آمده
همچو آواز خر پیری شده 

آن آوازى كه ستاره زهره بر آن حسد مى برد، چون بانگ الاغ پيرى شد.


خود کدامین خوش که او ناخوش نشد
یا کدامین سقف کان مفرش نشد

كجاست خوشى اى كه ناخوش نشود؟ يا كجاست سقفى كه فرونريزد و پايمال نگردد؟


غیر آواز عزیزان در صدور
که بود از عکس دمشان نفخ صور

جز آواز سينه عزيزان كه صور اسرافيل بازتابى از دم آنان است.


اندرونی کاندرونها مست از اوست
نیستی کاین هستهامان هست از اوست 

دلهاى آنان چنان دلى است كه دلها از او سرخوشند، نيستى آنها چنان است كه وجود ما از آن نيستى هست شده است.


کهربای فکر و هر آواز او
لذت الهام و وحی و راز او

او كهرباى هر فكر و آوازى است، او لذت الهام و وحى و راز است.


چون که مطرب پیرتر گشت و ضعیف
شد ز بی کسبی رهین یک رغیف 

چون كه مطرب پير و ناتوان گشت، از بيكارى به قرصى نان محتاج شد.


گفت عمر و مهلتم دادی بسی
لطفها کردی خدایا با خسی 

گفت پروردگارا! مرا عمر طولانى و فرصت كافى دادى، خدايا در حق شخصى بى ارزش لطفها كردى.


معصیت ورزیده ام هفتاد سال
باز نگرفتی ز من روزی نوال 

هفتاد سال گناه كردم، حتى يك روز عطاى خود را از من نبريدى.


نیست کسب امروز مهمان توام
چنگ بهر تو زنم آن توام 

امروز كار و كسبى ندارم، پروردگارا! مهمان توام، ديگر به تو تعلق دارم و براى تو چنگ خواهم نواخت.


چنگ را برداشت و شد الله جو
سوی گورستان یثرب آه گو

چنگش را برداشت و به طلب الله پرداخت، با آه و ناله به جانب گورستان يثرب روان شد.


گفت خواهم از حق ابریشم بها
کاو به نیکویی پذیرد قلبها

گفت مزد چنگ زنى را از خدا خواهم خواست، زيرا او سكه هاى تقلبى را به نيكى مى پذيرد.


چون که زد بسیار و گریان سر نهاد
چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد

خيلى چنگ نواخت، در حال گريه سر گذاشت و چنگ خود را بالش ساخت و روى گورى افتاد.


خواب بردش مرغ جانش از حبس رست
چنگ و چنگی را رها کرد و بجست 

به خواب رفت و مرغ جانش از زندان تن رها شد، چنگ و چنگ زن را رها كرد و پريد.


گشت آزاد از تن و رنج جهان
در جهان ساده و صحرای جان 

از تن و رنج رها شد و به جهان توصيف ناپذير و تفرجگاه جان رفت.


جان او آن جا سرایان ماجرا
کاندر اینجا گر بماندندی مرا

جان او در آن بيابان نيز ماجرا را بازمى گفت و مى گفت: كاش مرا در اينجا بازمى گذاشتند.


خوش بدی جانم در این باغ و بهار
مست این صحرا و غیبی لاله زار

در اين باغ و بهار جانم خوش مى شد و مست اين صحرا و لاله زار غيبى مى گشت.


بی پر و بی پا سفر می کردمی
بی لب و دندان شکر می خوردمی 

در اين ديار بدون بال و پاى سفر مى كردم و بدون لب و دندان شكر مى خوردم.


ذکر و فکری فارغ از رنج دماغ
کردمی با ساکنان چرخ لاغ 

ذكرى و فكرى به دور از رنج قواى انديشه مى داشتم، با افلاكيان به خوشى و شوخى مى پرداختم.


چشم بسته عالمی می دیدمی
ورد و ریحان بی کفی می چیدمی 

با چشم بسته عالمى را تماشاگر مى شدم و بدون يارى دست گل و ريحان مى چيدم.


مرغ آبی غرق دریای عسل
عین ایوبی شراب و مغتسل 

گويى كه آن مطرب، مرغابيى بود كه در درياى عسل فرورفته باشد يا در چشمه ايوب بود كه مى توانست آب بنوشد و تن بشويد.


که بدو ایوب از پا تا به فرق
پاک شد از رنجها چون نور شرق 

چشمه اى كه ايوب در آن از سرتاپا، چون نور شرق از رنجها پاك شده بود.


مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ
درنگنجیدی در او زین نیم برخ 

اگر حجم مثنوى به پهناى آسمان هم مى بود، در آن نصف اين عالم هم نمى گنجيد.


کان زمین و آسمان بس فراخ
کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ 

زيرا كه اين آسمان و زمين بسيار گسترده از تنگى دلم را پاره پاره كرد.


وین جهانی کاندر این خوابم نمود
از گشایش پر و بالم را گشود

اين جهانى كه در رؤيا نشانم دادند، چنان گسترده است كه پروبالم باز شد.


این جهان و راهش ار پیدا بدی
کم کسی یک لحظه ای آن جا بدی 

اگر اين جهان و راه رسيدن به آن معلوم مى بود، در آنجا كمتر كسى لحظه يى توقف مى كرد.


امر می آمد که نی طامع مشو
چون ز پایت خار بیرون شد برو

بر آن مطرب امر الهى مى آمد كه نه، حريص مباش، چون خار از پايت بيرون آمد، به راهت ادامه بده.


مول مولی می زد آن جا جان او
در فضای رحمت و احسان او

جان مطرب، آنجا در فضاى رحمت و احسان الهى درنگ مى كرد.

 

در خواب گفتن هاتف مر عمر را که چندین زر از بیت المال به آن مرده ده که در گورستان خفته است 
گفتن نداى غیبى در خواب به عمر که چندین زر از بیت المال به آن مردى که در گورستان خفته است بده 


آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت
تا که خویش از خواب نتوانست داشت 

در آن اثنا خداوند خوابى بر عمر مستولى كرد كه نتوانست خود را از خواب بازدارد.


در عجب افتاد کاین معهود نیست
این ز غیب افتاد بی مقصود نیست 

گفت: من به چنين خوابى عادت ندارم و تعجب كرد، اين خواب از عالم غيب آمده است، و بى سبب نيست.


سر نهاد و خواب بردش خواب دید
کامدش از حق ندا جانش شنید

سر نهاد و خوابيد و در رؤيا ديد كه از جانب الهى ندايى آمد كه گوش جانش آن را شنيد.


آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست
خود ندا آن است و این باقی صداست 

آن ندايى كه اصل هر بانگ و آواز است، نداى حقيقى همان است، نداهاى ديگر همه بازتاب آن است.


ترک و کرد و پارسی گو و عرب
فهم کرده آن ندا بی گوش و لب 

آن ندا را ترك و كرد و پارسى گوى و عرب بدون لب و گوش دريافته اند.


خود چه جای ترک و تاجیک است و زنگ
فهم کرده ست آن ندا را چوب و سنگ 

چه جاى ترك و تاجيك و زنگى است كه آن ندا را چوب و سنگ هم فهميده اند.


هر دمی از وی همی آید أَ لَستُ
جوهر و اعراض می گردند هست 

هر لحظه از جانب وى نداى «الست» مى آيد، جوهر و عرض هستى مى يابند.


گر نمی آید بَلی  ز یشان ولی
آمدنشان از عدم باشد بلی 

گرچه از آنها پاسخ «بلى» شنيده نمى شود، اما آمدن آنها از عدم، بلى گفتن است.


ز آن چه گفتم من ز فهم سنگ و چوب
در بیانش قصه ای هش دار خوب 

آنچه درباره آگاهى سنگ و چوب گفتم، بى درنگ در بيان آن قصه يى بشنو.


نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر علیه السلام منبر ساختند که جماعت انبوه شد گفتند ما روی مبارک تو را به هنگام وعظ نمی بینیم و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی اللَّه علیه و اله و سلم با ستون صریح 
چون جماعت مسلمانان زیاد شدند به پیامبر (ص) گفتند: ما به هنگام وعظ روى مبارک تو را نمى بینیم و منبرى ساختند. ستون حنانه نالید و رسول و صحابه آن ناله را شنیدند و همچنین سؤال و جواب صریح مصطفى (ص) را با آن ستون شنیدند


استن حنانه از هجر رسول
ناله می زد همچو ارباب عقول 

ستون حنانه چون صاحبان عقل (انسانها) از دورى رسول (ص) به ناله درآمد.


گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون 

پيامبر گفت: اى ستون چه مى خواهى؟ گفت: جانم از فراق تو خون شد.


مسندت من بودم از من تاختی
بر سر منبر تو مسند ساختی 

من تكيه گاه تو بودم از من روى گردان شدى و بر بالاى منبرى نشستى.


گفت خواهی که ترا نخلی کنند
شرقی و غربی ز تو میوه چنند

پيامبر گفت: مى خواهى تو را به درخت خرمايى بدل كنند كه شرقى و غربى از تو خرما بچينند؟


یا در آن عالم حقت سروی کند
تا تر و تازه بمانی تا ابد

و يا در عالم ديگر تو را خدا به سروى بدل كند كه تا ابد تروتازه بمانى.


گفت آن خواهم که دایم شد بقاش
بشنو ای غافل کم از چوبی مباش 
ستون گفت: آن مى خواهم كه بقايش دايم است. اى بى خبر! بشنو و كمتر از چوب مباش.


آن ستون را دفن کرد اندر زمین
تا چو مردم حشر گردد یوم دین 

(پيامبر) آن ستون را در زمين دفن كرد تا چون انسانها روز رستاخيز زنده شود.


تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی کار ماند

اين بشنو تا بدانى كه هركس را كه خدا فرا خواند، او از همه كارهاى دنيا دست كشيد و بى كار ماند.


هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت بار آن جا و بیرون شد ز کار

هر كه از يزدان كار و بارى به دست آورد، آنجا راه مى يابد و دست از كار مى كشد.


آن که او را نبود از اسرار داد
کی کند تصدیق او ناله ی جماد

آن كس كه از اسرار نصيبى نبرده، چگونه مى تواند ناله جمادى را تصديق كند؟


گوید آری نه ز دل بهر وفاق
تا نگویندش که هست اهل نفاق 

آرى مى گويد، نه از صفاى دل و براى دوستى و موافقت بلكه براى آنكه نگويند از منافقان است.


گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن 

اگر جمادات بر امر «كن» واقف نبودند، اين سخن در جهان مردود شناخته مى شد و جمادات نيز به عالم هستى نمى آمدند.


صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان 

نيم وهمى صدها هزار اهل تقليد و دليل را به ترديد مى اندازد.


که به ظن تقلید و استدلالشان
قایم است و جمله پر و بالشان 

زيرا كه هم تقليد و هم استدلال، و هم بال وپرشان مبتنى بر گمان است.


شبهه ای انگیزد آن شیطان دون
در فتند این جمله کوران سر نگون 

آن شيطان پست شبهه يى در دل آنان ايجاد مى كند، همه اين نابينايان سرنگون مى شوند.


پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود

پاى كسانى كه با دليل به حكمى مى رسند، چوبين است، و پاى چوبين هم بسيار نااستوار است.


غیر آن قطب زمان دیده ور
کز ثباتش کوه گردد خیره سر

جز قطب بصير زمان كه از استواريش كوه پريشان مى گردد، كسى پايدارى نمى تواند.


پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سر نگون او بر حصا

پاى نابينا فقط عصا و عصاست تا با سر روى سنگريزه ها سرنگون نشود.


آن سواری کاو سپه را شد ظفر
اهل دین را کیست سلطان بصر

آن سوارى كه مايه پيروزى سپاه اهل دين بود، كيست؟ سلطان بصيرت است.


با عصا کوران اگر ره دیده اند
در پناه خلق روشن دیده اند

اگر نابينايان به يارى عصا راه را مى بينند در پناه مردم بينا مى بينند.


گرنه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مرده اندی در جهان 

اگر بينايان و شاهان نبودند، همه نابينايان در جهان هلاك مى شدند.


نی ز کوران کشت آید نه درود
نه عمارت نه تجارتها و سود

نابينايان نه كاشتن بلدند و نه درو كردن، نه كار ساختمانى مى توانند نه دادوستد و نه سود به دست آوردن.


گر نکردی رحمت و افضالتان
در شکستی چوب استدلالتان 

اگر خداوند بر شما رحم و لطف نمى كرد، عصاى استدلال شما مى شكست.


این عصا چه بود قیاسات و دلیل
آن عصا کی دادشان بینا جلیل 

اين عصا چيست؟ قياسها و دليلها. اين عصا را چه كسى به آنها داد؟ خداى بزرگ.


چون عصا شد آلت جنگ و نفیر
آن عصا را خرد بشکن ای ضریر

چون عصا وسيله جنگ و غوغاست، اى نابينا! آن عصا را خرد كن و بشكن.


او عصاتان داد تا پیش آمدید
آن عصا از خشم هم بر وی زدید

او به شما عصا داد تا عرض اندام كرديد، سپس آن عصا را از خشم بر خود او زديد.


حلقه ی کوران به چه کار اندرید
دیدبان را در میانه آورید

اى گروه نابينايان! به چه كارى سرگرميد؟ صاحب بصيرتى را به حلقه خود درآوريد.


دامن او گیر کاو دادت عصا
در نگر کادم چها دید از عصی 

او به تو ع
صا داد، به دامن او آويز، ببين كه بر سر آدم از عصاى استدلال چه آمد!


معجزه ی موسی و احمد را نگر
چون عصا شد مار و استن با خبر

به معجزه موسى و احمد (ص) نگاه كن كه چگونه عصا مار شد و ستون از فراق خبر يافت.


از عصا ماری و از استن حنین
پنج نوبت می زنند از بهر دین 

از عصا مارى مى شود و ستون به ناله در مى آيد، اين همه شكوه و جلال را براى دين ابراز مى كنند.


گرنه نامعقول بودی این مزه
کی بدی حاجت به چندین معجزه 

اگر اين لذت و طعم نامعقول نبود، به اين همه معجزه كى نيازى پيدا مى شد؟


هر چه معقول است عقلش می خورد
بی بیان معجزه بی جر و مد

عقل هر چيز معقولى را بدون شرح معجزه و بدون كشمكش و جدال مى پذيرد.


این طریق بکر نامعقول بین
در دل هر مقبلی مقبول بین 

تو اين راه دست ناخورده غير عاقلانه را ببين كه در دل هر بختيارى مورد قبول است.


همچنان کز بیم آدم دیو و دد
در جزایر در رمیدند از حسد
همان طوركه ديو و دد از ترس آدم و از حسد خود به جزيره ها گريختند.


هم ز بیم معجزات انبیا
سر کشیده منکران زیر گیا

منكران نيز از ترس معجزه هاى پيامبران سرها را از زير گياهان خشك پنهان كردند.


تا به ناموس مسلمانی زی اند
در تسلس تا ندانی که کی اند

تا به سالوس خود را مسلمان قلمداد كنند و تو از حقيقت ايمان آنان آگاه نباشى.


همچو قلابان بر آن نقد تباه
نقره می مالند و نام پادشاه 

مانند آن متقلبانى كه آن سكه قلابى را آب نقره مى دهند و نام پادشاه را بر آن حك مى كنند.


ظاهر الفاظشان توحید و شرع
باطن آن همچو در نان تخم صرع 

ظاهر گفته هاشان از وحدت خدا و شريعت است، اما باطن آن مانند صرع دانه درون نان است.


فلسفی را زهره نی تا دم زند
دم زند دین حقش بر هم زند

فيلسوف جرأت حرف زدن ندارد، اگر حرفى بزند دين حق او را در هم مى كوبد.


دست و پای او جماد و جان او
هر چه گوید آن دو در فرمان او

دست و پاى او هر دو جمادند، جان هر فرمانى دهد آن دو جماد فرمان بردارند.


با زبان گر چه که تهمت می نهند
دست و پاهاشان گواهی می دهند

اينان اگر چه با زبان تهمت مى زنند، باز دست و پاهاشان شهادت مى دهند.


اظهار معجزه ی پیغامبر علیه السلام به سخن آمدن سنگ ریزه در دست ابو جهل و گواهی دادن سنگ ریزه بر حقیقت محمد علیه الصلاة و السلام 
اظهار معجزه پیغمبر (ص) به سخن آمدن سنگریزه در دست ابو جهل- علیه اللعنة- و گواهى دادن سنگریزه بر حقیت محمد (ص) و به پیامبرى او


سنگها اندر کف بو جهل بود
گفت ای احمد بگو این چیست زود

ابو جهل سنگهايى در دست داشت، گفت: اى احمد فورا بگو كه در دست من چيست؟


گر رسولی چیست در مشتم نهان
چون خبر داری ز راز آسمان 

اگر تو پيامبرى بگو كه در دست من چه چيزى پنهان است؟ چون تو از اسرار آسمان باخبرى.


گفت چون خواهی بگویم کان چهاست
یا بگویند آن که ما حقیم و راست 

محمد (ص) گفت: چگونه مى خواهى، آيا من بگويم كه در دست تو چيست؟ يا آنچه در دست توست بگويد كه ما حقيم و راستگو؟


گفت بو جهل این دوم نادرتر است
گفت آری حق از آن قادرتر است 

ابو جهل گفت: دومى كمياب تر است. (پيامبر) گفت: آرى خدا قدرتمندتر از آن است.


از میان مشت او هر پاره سنگ
در شهادت گفتن آمد بی درنگ 

در اين حال هر پاره سنگى در ميان مشت او بى درنگ كلمه شهادت را ادا كرد.


 لا إِلهَ گفت و إِلَّا اللَّهُ گفت
گوهر احمد رسول اللَّه سفت 

هر پاره سنگى گفت: خدايى نيست جز الله و عبارت ظريف محمد رسول الله را بر زبان آورد.


چون شنید از سنگها بو جهل این
زد ز خشم آن سنگها را بر زمین 

ابو جهل چون اين سخن را از سنگها شنيد، از خشم آنها را بر زمين زد.

 

بقیه ی قصه ی مطرب و پیغام رسانیدن عمر به او آن چه هاتف آواز داد
بقیه قصه مطرب و پیغام رسانیدن عمر با او آنچه هاتف آواز داد


باز گرد و حال مطرب گوش دار
ز آن که عاجز گشت مطرب ز انتظار

اين ماجرا را رها كن و باز به حكايت مطرب گوش ده، كه مطرب از انتظار به تنگ آمد.


بانگ آمد مر عمر را کای عمر
بنده ی ما را ز حاجت باز خر

صدايى به گوش عمر رسيد كه اى عمر! نياز بنده ما را برآور.


بنده ای داریم خاص و محترم
سوی گورستان تو رنجه کن قدم 

بنده يى خاص و محترم داريم، تو به گورستان قدم رنجه كن.


ای عمر برجه ز بیت المال عام
هفت صد دینار در کف نه تمام 

اى عمر! برخيز و هفتصد دينار تمام از بيت المال بردار و به دست او بده.


پیش او بر کای تو ما را اختیار
این قدر بستان کنون معذور دار

نزد او ببر و بگو كه اى بنده برگزيده ما، فعلا اين مقدار را بگير و ما را معذور دار.


این قدر از بهر ابریشم بها
خرج کن چون خرج شد اینجا بیا

اين مقدار را به عنوان مزد چنگ خرج كن، چون تمام شد باز اينجا بيا.


پس عمر ز آن هیبت آواز جست
تا میان را بهر این خدمت ببست 

عمر از هيبت آواز از خواب پريد و براى انجام اين خدمت كمر بست.


سوی گورستان عمر بنهاد رو
در بغل همیان دوان در جستجو

عمر به جانب گورستان روانه شد، كيسه در بغل در جستجوى آن بنده شتاب داشت.


گرد گورستان دوانه شد بسی
غیر آن پیر او ندید آن جا کسی 

در اطراف گورستان به چپ و راست دويد، اما در آنجا كسى جز آن پير نديد.


گفت این نبود دگر باره دوید
مانده گشت و غیر آن پیر او ندید

گفت اين كسى نيست كه من مى جويم، باز به چپ و راست دويد، جز آن پير كسى ديگر را نيافت.


گفت حق فرمود ما را بنده ای است
صافی و شایسته و فرخنده ای است 

با خود گفت: خدا فرمود كه ما بنده يى پاكيزه، شايسته و خجسته داريم.


پیر چنگی کی بود خاص خدا
حبذا ای سر پنهان حبذا

پير چنگ نواز چگونه ممكن است بنده خاص خدا باشد؟ اى سر پنهان خوشا بر تو، خوشا!


بار دیگر گرد گورستان بگشت
همچو آن شیر شکاری گرد دشت 

باز اطراف گورستان را چون شيرى كه در دشت به دنبال شكار گردد، جستجو كرد.


چون یقین گشتش که غیر پیر نیست
گفت در ظلمت دل روشن بسی است 

چون بر او يقين شد كه غير از آن پير كسى نيست، گفت: چه بسا دل روشن كه در تاريكى است.


آمد او با صد ادب آن جا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پیر جست 

عمر با رعايت صد گونه ادب آمد و بالاى سر او نشست، عطسه يى كرد و پير بيدار شد.


مر عمر را دید و ماند اندر شگفت
عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت 

عمر را ديد، تعجب كرد، خواست دور شود، بر خود لرزيد.


گفت در باطن خدایا از تو داد
محتسب بر پیرکی چنگی فتاد

در دل گفت: خدايا تو به دادم برس، محتسب بر پير چنگ نواز ناتوان دست يافت.


چون نظر اندر رخ آن پیر کرد
دید او را شرمسار و روی زرد

چون عمر به روى آن پير نگاه كرد، ديد كه شرمنده و پژمرده است.


پس عمر گفتش مترس از من مرم
کت بشارتها ز حق آورده ام 

پس عمر به وى گفت: مترس و از من دورى مكن، من از جانب حق برايت مژده ها آورده ام.


چند یزدان مدحت خوی تو کرد
تا عمر را عاشق روی تو کرد

يزدان چندان از خوى تو ستود كه عمر را عاشق ديدار روى تو كرد.


پیش من بنشین و مهجوری مساز
تا به گوشت گویم از اقبال راز

روبروى من بنشين، از من دورى مكن تا از اسرار اقبال رازهايى به تو بگويم.


حق سلامت می کند می پرسدت
چونی از رنج و غمان بی حدت 

ذات حق به تو سلام مى رساند و حالت را مى پرسد، از رنجها و غمهاى زيادت پرسش مى كند.


نک قراضه ی چند ابریشم بها
خرج کن این را و باز اینجا بیا

اين مقدار پول ناچيز به عنوان مزد نواختن چنگ است، اينها را خرج كن و باز اينجا بيا.


پیر لرزان گشت چون این را شنید
دست می خایید و بر خود می تپید

پير از شنيدن اين سخن به لرزه افتاد، متأسف و مضطرب شده بود.


بانگ می زد کای خدای بی نظیر
بس که از شرم آب شد بی چاره پیر

پير فرياد مى زد اى خداى بى نظير! كافى است، پير درمانده از خجالت آب شد.


چون بسی بگریست و از حد رفت درد
چنگ را زد بر زمین و خرد کرد

چون خيلى گريه كرد و ناراحتى از حد گذشت، چنگ را بر زمين زد و شكست.


گفت ای بوده حجابم از اله
ای مرا تو راه زن از شاه راه 

گفت: اى حجاب ميان من و خدا! اى مرا از راه اصلى منحرف كرده،


ای بخورده خون من هفتاد سال
ای ز تو رویم سیه پیش کمال 

اى هفتاد سال خون مرا خورده، اى مايه سياه رويى من در برابر كمال،


ای خدای با عطای با وفا
رحم کن بر عمر رفته در جفا

اى خداى بخشايشگر باوفا! به عمرى كه در جفا سپرى كرده ام، رحم كن.


داد حق عمری که هر روزی از آن
کس نداند قیمت آن در جهان 

خداوند عمرى داد كه در جهان هيچ كس نمى تواند بر يك روز آن قيمتى تعيين كند.


خرج کردم عمر خود را دم به دم
در دمیدم جمله را در زیر و بم 

دم به دم عمر خود را صرف كردم و همه را در پرده هاى زير و بم دميدم.


آه کز یاد ره و پرده ی عراق

رفت از یادم دم تلخ فراق 
آه از ياد نغمه ها و پرده هاى عراق! لحظه تلخ جدايى را فراموش كردم.


وای کز تری زیر افکند خرد
خشک شد کشت دل من دل بمرد

واى بر من! كه به سبب طراوت مقام زير افكند كوچك (مقامى در موسيقى) كشتزار عمرم خشكيد و دل مرد.


وای کز آواز این بیست و چهار
کاروان بگذشت و بی گه شد نهار

اى واى بر من! كه با آهنگ بيست و چهارگانه پرده هاى موسيقى، كاروان رفت، و روز به پايان رسيد و شام شد.


ای خدا فریاد زین فریادخواه
داد خواهم نه ز کس زین داد خواه 

پروردگارا! فرياد از دست اين كه فرياد مى كند، پروردگارا! از هيچ كس داد نمى خواهم، داد از دست اين كه داد مى خواهد.


داد خود از کس نیابم جز مگر
ز آن که او از من به من نزدیکتر

از هيچ كس نمى توانم داد خود بستانم، جز از آن كه به من از من نزديكتر است.


کاین منی از وی رسد دم دم مرا
پس و را بینم چو این شد کم مرا

چون اين خودبينى دم به دم از او به من مى رسد، با كم شدن اين خودبينى، تنها او را مى بينم.


همچو آن کاو با تو باشد زر شمر
سوی او داری نه سوی خود نظر

همانند آن كسى كه پيش تو سكه طلا شماره كند، تو به سوى او نگاه مى كنى نه به خود.


گردانیدن عمر نظر او را از مقام گریه که هستی است به مقام استغراق که نیستی است 
متوجه ساختن عمر نظر او را از مقام گریه که نشانه هستى است به مقام بى نیازى 


پس عمر گفتش که این زاری تو
هست هم آثار هشیاری تو

پس عمر به او گفت: اين ناليدن تو هم نشان هوشيارى توست.


راه فانی گشته راهی دیگر است
ز آن که هشیاری گناهی دیگر است 

راه فانى شده در حق راه ديگرى است، زيرا كه هوشيار بودن نيز گناهى ديگر است.


هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت پرده ی خدا

هوشيارى از ياد كردن گذشته پيدا مى شود، هم گذشته و هم آينده تو مانع ديدار حق است.


آتش اندر زن به هر دو تا به کی
پر گره باشی از این هر دو چو نی 

هر دو را آتش زن، تا كى به سبب اين دو چون نى گره در گره خواهى بود؟


تا گره با نی بود هم راز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست 

اگر نى گره داشته باشد نمى تواند همراز باشد و با آن لب و آواز همنشينى كند.


چون به طوفی خود به طوفی مرتدی
چون به خانه آمدی هم با خودی 

چون دور خود مى گردى، براى همان گرديدن ردا پوشيده اى، چون به خانه برگردى باز در خود فرورفته اى.


ای خبرهات از خبر ده بی خبر
توبه ی تو از گناه تو بتر

خبرهايى كه تو مى دهى از دهنده خبر خبردار نيست، توبه تو از گناه تو هم بدتر است.


ای تو از حال گذشته توبه جو
کی کنی توبه از این توبه بگو

اى آنكه از احوال گذشته توبه مى كنى، بگو كه از اين توبه كى توبه خواهى كرد؟


گاه بانگ زیر را قبله کنی
گاه گریه ی زار را قبله زنی 

گاه نغمه هاى زير را مورد توجه قرار مى دهى و گاه گريه پرسوز را محبوب خود مى سازى.


چون که فاروق آینه ی اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد

چون فاروق (عمر) به آينه اسرار بدل شد، جان پير در كالبد او بيدار گشت.


همچو جان بی گریه و بی خنده شد
جانش رفت و جان دیگر زنده شد

مانند روح از گريه و خنده عارى شد، جانش رفت و با جانى ديگر زنده شد.


حیرتی آمد درونش آن زمان
که برون شد از زمین و آسمان 

آنگاه حيرتى بر جانش چيره شد كه از زمين و آسمان فراتر رفت.


جستجویی از ورای جستجو
من نمی دانم تو می دانی بگو

طلب پشت طلب بر وى مستولى شد، حالتى يافت كه من نمى دانم چگونه است، اگر تو مى دانى بگو.


حال و قالی از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذو الجلال
 
حال و قالى فراتر از حال و قال پيدا كرد، در جمال ذات ذو الجلال غرق شد.


غرقه ای نه که خلاصی باشدش
یا بجز دریا کسی بشناسدش 

چنان غرق شد كه امكان رهايى نداشت و چنان شد كه جز دريا كسى نمى تواند او را بشناسد.


عقل جزو از کل گویا نیستی
گر تقاضا بر تقاضا نیستی 

اگر تقاضا مكرر نمى شد، عقل جزئى از عقل كل سخن نمى گفت.


چون تقاضا بر تقاضا می رسد
موج آن دریا بدین جا می رسد

چون تقاضا پى در پى مى رسد، امواج آن دريا تا به اينجا كشيده مى شود.


چون که قصه ی حال پیر اینجا رسید
پیر و حالش روی در پرده کشید

چون حكايت پير به اينجا رسيد، هم پير روى در پرده كشيد و هم حال او.


پیر دامن را ز گفت وگو فشاند
نیم گفته در دهان ما بماند

پير از سخن گفتن اعراض كرد، و سخن ما نيم گفته (ناقص) باقى ماند.


از پی این عیش و عشرت ساختن
صد هزاران جان بشاید باختن 

براى رسيدن به چنين عيش و عشرتى، اگر صدهزار جان به بازى شايسته است.


در شکار بیشه ی جان باز باش
همچو خورشید جهان جان باز باش 

براى شكار در بيشه جان مانند باز باش، و مانند خورشيد جهان جانبازى كن.


جان فشان افتاد خورشید بلند
هر دمی تی می شود پر می کنند

خورشيد بلند جانبازى مى كند، هر لحظه از نور خالى مى شود، باز پرش مى كنند.


جان فشان ای آفتاب معنوی
مر جهان کهنه را بنما نوی 

اى آفتاب عالم معنى! جان فشانى كن، بر دنياى كهنه چيزى نو عرضه كن.


در وجود آدمی جان و روان
می رسد از غیب چون آب روان 

جان و روان چون آب روان از عالم غيب به وجود آدمى مى رسد.

تفسیر دعای آن دو فرشته که هر روز بر سر هر بازاری منادی می کنند که اللَّهم أعط کل منفق خلفا اللَّهم أعط کل ممسک تلفا و بیان کردن که آن منفق مجاهد راه حق است نه مسرف راه هوا
تفسیر دعاى آن دو فرشته که هر روز بر سر بازارى جار مى زنند که «پروردگارا! احسان هر احسان کننده را پاداشى مشابه عطا کن و پروردگارا! بر مال هر بخیلى نیستى برگمار» و بیان کردن آنکه آن احساس کننده، مجاهد راه خداست، ولخرج راه هوى نیست 


گفت پیغمبر که دایم بهر پند
دو فرشته ی خوش منادی می کنند

پيامبر گفت: دو فرشته براى اندرز پيوسته با صداى دلنشين ندا مى كنند.


کای خدایا منفقان را سیر دار
هر درمشان را عوض ده صد هزار

مى گويند: پروردگارا! احسان كنندگان را سير كن، براى هر درهمى كه داده اند صدهزار درم عوض ده.


ای خدایا ممسکان را در جهان
تو مده الا زیان اندر زیان 

پروردگارا! بخيلان را در جهان جز زيان پياپى چيزى مده.


ای بسا امساک کز انفاق به
مال حق را جز به امر حق مده 

اى بسا بخل كه بهتر از احسان است، مال خدا را جز به فرمان خدا مده،


تا عوض یابی تو گنج بی کران
تا نباشی از عداد کافران 

تا در عوض گنج بيكران بينى، و بدين سان در شمار كافران نباشى.


کاشتران قربان همی کردند تا
چیره گردد تیغشان بر مصطفا

كافران براى آنكه شمشيرشان بر مصطفى (ع) غالب آيد، شترها قربانى مى كردند.


امر حق را باز جو از واصلی
امر حق را در نیابد هر دلی 

امر الهى را از واصل به حق بجوى، هر دلى اسرار حق را در نمى يابد.


چون غلام یاغیی کاو عدل کرد
مال شه بر باغیان او بذل کرد

همانند آن غلام ياغى كه به اجراى عدالت برخاست و مال سلطان را به سركشان بخشيد.


در نبی انذار اهل غفلت است
کان همه انفاقهاشان حسرت است 

در قرآن آيه يى در تهديد غافلان است كه «همه احسان آنان مايه حسرت است».


عدل این یاغی و دادش نزد شاه
چه فزاید دوری و روی سیاه
 
عدالت و بخشش اين غلام سركش جز دورى و روسياهى چه سودى داشت؟


سروران مکه در حرب رسول
بودشان قربان به اومید قبول 

بزرگان مكه در نبرد با رسول (ص) به اميد قبول، قربانى مى كردند.


بهر این مومن همی گوید ز بیم
در نماز اهد الصراط المستقیم 

مؤمن ازاين رو در نماز با بيم و ترس مى گويد كه: «تو ما را به راه راست راهنمايى كن».


آن درم دادن سخی را لایق است
جان سپردن خود سخای عاشق است 

بخشيدن مال بر سخاوتمند شايسته است، سخاوت عاشق جان بخشيدن است.


نان دهی از بهر حق نانت دهند
جان دهی از بهر حق جانت دهند

اگر در راه خدا نانى بدهى به تو نان مى دهند، اگر جان در راه خدا بدهى جان به تو مى بخشند.


گر بریزد برگهای این چنار
برگ بی برگیش بخشد کردگار

اگر برگهاى اين چنار بريزد، خداوند به او برگ بى برگى (آسودگى و عدم نياز) مى بخشد.


گر نماند از جود در دست تو مال
کی کند فضل خدایت پای مال 

اگر به سبب بخشش مالى در دستت باقى نماند، فضل خدا كى مى گذارد كه تو پامال گردى؟


هر که کارد گردد انبارش تهی
لیکش اندر مزرعه باشد بهی 

هركس بذر بكارد، انبارش خالى مى شود ولى كشتزارش پربار مى شود.


و آن که در انبار ماند و صرفه کرد
اشپش و موش و حوادث پاک خورد

اما هركس صرفه جويى كرد و بذر را در انبار نگه داشت خوراك شپش و حوادث ديگر مى شود.


این جهان نفی است در اثبات جو
صورتت صفر است در معنات جو

اين جهان فانى است، آنچه مى جويى در باقى جوى، ظاهر تو هيچ است آنچه مى جويى در باطن خويش بجوى.


جان شور تلخ پیش تیغ بر
جان چون دریای شیرین را بخر

اين جان شور و تلخ را به دم تيغ سپار و در قبال آن جانى چون درياى شيرين به دست آور.


ور نمی دانی شدن زین آستان
باری از من گوش کن این داستان 

اگر قادر نيستى از اين درگاه بگذرى، بارى اين حكايت را از من بشنو.

 

رای خود درباره این پست انتخاب کنید
  • icon
  • icon
    نظرات
      arrow